تبليغاتX
پاساژ

پاساژ

 

راستش را بخواهی هنوز وقتی نگاهم می کنی ، ناخن هایم را می جوم... حالا هی چشمان دو رنگت را بدوز به هر جایی که می آید مقابل چشمانم!

همین چند شب پیش بود که فهمیدم ماشین های پارک شده ، کنار کوچه ای پر از دلهره ، چقدر می تواند آدم را کفری کند...

راستی برایت نگفته بودم که آن زمان ها ، سکوت تلفن ، چقدر دلواپسم می کرد ، مثل همین حالا که نبودن "کلمه" روی مربعی که قرار مشترکمان بود .

یادت هست قول دادیم که "هیچ وقت" همدیگر را گم نکنیم؟ یادت هست که "هیــــــــــــــــچ وقت" آن روزهایمان ، چه زمان وسیعی بود؟

2 نوشته شده در  چهارشنبه 1385/03/31ساعت 9:25  | 


کاری که ندارم!

اصلا" می نشینم گوشه اتاق و می مانم مات رویای تو . آخر شب هم بلند می شوم و خودم را کش می دهم و خمیازه ای می کشم و زیر لب می گویم : " چه روز شیرینی بود"...

بعد بغض می کنم و پتو را می کشم روی سرم و خواب لحظه هایی را می بینم که به خراشیدن مغزم مشغولند...

یک چند سالی هم که بگذرد ، لابد یکی پیدا می شود که زیر گوشم بگوید: " غصه نخور ، عادت می کنی!"

...و من خیره شوم به دیواری سفید و دستی بگذارم بر شانه اش و زیر گوشش بگویم :" می دانم ! سالهاست که می دانم!"

 

2 نوشته شده در  سه شنبه 1385/03/30ساعت 16:12  | 


قبل تر ها که به سوال هایم جواب می دادی ، سوال ها هم انگار غنی تر بودند...

حالا ولی دغدغه های آدمها هم شده به اندازه بضاعت روزمرگی هایشان .

می گذاریم این را هم به پای بخت سوگوارمان و می نشینیم گوشه ای و حسرت می خوریم که چرا فرصت نشد تا آرزوهایمان قد بکشند...

خوش باشی! شاهد خاموش این همه دلتنگی ناگزیر! خاطره تلخ روزهای شیرین رفته!

 

2 نوشته شده در  دوشنبه 1385/03/29ساعت 10:17  | 


کنار بعضی شماره ها ، باید یک علامت ضربدر زد و گذاشتشان روی طاقچه . اینجوری مثل خیابان های آن محله شرقی تهران ، می شود لحظه ها را با شماره شناخت . آنوقت این شماره ها هستند که می شوند رمز بعضی لحظه های مرطوب و کسی نمی تواند رمزگشایی کند بی کسی های آدمها را...

فقط باید بدانی کدام شماره را بنشانی کنار بعضی رفتن های بی خداحافظی نامرسوم حتی به زمانه استیلای دیوار بر پیشانی لحظه های خیس از نبودن...

غصه ات نگیرد! باران ، خیلی وقت است که بنای باریدن ندارد. حالا گیرم که بغض آسمان هم ترک خورد . می رویم و می نشینیم زیر سایه بان آبی و سفید موبایل فروشی توی خیابان پاسداران - همانجا که شارژر فندکی اورژینال k700i می فروخت - و ماشین حساب را در می آوریم و برای دلتنگی های زیر بارانمان هم شماره ای پیدا می کنیم و کنارش ضربدر می زنیم...

تا چند سال دیگر هم شده ایم ترکیبی از عدد و رقم و ضربدر های بی حساب ، هر کدام به نشانه ای . می دهیم توی مغز هایمان هم ضد یخ وکیوم کنند تا سوز و سرمای هیچ خاطره ی مسکوت و مستوری ، مغزمان را منجمد نکند .

بعد یقه پالتو های ضخیم زمستانی مان را می دهیم بالا و دستکش های چرمی به دست می کنیم و توی خیابان راه می رویم و به آدمهای محترم ، لبخند می زنیم و می گوییم : " اوووه! چه سرمای کشنده ای !"...

هیچ جای پایی هم روی برف های هیچ زمستانی ، نگرانمان نمی کند . فقط شاید باز هوس "آیس تی" بزند به سرمان و بغض کنیم ... آنوقت باید دفتر یادداشتمان را از جیب بغل پالتویمان درآوریم و شماره ای قدیمی را پیدا کنیم و ضربدر های کنارش را بشماریم و مواظب باشیم اشک هایمان یخ نزند...

راستی ! چرا ما خاطره ی تابستانی نداریم ؟... 

2 نوشته شده در  يکشنبه 1385/03/28ساعت 10:41  | 


...امروز هم می نشینیم پای تلویزیون و زل می زنیم به دویدن های بی قاعده و قانون تیممان و گاهی مثلا" فریادی می کشیم و هوایی می پریم ، یعنی که مثلا" عرق ملی و تعصب و این جور دری وری هایمان را به رخ کس و کارمان بکشیم . آخرش هم دخل تتمه تخمه و دو بطر اسکاچ وارد شده به صورت CKD و مونتاژ وپلمپ شده توسط برادران غیور داخلی را در می آوریم و سراغ خواهر میرزاپور و مادر دایی را می گیریم که چرا اسافلشان را آنجوری که ما می پسندیده ایم ، تکان نداده اند...

همه هم باورشان می شود که ما ، عجب مردمان بی غمی هستیم و این همه نالیدن ، مغلوب هژمونی فوتبال و لمپنیسم هنجار شده ی فحش های طنزآلود اس ام اسی شده است...

حالا هم که اقوام مونث فلان پیرمرد پا به توپ ، شده اند قدیسان ارزان قیمت سر بازار و عقوبتی ندارد ادبیات چارواداری از سر خشممان...

فقط نمی فهمم ، چرا باید بوق ماشین ، توی چنین روز حماسه سازی قطع باشد و من ، نتوانم همه بی دردی ام را توی خیابان ، بوق بزنم!

اصلا" می نشینم توی خانه و پرچم سه رنگی را که حالا همه بچه مزلف های کانال های در پیت ماهواره ای ، آویزان کرده اند گردنشان و به مشمئز کننده ترین صورت ممکن ، "ایران ، ایران" را با قر و اطوار ، جیغ می کشند ، می گذارم روی صورتم تا اگر گریه ام گرفت ، بتوانم توی آن ، فین کنم!

باختن هم که همیشه بهانه خوبی است برای گریه کردن . امروز هم فوتبال را بهانه می کنم...

جمع نوشت

2 نوشته شده در  شنبه 1385/03/27ساعت 10:8  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 10:44  توسط امیر  | 

کوچه ، همیشه بوده ! از همان وقت ها که رضا موتوری و عباس قراضه و علی بلبل صبح ها می زده اند توی کله پزی و قاعده ظهر می آمده اند بیرون و می رفته اند سراغ موسیوی سر کوچه و سه سیر عرق و دو پیاله سیرابی را سر بالا می زده اند و می رفته اند توی کوچه ای خلوت و غزل می خوانده اند تا لابد همه خاطره ها را با سیرابی و عرق و بناگوش از صبح تا شبشان ، تگری بزنند . . .

تا همین الان که هنوز وقتی می خواهم بنویسم ، سرم را که بلند می کنم هزار بار یاد هزار کوچه این شهر خاکستری می افتم و هربار به خاطره ای . . .

همیشه هم راهی برای بازگفتن حرف ها بوده ، یا خیابان به خیابان ، کافه ها را به هم می زده اند ، یا مثلا در هزاره سوم در دنیای سیگنال ها ، اینسوی فاصله ها ، تصویری را می چپانی توی چهار ضلعی نورانی ماتریسی و می مانی در خلسه تا ساعتی بعد ، آنسوی هرچه فاصله ، رویایی ساخته و پرداخته شود .

اینها را گفتم تا بدانی ، فراموشی هیچ گاه سیره قهرمانان هیچ فیلم و قصه ای نبوده است . زخم ، به هر زمانه ای ، به شیوه ای ، راهی می یابد برای تجری در روزمره آدم ها و درد ، سنت مالوف زندگی است انگار !

حتی آن پسرک قرتی مکشوف توسط برادر مشرف به موت فلان خواننده جلف آن سوی آب ها هم می تواند بغض را بر حنجره ات به یادگار بگذارد اگر ترانه ای نا نجیب حتی ، خاطره شده باشد در جاده ای ییلاقی حوالی همین شهر شلوغ !

برای همین است که شستشوی زندگی از نشانه ها ، بیهوده است و بی سبب . نشانه ها تزریق می شوند و تکثیر در لحظه های تنهایی .

نه از آن دست تنهایی های محبوس در چار دیواری های همیشگی بی کسی ، که تنهایی در میان آدمیانی که درد را نمی فهمند و اینجاست که یادت می رود به لحظه هایی که در آنها کسی ، اشاره ها و نشانه ها را در می یافت . . .

اگر می خواهی بروی ، باید اول تکلیف خودت را با این لحظه ها و با آن ثانیه ها ، یکسره کنی ، تا مثلا چهار سال بعد ، نبینی که خودت شده ای قهرمان داستانی که زمانی قهرمانش را دوست داشتی . . .

اینها را که می گویم ، نه از دغدغه خویش و نه از سر دلتنگی و نه به سبب وحشت از دوری هاست . . . همه اینها یک دم به کنار . . .دغدغه ها ، امروز از جنس دیگر است و تو بهتر از هر کسی می دانی . . .

راستی ! تمام دیشب را دنبالت گشتم . . . کاش می دانستی چه می گویم !

2 نوشته شده در  پنجشنبه 1385/03/25ساعت 11:1  | 


LOADING...

2 نوشته شده در  پنجشنبه 1385/03/25ساعت 10:15  | 


2 نوشته شده در  چهارشنبه 1385/03/24ساعت 12:41  | 


...راست می گفتی! زمان که بگذرد و خاطره ای تازه که خلق نشود، لحظه های آدم ها ، بوی نا می گیرند و تنهایی ها می شوند مثل گنجه ای قدیمی که مدتهاست کسی درش را باز نکرده است ...

جاهایی توی تقویم هست که آدمها، بودنشان را باور نمی کنند . انگار جلوی تلویزیون نشسته باشی و زندگی ات مثل فیلمی به زبانی که نمی دانی ، فقط گذر یک به یک فریم ها باشد از مقابل چشمان مات زده ات...

قبل ترها ، وقت درس خواندن ، خیلی چیز ها را می نوشتم که فراموششان نکنم . صبح که می شد ، اتاقم شده بود حجمی آکنده از بوی سیگار و کاغذهای پر شده ی آشفته و تلفنی که تا خروسخوان صبح ، رازدار آشفتگی های ما بود - یادت که هست؟- حالا هم خیلی چیزها هست که باید روی کاغذهای تا نخورده بنویسم و گوشه ای از اتاقم تلنبار کنم...

راستی! من اتاق ندارم . زیر زمینی فقط هست که توی آن مردن را تمرین می کنم... جای دنجی است برای بغض کردن و سیگار کشیدن...

کاغذهایم را هم بی خیال ! وصیت می کنم با من چالشان کنند... تو هم بلند شو و برو فیلمت را ببین . فقط یادت باشد که چند سال بعد ، صفحه هایی توی تقویم مشترکمان میبینی که باید از رویشان پرید ....

نگران نباش! آن روزها من شده ام چند صفحه فراموش شده ، توی دفتر خاطرات کهنه ات! تو که دفتر خاطرات داری ؟ از همانها که باید شیشه جوهر را برگرداند روی بعضی صفحه هایش...

2 نوشته شده در  چهارشنبه 1385/03/24ساعت 10:10  | 


لا ابالی شده ام . این را می توانی از همه کت و شلواری های ادوکلن زده شهر بپرسی . همانها که صورت نتراشیده و موهای ژولیده و ماشین کثیف و شلوار رنگ پریده و سیگار ارزان قیمتم ، سگرمه هایشان را می برد توی هم .

فقط حیف که هیپی گری از مد افتاده . وگرنه می شد گیتاری بردارم و روی پله های آن آپارتمان روبروی آن پنجره توی آن کوچه ی کنار آن خیابان همیشگی ، بنشینم و صبر کنم تا ریش هایم بلند شود و تو بیایی و بگویی که ریشهایم را دوست نداری... تا آنوقت بلند شوم و کت و شلوار ایکات برادرم را قرض کنم تا همه بفهمند که همین روزها ، همه میهمانی ها تمام می شوند...

 گفتم که لاابالی شده ام . این را من می دانم و همه دیگرانی که هنوز حیران می مانند از راز شگرفی که بین من و پنجره های نیمه باز و ماشین های سیاه و چشمان دورنگ جا مانده توی رویاهایم هست... برای همین هنوز ، حوالی بعضی کوچه های بن بست ، تنها که می مانم ، برف پاک کن ماشین ، کوتاه می آید از شستن پنجره ها... و باتری موبایلم خالی می شود به شنیدن صدای بوق ممتدی بی پاسخ...

فقط نمی دانم چرا تازگیها ، زود به زود گریه ام می گیرد...

 

2 نوشته شده در  سه شنبه 1385/03/23ساعت 14:13  | 


... من عادت نمی کنم !

حالا تو هی چراغ ها را خاموش کن و پرده ها را بکش... 

یادت بماند! دروغ به چشمهای تو نمی آید... خیلی چیز های دیگر هم هست که باید یادت بماند ، اما باشد برای بعد... روزگار شلوغی داری این روزها... می دانم!

 

2 نوشته شده در  دوشنبه 1385/03/22ساعت 14:20  | 


بدون شرح!

>> کماکان ولی درد اینه!

 

2 نوشته شده در  دوشنبه 1385/03/22ساعت 12:8  | 


دلتنگی اگر باشد ، دوری بهانه است . سیگنال ها هم می توانند بشوند خود خبر . تا بی خبری ، اینگونه درد را حقنه نکند به بدن برهنه از آرامش آدمهای تنها.

خبرها هم حکایتی دارند در روزگاری که چشم ها نمی توانند دروغ بگویند . حالا گیرم چارچوبی نورانی ، مستور کرده باشد فاصله ها را و صفر و یک ها شده باشند خود فاصله...

گاهی وقتها هست که باید لباسی سفید را از توی جامه دان های کهنه در آورد و پوشید و رفت جلوی آینه و ... زل زد به تنهایی ها... و در دست گرفتن دستانی سرد را تمرین کرد...

بعد صدای بوق ماشینها برایت می شوند یادآور لحظه به لحظه استخوانی که قرار است بماند لای زخم برای همیشه. زخم ها کمرنگ می شوند و نشانه ها کمرنگ تر . اما خاطره ... چپاندن خاطره ها ، جایی دنج و محترم از ذهن ، چاره ساز دلتنگی ها نیست .

 خاطره ها را باید پاک کرد تا مثلا" وقتی شیشه های ماشین ، بخار می گیرند ، خیالت نرود به بی تابی هایی نشانه خورده ، در گرگ و میش غروبی بارانی ، به ساعت هفت عصر...

خاطره ها را باید پاک کرد تا مثلا" بی تکلفی استکانی چای نیم خورده ، آخرین غروب سالی پر خاطره را به یادت نیاورد...

خاطره ها را باید پاک کرد تا مثلا" اگر جایی از دهان آدمی بی ربط ، جمله آشنایی شنیدی ، مجبور نباشی به لب به دندان گزیدن تا بغضی آماده فرو ریختن را پنهان کنی...

خاطره ها را باید پاک کرد تا مثلا" ماشین های تیره رنگ ، نگاهت را ندوزند به شماره ای که بر مستطیلی سفید ، نقاشی شده است...

خاطره ها را باید پاک کرد تا مثلا" هیچ رد پایی را لابلای صفحات سربی هیچ روزنامه ای ، جستجو نکنی ...

خاطره ها را باید پاک کرد تا مثلا" رنگ چشمانت ، تو را یاد بیقراری هایی دوردست و از دل نرفته ، نیندازد... تا مثلا" پیرمرد ، زخمی کهنه را پیش رویت ، هجی نکند... تا مثلا" یادت نیفتد که کسی ، آنسوی خاطره ها ، چگونه آغاز شد و کجا ، در چند میلیمتری نفس هایت ، هوای مردن کرد... تا مثلا" روزی کنار یادواره ای کهنه ، دو خط متقاطع را به "نشانه" ی نبودن کسی ، هزار بار ، نقاشی نکنی... تا مثلا" گیراندن هر سیگار ، هوای سیگاری مشترک را تزریق نکند به بیقراری هایت...تا مثلا" جاده هراز ، فریادت را در نیاورد...

روزگار می چرخد. اما نه به کام تنهایی های آدمها و زندگی تحمیل می کند خودش را و دلشوره ای ندارد  از طاق شدن طاقت چشمهای آماده باریدن... پس لباس سفید را از جامه دان کهنه درآور و مرگ خاطره ها را ، هجی کن .  همیشه ی تاریخ ، قصه ها جایی ، به فصل آخر ماجرا می رسند. بعد تنها خاطره ای می ماند از قصه ای که عبارت آخرش ، مرگ همه آرزوهای قهرمانانش را تصویر کرده باشد. قصه ها را نه می شود و نه باید متوقف کرد. ماجرا همیشه همانطور رقم می خورد که باید و طرفه آنکه لباس سفید پایان همه ماجراها ست و مردن ، توقف روزگار... 

این سوی ماجرا هم همیشه کسی هست که لباس سفید را هر ثانیه بر قامت خویش میبیند و روسپیانه ، فاسق مرگ را انتظار می کشد و ثانیه هایش را در چار دیواری زیرزمینی خلوت ، به تمرین مرگ می نشیند...

اصلا" بی خیال ! فقط کاش برای چند لحظه ، دنیا را نگه دارند. می خواهم پیاده شوم...

پ.ن: چقدر خوبه که این نوشته ها ، کاغذی نیستند و نمناکی ها رو منتقل نمی کنند...

 

2 نوشته شده در  يکشنبه 1385/03/21ساعت 12:9  | 


می روی تا قصه را غمنامه تدفین گل

می روی تا واژه را باران خاکستر کنی

> کاش می شد لحظه ها را پس گرفت...

 

2 نوشته شده در  يکشنبه 1385/03/21ساعت 9:17  | 


سیگار له شده ای از پاکت سیگار مچاله شده ام در می آورم . به آرامی صافش می کنم و می گذارم روی لبم و فندک را می زنم . آدامس بی قیدم را تف می کنم توی خیابان و دود سیگار را با ولع تمام قورت می دهم . انگشت اشاره ام را می گیرم به سمت تکه ای ابری از آسمان . پوزخندی می زند و صورت مهتابی اش را بر می گرداند به سمت شیشه ماشین. تیرهای چراغ برق ، یکی یکی و به نوبت ، از مقابل چشمهایش می گذرند . صورتم را بر می گردانم به سمت شیشه ماشین . خاطره هایم ، یکی یکی و به نوبت ، از مقابل چشمهایم می گذرند . نفسم داغ که می شود ، شیشه ها بخار می گیرند. ترانه ای کهنه ، زخم کهنه ای را باز می کند. درد می زند بیرون و بغض ، راه نفس را می گیرد . بر می گردم و نگاهم را خیره می کنم به چشمان نمناکش . لرزش دستها ، بغض نیست که بشود پنهانش کرد. گوشه لبم را میان دندانهایم ، فشار می دهم . شوری خون ، گیر می کند به حنجره بغض گرفته ام ، چشمهایم را می بندم...
چشمهایم را که باز می کنم ، نگاهم می افتد به خیابانی که "رفتن" را روی تابلویی سبز رنگ ، بر آستانه اش کوبیده اند. می پرسم "هیچ می دانی چرا هرچه بویی از رفتن دارد ، طعم سیمان می دهد" . سرش را تکیه می دهد به صندلی و چشمهایش را می بندد و می گوید "برو" . پنجره ماشین را بالا می دهم و ریه های گندیده ام را پر می کنم از عطری آشنا . صدای ضبط ماشین را بالا می برد تا شاید مثلا" هق هقی در راه را پنهان کند. پایم را می گذارم روی اسفالت مرطوب و نگاهم را می دوزم به چراغهای ماشین سیاه رنگ در حال رفتن... می ایستد و نگاهی به عقب می اندازد و می رود . سرما همه وجودم را می گیرد. یقه بارانی کهنه ام را بالا می دهم و راه می افتم .
دخترکی خردسال مرا نشان مادرش می دهد و زیر گوشش چیزی می گوید . مادرش نگاهی تند به من می اندازد و سرعت قدمهایش را بیشتر می کند. یادم می افتد که گریه ام گرفته است...
بارانی کهنه ام را در می آورم و می خوابم روی سنگی سیاه رنگ تا باران ، خیسم کند . بیدار که می شوم اسم خودم را روی سنگ سیاه ، می خوانم . پوزخندی می زنم و دستهای تنهایم را می چپانم توی جیب بارانی کهنه ام . ساعت را از پیرمردی یک پا می پرسم و راه می افتم . پسرکی زل زده به سوراخ خونی روی پیشانی ام ...

 

> این مطلب رو واسه جمع نوشت ، نوشته بودم . اما چون نمی دونم چشه ، گذاشتمش اینجا

 

2 نوشته شده در  يکشنبه 1385/03/21ساعت 9:12  | 


هیچ حواست هست که چند پنجشنبه موهش گذشته و خاطره ای تازه ، خلق نشده ؟

نمی فهمم چرا عقربه ها مایوس نمی شوند از این مکث هر روزه ی شصت ثانیه ای بی فرجام ، روی هفت دلگیر غروب ، وقتی حافظه ی کوچه ها ،  برای بیاد آوردن حضورت ، ذهنی دوردست را می خراشند...

هنوز ولی پنجره ها ، گاهی می شوند رازدار غریبی آدمهای تنها ، زمانی که تابستان ، تحمیل می کند خودش را به رسم معهود بستن دریچه ها...

دیگر خاطره ای نمانده که به یادت نیاورده باشم . اصلا" این خصلت نبودن هاست که درد مکرر می شود و خودش را تکثیر می کند در لحظه های بیشمار به یاد آوردن . برایت گفته بودم که وقتی روزگار ، روزگار تنهایی باشد ، "به یاد آوردن" می شود سوگواره ... نه گریزی هست ونه چاره ای . انگار درد ، سرنوشت محتوم تو باشد و بی کسی ، اختتام آرزوهایت...

آرزویی هم دیگر نمانده است . هر آرزویی ، نشانه ای دارد و وقتی دستی بلند تر از رویاهایت ، به پاک کردن نشانه ها مشغول است ، بی آرزویی ، می شود تقدیر . از تقدیر هم گریزی نیست مگر مرگ...

بی خیال رویاهایم باش . روزهای آخر بهار است...

> keeleek heeyer!

>> ممنون رفیق !

2 نوشته شده در  شنبه 1385/03/20ساعت 10:2  | 


... شاید هم دادم توی pmc مثل این احمق ها ، جلوی اسمم و اون دو نقطه همیشگی ، دلتنگی همیشگیم رو برات زیرنویس کنن. فقط یادم باشه موقع تایپ کردن "همیشه" ، Caps Lock رو روشن بذارم! ... وقتی راهی نمونده باشه برای انتقال دلتنگی ، آدما احمق می شن...

اما تو که حوصله این کارها رو نداری . چطور احوال نفسگاه گندیده ی من رو می پرسی ؟

بگذریم اصلا" ! وقتی قرار ، ندیدن باشه ، چه فرقی می کنه که جلوی شاخص سنجش فاصله ، km نشسته باشه یا مثلا" حتی mm؟  پاسخ ساده ای داره این سوال ، وقتی مثلا" فاصله چند متری دیشب ما ، هیچوقت معنای رسیدن نداره ...

خیلی دلم می خواست یه روز ، می نشستیم و تقویم خودمون رو استخراج می کردیم. احتمالا" می شد همه این چند سال رو خلاصه کرد توی یه سال بی بهار! با چند ساعت مفید زندگی، زیر بارون... می دونی که شعر نمی گم ! از هر چی که توی این دنیا متنفر باشم ، از بارون نیستم که چند باری ، بهانه ای شد برای لگد زدن زیر قرارهای خودساخته ی خود نخواسته...

چند روز قبل ولی یه نفر گفت که ما دیگه قرار نیست که بارون رو ببینیم . تو باورت میشه که بارون رو هم از سرزمین ما دریغ کنن ؟ من خودم می بارم ، گور پدر آسمون!

گفتم که! وقتی راهی نمونده باشه برای انتقال دلتنگی ، آدما احمق می شن! احتمالا" واسه همینه که سه تا عدد شش که بشینه کنار هم ، حالت سکته رو به من می ده ... مخصوصا" دیشب! ولی تو نبودی که رفتی توی پارکینگ...

2 نوشته شده در  پنجشنبه 1385/03/18ساعت 9:39  | 


گوشه پرتی از حافظه ام می نشینم . زانوهایم را بغل می کنم و می زنم زیر گریه... حماسه هایم بوی تردید گرفته اند. چشمهایم را قفل می کنم به چشمهایی که نیست . همه نفرتم را تف می کنم روی حجم سیاه رنگ زندگی ام . سرم را می گذارم لبه هره ی پشت بام و استفراغ می کنم . خاطره هایم را یکی یکی بالا می آورم . چشمان سرخ رنگم را می بندم و اشکهایم را حبس می کنم . سینه ی از نفس افتاده ام را فشار می دهم تا کرم های سفید رنگی که فضای جمجمه ام را گرفته اند ، بیرون بریزند. چشمهایم می شکنند . رگهایم متورم می شوند و درد ناک . سرم را می کوبم به فرمان ماشین. صدای بوق قطع نمی شود . یقه ی تن پوش سیاه رنگم ، سرخ می شود و مرطوب . دستمال کاغذی را می چپانم توی سوراخ بینی ام و سرم را بالا می گیرم. آسمان هیچ ستاره ای ندارد. بغض فشار می آورد . ترک می خورم و فرو می ریزم . از دور فرو ریختن خودم را تماشا می کنم . فریاد می کشم . راننده ماشین کناری نگاه متعجبی به من می اندازد و می رود سراغ فاحشه ای ارزان قیمت . ماشین بوی دود سیگار و خاطره ی قی کرده می دهد...

خبر ، صدای انفجار می دهد . خبر را می شنوی و بعد سکوت... سکوتی زشت و هراس آور . انگار گوشهایت را برای این صداهای روزمره زمینی ، تعریف نکرده باشند . سکوتی از جنس مرگ ...

پناهی نیست جز آوار        رفیقی نیست جز دیوار...

 پ .ن : تا دیشب باورم نمی شد که بغض ، وقتی چشمها را ببندی و اشک را حبس کنی ، شبیه خون می شود و از بینی آدمهای تنها بیرون می زند...

پ.ن ۲:

2 نوشته شده در  چهارشنبه 1385/03/17ساعت 9:52  | 


توی رویاهایت که تاب بخوری ، فرقی نمی کند روی کدام صندلی نشسته باشی . معانی ساده ای دارند بعضی رویاها . مثل همان چشمان عمیقی که هنوز میهمان بیدار خوابی های شبانه توست...

اشتباه نکن! عاشقانه های من هیچگاه بوی معشوقه های مینیاتوری پیاله به دست و هوای مه گرفته و شمع و پروانه و خماری نمی دهند. برایت انگار گفته بودم که گاه دستفروش گردنه قوچک ، می تواند تبلور عاشقانه ای بی نظیر باشد. یا همان کافه بی تکلف آخرین غروب نمناک ترین سال این قرن بی پیر...

نشانه ها هم بعضی وقتها نه بر درختی کهنه حک شده اند و نه نامه هایی هستند آغشته به بوی عطری آشنا و نه تار مویی لابلای صفحات دیوانی خاک گرفته از شاعری آشفته... گاه شارژر فندکی موبایلت می شود خالصانه ترین نشانه ی بودن کسی ، حتی اگر مدتها باشد که یاد نبودنش ، بدن بیتابی های تو را خیس از عرق سردی کند که توضیحی برایش نداشته باشی...

برایت اما نگفته بودم که بعضی ثانیه ها را نمی شود جا داد توی صفحه های رفته ی تقویم . صفحه های تقویم ، احساس اگر داشتند ، ماتشان می برد از بزرگی بعضی شماره های آبی رنگ چاپ شده بر پیشانی بی قراری های آدم ها . آنوقت این خود آدمها بودند که می شدند تقویم خودشان و مناسبت ها را با با نگاهی مرطوب ، هایلایت می کردند و می کوبیدند به دیوار بی کسی ها و ترانه ای کهنه را بهانه می کردند برای بارش های ناگهانی در روزهای تفتیده تنهایی... رسم عجیبی دارند این بغض های فرو خورده!

 بغض اصلا" تعریف ساده تری دارد . یعنی نگاه کنی و ببینی توی مستی های تنهای شبانه ، سرت را که به دیوار می گذاری و چشمانت را که می بندی ، کدام نگاه می شود میهمان نگاه نمناکت و کدام رفتن ، تو را بیتاب "رفتن" می کند... ارتفاع ، همیشه معنای پرواز نمی دهد. گاهی پریدن یعنی سقوط . بیتاب رفتن اما اگر باشی ، همین سقوط ، می شود ناب ترین شکل پرواز. پریدن ، همیشه بال و پر نمی خواهد . گاهی اوقات برای پریدن باید دل داشت...

سکوت هم بعضی وقتها یعنی خداحافظ ! من از سکوت متنفرم...

2 نوشته شده در  سه شنبه 1385/03/16ساعت 10:31  | 


سرش رو یه بار دیگه کرد توی آب و در آورد. خیره شد به منی که روی صندلی سفید نشسته بودم و با لیوان نیم خورده، بازی می کردم. گفت: " کاش می شد پای زندگی رو گچ گرفت" . دود سیگار رو فرستادم طرف دیوارهای تا سقف کاشی شده...

اگه اکسیژن هوا ، پنج برابر می شد ، احتمالا" دیگه برای نفس کشیدن مشکل نداشتم . رفتم سر فريزر و به اندازه همه حجم آغوشم ، بطري هاي باز نشده ، آوردم سر ميز... خنديد . "پشتكارت قابل تحسينه" . خنديدم...

" مي خواي من بشينم پشت فرمون؟" . خنده اي حواله نگاهش كردم و راه افتادم . خيابون ها دور سرم مي چرخيد . صداي مبهم بوق ماشين ها قطع نمي شد. تصوير چشمان دورنگ دخترك روياهايم از روي شيشه كنار نمي رفت. برف پاك كن رو زدم. آب پاشيد روي صورتم ...

گفت "تو دوست داشتن رو يادم دادي" . گريه كردم . اين بغض لعنتي ، كابوس هام رو لو داده بود. سرم رو بلند كردم و لوله درازي رو كه زندگي رو به تنم متصل مي كرد از روي مشامم بر داشتم . از بوي زندگي متنفر بودم . لب تخت نشستم و ذهن آشفته ام رو بغل كردم. سرفه ام گرفت . شقيقه هام داشت مي تركيد...

ساعت ديواري روبرو خوابيده بود. مثل لحظه هاي من . هوا ولي تاريك بود و صداي گريه مادرم از پشت دري بسته كه حجم سفيد رنگ رفتن رو مسدود مي كرد ، شنيده مي شد. ملافه سفيد رو كشيدم روي سرم. خاطره هام رو چپوندم توي مخم و دهنم رو بستم . چشمام ترك خورد...

كاش مي شد توي روياها مرد...

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه 1385/03/10ساعت 10:31  | 


این روزها، روزنامه ها هیچ خبر تازه ای ندارند. اسم این بیقراری های مستمر را هم که نمی شود گذاشت خبر . هواشناسی هم انگار قرار نیست بارانی در راه را گزارش کند تا مثلا" دلت را خوش کنی به امید معجزه ای از بغض این آسمان لعنتی...

بهترین راه اینست که نوار چسب را برداری و به نشانه هر بغض نا تمام ، تکه ای از خودت را بچسبانی به گوشه ای از خاطره ها . آنوقت سرت را که بلند کنی ، می بینی در تاریخ خودت جامانده ای و چسبیده ای به گذشته...

من خودم را جا گذاشته ام . احتمالا" برای همین است که دیشب ، خنده ام گرفت از عصای جادویی فرشته مضحک برنامه کودک mbc3 که اصرار داشت آرزوهایم را برآورده کند. کانال را عوض کردم و زل زدم به صدای کشیده و زنگ دار guns توی VH1. داشت "knocking on heavens door" را تزریق می کرد به لحظه های آدم های تنها . ماتم برد...

معده ام اگر ناراحت نبود ، هیچ چیز را به طعم غلیظ و تلخ فنجان های بدون شکر قهوه ، ترجیح نمی دادم. از همانها که تلخی اش تا ساعتها زیر زبانت می ماند و خواب را از چشمان رنگ پریده ات می دزدد. ولی این روزها ، زیاد خمیازه می کشم...

توی خوابهایم دنبال خاطره ای می گردم که نگاه بی قرارش ، در تاریکی شبی بارانی ، اشک را به میهمانی نشست و دشنام صمیمانه ای حواله من کرد...

!Access Denied

پ .ن : من هنوز عاشق شکلات های تلخ هستم. تو ولی بی خیال!

2 نوشته شده در  سه شنبه 1385/03/09ساعت 10:0  | 


...سیگار رو گذاشتم گوشه لبم و توی جیبهام دنبال فندک گشتم . آرزو می کردم فندکم پیدا نشه تا برای طفره رفتن ، بهانه داشته باشم . سیگارم رو که روشن کردم ، نگاهم رو دوختم به چراغ سه رنگ سر چهار راه . "از این سبز تر نمیشه ها !" . زدم یک و دستم رو از روی دنده بر نداشتم . خیلی منتظر شدم تا دستش رو روی دستم ، احساس کنم. دستم روی دنده ماشین پوسید...

هوا سرد بود و شیشه ها خیلی راحت بخار می گرفت . فقط کافی بود صورت مهتابی اش رو بگیره طرف تو و چشمای سبز رنگش را بدوزه به نگاه ماتت . نفس هات که به شماره می افتاد ، شیشه ها هم مات گر گرفتنت می شدند. تاریخ تولدم رو که پرسید ، یه روز پاییزی رو نشونش دادم توی ساختمونی به یاد موندنی تو هویزه... 

هوای راه رفتن روی برفها ، زده بود به سرش . اما می ترسید از جای پاهایی که روی برفها باقی می موند. شیشه ماشین رو کشید بالا و چشمهاش رو دوخت به نگاهم . بغض کردم . شیشه ها بخار گرفت...

هیچوقت از هیچ سدی فرار نکرده بودیم . اون روز ولی نگهبان پریده رنگ جلومون رو گرفت. "کوه ریزش کرده. جاده بسته اس" دور زدیم و هیچ دهقان مشعل به دستی ، جلوی ماشین سیاه رنگ رو نگرفت . کوه راهمون رو بسته بود...

پیش خودم گفتم کاش همون روز کنده بودیم و می رفتیم .خواستم بلند شم که ازش خواهش کنم بمونه . بهم گفته بود نمی تونه به من "نه" بگه. سرم خورد به سنگی سخت. کارگر آشفته، با لبخندی که همه دندونهای زردش رو نشون می داد ، آخرین مشت خاک رو ریخت و رفت. همه جا تاریک شد . بغض کردم. شیشه ای نبود که بخار بگیره. با خیال راحت گریه کردم...

بیست و هشت سال دیر شده بود... 

 

2 نوشته شده در  دوشنبه 1385/03/08ساعت 11:6  | 


قصه ها همیشه آنجایی تمام نمی شوند که تو دوست تر می داری . حالا گیرم آخرین کلمه آخرین پاراگراف آخرین فصل کتاب را خوانده باشی و کتاب را بسته... هر داستانی در فصل اول خود استمرار می یابد و جایی در عالم واقع به موازات داستان پیش می رود...

حالا بنشین و ترانه ها را یک به یک حفظ کن و بمان مات و مبهوت و با صدایی خشک ، مرگ را فریاد بزن... مردن ، بلد بودن می خواهد.

می شد مثلا" شبی بارانی ، دل به صدای موهوم پیرمرد داد و در "اندک جایی برای مردن" ، خلسه دلپذیر مرگ را تجربه کرد . توی همان کوچه خلوتی که هنوز وسوسه می کند بی تابی های تو را...

بهار ، هر سال فصل آخری دارد . فصل آخر بهار یعنی زنده به گوری در گور خاطره چشمان دو رنگی که شبی نمناک ، خیسی تنهایی را به رخت کشید و در پیچ کوچه گم شد. همان کوچه خلوتی که هنوز وسوسه می کند بی تابی های تو را...

زندگی همیشه معنی زنده بودن نمی دهد. بعضی وقت ها زندگی یعنی من!

کلاویه های سیاه و سفید هیچ سازی ، دیگر جذبم نمی کنند . چقدر بیگانه ام با زیر و بم و بالا و پایین صدا ، وقتی هیچ ترانه ای ، آواز نمی کند فصل آخر این زیستن نباتی را...

خیلی چیز ها هست که باید یادت بماند. من اما فقط می خواستم چشمان دو رنگ دخترکی را که به فراموشی من هجرت کرده بود ، یادگار داشته باشم...

این خیلی خوب است که آدمهای مرده ، بالاخره می میرند...

2 نوشته شده در  يکشنبه 1385/03/07ساعت 10:27  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 10:44  توسط امیر  | 

انگشتهایم خمیازه می کشند و چشم هایم ورم می کنند... خاطره ها هم انگار شده اند طناب ، برای بر دار کردن ثانیه های آدم ها...

این علامت سوال هم حقارت از سر و رویش می بارد وقتی سوال ، رفتن باشد و سبب ، بی سببی...

این روزها ، سیگار ها هم بی خاصیت شده اند و سرفه ها ، معنایی جز تردید ندارند. بی تابی های سینه ، معنای والیوم را تزریق می کند به زیر جلد بیقراری های گر گرفته و دیوار می شود رفیق لحظه های بی کسی... حریص "آوار" بودن هم عالمی دارد!

هنوز هم گاهی باران می بارد و می شود "نشانه"... من از نشانه ها فرار نمی کنم حتی اگر این نشانه های بیگاه - مثلا" همان قرار ساده ی فراموش شده - همه ی با هم نبودن ها را خلاصه کند در دو خط متقاطع و بنشاند پیش چشمانی که قصه ها داشت از تعالی...

هفته ها و روز ها و ساعت ها و دقیقه ها و ثانیه ها ، به کار خویش مشغولند. این ماییم که گاه می مانیم حیران از ضرب بی خلسه و خواب صدای ثانیه شمار ساعت ها در بحبوحه ی مسکوت عجز و روزهای رفته را چون متاعی پرقیمت در تمام ثانیه های این روزگار دریغ ، می کشانیم به دنبال بی همی هایمان...

باران هنوز نشانه ساده ای است... مثل بعضی کوچه های خلوت این شهر سیمانی ، که هنوز مرا به میهمانی عطر تو می برند . مثل شیشه های جیوه ای و راز شگرفی که بین من و آن پنجره نیمه باز هست... مثل شیشه هایی که هنوز بعضی وقت ها بخار می گیرند... مثل خودم که آینه ، نشانه های عبور تو را در من رصد می کند ... و مثل تو که "کلمه" را هم دریغ کردی از "روزگار تنهایی" ام...

هنوز ولی من راز دار نگاه نمناکی هستم که شبی زمستانی ، در ماشینی سیاه رنگ ، درد نرسیدن را برایم هجی کرد .

راستی! عقربه های ساعت تو ، روی کدام قرن بی کسی خوابیده اند؟

 

2 نوشته شده در  شنبه 1385/03/06ساعت 10:55  | 


معنای غریبی دارد این بغض . این حواله کردن پی در پی درد به مستوری... و حقنه کردن همه سترگی یک سوال بی جواب به عمق بی نظیر تنهایی های همه گاه و لحظه به لحظه... 

نفس هم هیچ گاه انگار ممد حیات نبوده است وقتی شوری خون ، می شود میهمان گاه به گاه حنجره . به زمانه ای که حنجره ، جسارت ندارد برای به واگویه نشستن زخم...

نفس ها ، بی رمق تر می شوند و درد ها ، کاری تر... و پاها ، همچنان مشغولند به حمل جنازه ای که حرف نمی زند و درد ولی می کشد...

امید ها هم ، یک به یک نومید می شوند. مثل امید دید زدن روزانه ماشین سیاه رنگ عاری از هر نشانه ای ، پای ساختمانی که خاموش شده است...

دریغ ، نام مستعار من است . ولی صدایم نکنید ... می خواهم بخوابم...

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه 1385/03/03ساعت 14:46  | 


خنک آن قماربازی که بباخت هرچه بودش
و نماند هیچش الا هوس قمار دیگر


آستانه
نامه
نبش قبر خاطره


تير 1385
خرداد 1385
ارديبهشت 1385
فروردين 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دي 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384

پیوندها

  RSS 

POWERED BY
BLOGFA.COM


hits

 

 

تبليغات

X

 

HTML Attachment [ Scan and Save to Computer ]



2 نوشته شده در  چهارشنبه 1385/02/27ساعت 10:52  | 


بهش گفتم که دارم دنبال یه نشانی سر راست می گردم! می دونستم همیشه قهوه تلخ رو به این آبمیوه های بسته بندی شده ترجیح داده ! دستاش ولی اون شب ، هیچ نشونه ای از رفتن نداشت...

اگه باور نمی کنی یه نشونه ساده دارم . همون روزی که می ترسید کفشای نوی سفید رنگش ، خاکی بشه و گفتم پاشو بذاره روی پای من . قدش بلند شده بود. بلند تر از آرزوهای من...

همیشه دوست داشتم که دهنم رو بچسبونم به آبسردکن توی بانک سر خیابون و آب بخورم . بعد برم بشینم توی ماشین و زل بزنم به یه پنجره و هویت بدم به سایه ها و عاشقشون بشم .

یه نفر که روپوش سفید بلندی پوشیده بود دیروز بهم گفت که ازین به بعد ، بعضی وقتا ، برای نفس کشیدن هم باید پول بدم. دوران عجیبی شده...

عجیب بوی مردن می دم این روزا ! گفتم که نگران نباشید...حتی شما دوست عزیز!

 

2 نوشته شده در  سه شنبه 1385/02/26ساعت 10:57  | 


کشور کانادا ، یه شاعر ، نویسنده ، آهنگساز و خواننده داره به اسم "لئوناردو کوهن". ۷۱ سالشه و اولین کتابش رو در سال ۱۹۵۶ و تحت عنوان " بیا افسانه ها را کنار هم بگذاریم" ، منتشر کرده و توی یه فیلم هم به اسم "من مرد تو هستم" بازی کرده که قراره تو فستیوال فیلم تورنتو نمایش داده بشه. به تازگی هم یه کتاب جدید منتشر کرده به اسم "کتاب انتظار" که دوازدهمین کتابش طی ۵۰ سال نویسندگیه. مجموعه شعریه که در طول کار آموزش در یک موسسه آموزش ذن نوشته...

اینا رو گفتم که بگم این آقای "لئوناردو کوهن" یه ترانه داره که اسمش اینه: "این شیوه خوبی برای خداحافظی نبود"...

2 نوشته شده در  دوشنبه 1385/02/25ساعت 13:22  | 


گفتم اون عکس روی دیوار، عکس واقعی من نیست. لیوان شیرش رو گذاشت روی لبهاش و سر کشید. همیشه خنده ام که می گرفت ، دلیلش رو می پرسید. اینبار ولی خندید!

بعد بلند شدم و رفتم سر یخچال و شیشه آب رو خالی کردم روی سرم. نشستم جلوی تلویزیون و زدم C.N.N و پاهام رو گذاشتم روی میز .خبر تازه ای نداشت. داشت از کرانه باختری رود اردن می گفت . من ولی تو فکر مردن بودم...

پرسیدم: سرزمین من کجاست؟ خندید! دلیلش رو نپرسیدم...

تا شنبه به خودم وقت دادم...

2 نوشته شده در  يکشنبه 1385/02/24ساعت 9:58  | 


... قصه ام رو که شنیدی آقای فرانکشتین! این رو هم بدون که من نه ریه های سالمی دارم ، نه چشمای پرنوری ، نه گوشای شنوایی ، نه قلب پا به کاری و نه حتی عقل چندان قابل اعتمادی ! اینها همه درست! اما تو کارت رو بکن ! قول می دم فرایند دمونتاژ کردن من شیرین ترین تجربه زندگیت باشه!

حالا اون گوشه ، بغض کردی که چی ؟ از سر شب تا حالا دارم واست قصه می گم که موقع کار، دستت نلرزه... اونوقت تو کز کردی اون گوشه و داری واسه من اشک می ریزی؟ پاشو رفیق! دلنازکی نکن!

فقط یه خواهش! استخون های من رو با اره ، قطعه قطعه نکن . صداش ، موهای دستمو سیخ می کنه! چشمام رو هم با قاشق در نیار ! یه دایناسور بهم گفته که این فرایند حالشو بهم می زنه! من خودم پاشنه کش رو پیشنهاد می کنم !

حالا پاشو و اون سرنگ سبز رنگ رو فرو کن تو رگ گردنم! همونجا که قرار بوده خدا نشسته باشه! اما فعلا" که نیست! تو کارت رو بکن!

اما یه سوال آقای فرانکشتین! چشماش... یادته؟

باز که رفتی اون گوشه و شروع کردی به گریه کردن؟! من اصلا" سوالم رو پس می گیرم...

2 نوشته شده در  شنبه 1385/02/23ساعت 10:45  | 


راستش دیگر مهم نیست که کجای تقویم ایستاده باشم ... مدتی است که همه روزهای من پنج شنبه است و همه ساعتهایم ، ساعت هفت دلگیر همان غروب همیشگی...

دست من اگر بود ، هـــــمه خاطـــره ها را به اولیــن دکل مخابرات ، دار می زدم و عقربه ها را زیر عدد ۱۴۴ دفن می کردم ...

بعد می نشستم و با خیال راحت ، سیگارم را می کشیدم...با چشمهای بسته!

2 نوشته شده در  پنجشنبه 1385/02/21ساعت 11:12  | 


چون احتمال دادم بعضیاتون به دلیل فیلترینگ نتونید نامه ابراهیم نبوی به شگفت آورترین آدم دنیا رو بخونید ، این نامه رو اینجا گذاشتم

با احترام

شگفت زده ترین آدم روی زمین!

 

محمود جان، پسر عزیزم!

ابراهیم نبوي

۲۱ اردیبهشت ۱۳۸۵

 

آقای محمود احمدی نژاد

ریاست جمهوری اسلامی ایران

نامه شما را به آقای جرج بوش، رئیس جمهور ایالات متحده آمریکا خواندم. به نظرم آمد که بدنیست که در مورد این نامه برایت نامه ای بنویسم. پیش از آغاز به من اجازه بده بعد از یک سال که مجبورم روزی بیش از ده ساعت به تو فکر کنم و نوشته های تو را بخوانم و عکسها و کاریکاتورهای تو را ببینم، تو را صمیمانه خطاب کنم. بالاخره ده سال بعد محمود احمدی نژاد تبدیل به کارمند یک سازمان اداری یا خصوصی می شود و هر کس که بخواهد در مورد تو چیزی بخواند، لابد در نوشته های کسانی مانند من نام تو را جستجو خواهد کرد، بنا براین من این حق را دارم که تو را صمیمانه خطاب کنم.

محمود جان عزیزم!

نامه ات را به دقت خواندم. و در شگفت ماندم که چرا یک نفر به تو نگفت که این نامه را ننویس ...

 متن کامل

2 نوشته شده در  پنجشنبه 1385/02/21ساعت 10:3  | 


- برای جمع نوشت: 

همیشه فکر می کردم که همه آدمهای دنیا باید جایی دور وبر آن بیلبورد بزرگ توی مدرس به دنیا آمده باشند. همان که کنار یک عکس بزرگ از یک کولر گازی معروف، نوشته "هوای شما را داریم"!!... بعد لابد بعد از اولین باری که سرشان را کوبیدند به دیوار و به سکسکه افتادند ، فهمیده اند خیلی هم نمی شود به این نوشته ها اعتماد کرد . همه شان هم گفته اند چاییده ایم و رفته اند تختخواب یک نفره ای پیدا کرده اند و پتو را کشیده اند روی سرشان!
تقویم آدمها هم عبارت است از تعداد سیـــــگار هایی که روی دستــــــشان خاموش کــــرده اند . حالا هر سیــــگار به بهانه ای !
بیو گرافی آدمها را می شود با متری نوشت که میزان بی تفاوتی چشم ها را نشان می دهد . یا مثلا" میزان جذابیتی که شماره ماشین های مشکی شهر برایشان دارد. راه دیگری هم هست . اینکه ببینی ، پر بودن مثانه ، چند بار در روز بهانه می شود برای بغض کردن و هاله کبــــــود دور چشمها ، هفته ای چنـــــد بار آدمها را راهنــــمایی می کند به سمت زیرزمین خلوت خانه هاشان...
همیشه نسبتی هست بین پر و خالی شدن لیوان و مدت زمان انتظار. می شود حتی فرمولش را هم نوشت . فقط یک پارامتر را نباید فراموش کرد برای تعریف آنجایی که یک قوطی قرص کوچک سرخ رنگ ، توی لیوان حل می شود.
جایش هم همان جاییست که نشانگر انتظار می چسبد به سقف تحمل آدم ها . بعد باید پتو را کشید روی سرشان ...

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه 1385/02/20ساعت 10:38  | 


نور لامپ مدادی پر نور میوه فروشی خیابون رشید ، همیشه چشمای منو زده. فصل انارم گذشته تازه... فصلشم نگذشته بود انار رو نمی شد با پوست گاز زد !

من ولی همیشه دوست داشتم برات آب انار بگیرم . خیلی زیاد... انقدر که داد بزنی " کثافت! یه جا نیگر دار ! دستشوئیم داره میریزه!"... حالا بگو "مسخره!" ...

با خودم قرار گذاشتم به اولین سفارش ساخت تیزر از اولین شرکتی که آبمیوه می کنه تو قوطی ، جواب مثبت بدم... من آخرش این شعار رو جهانی می کنم!

روی هر تلویزیونی یه دکمه هست که روش یه "صفر و یک"  کوچیک ، حک شده . حالا یا کنار هم یا روی هم... اون دکمه رو که فشار بدی ، تلویزیون خاموش میشه. گفتم که بدونی!

پنجره آشپزخونه رو باید یه وقتایی باز گذاشت. شاید باد اومد و پرده ها رو یه کم کنار زد. شاید... ولی IP های اینترنت ، هیچوقت من رو گمراه نمی کنن. گفته باشم! اصلا" من اگه بودم اسم یه عطر آشنا رو می ذاشتم روی این IP ها !

ولی هنوز دیوونه میشم و نفس کم میارم یه وقتا ... "مثل وقتی که می خواهی اشک بریزی و نمی توانی" ... سلوک- محمود دولت آبادی

آقای موپاسان عزیز ! داری اینجا تکرار میشی...

2 نوشته شده در  سه شنبه 1385/02/19ساعت 11:4  | 


زمونه شده زمونه ی بی نشانگی...

این رو من می فهمم و اون اردکی که با چشمای لوچ ، آویزون شده بود زیر آینه !

یکی دیگه هم می فهمه ! اونی که دوست نداشت اون اردکه با اون قیافه مضحکش ، زل بزنه تو چشماش... یادش به خیر !

کاش فقط توی این قوطی های سیگار ، یه چند تا سیگار اضافه میذاشتن واسه روز مبادا... واسه روزای مبادا ! واسه وقتایی که دوست داری همه دود یه سیگارو یه دفه بدی تو و بیرون ندی!

من ؟... نه ! من هنوزم عاشق شارژر فندکی موبایلمم !

2 نوشته شده در  دوشنبه 1385/02/18ساعت 9:3  | 


نشانی اش را که می دهم ، خنده اش می گیرد . دستی تکان می دهم و میروم می نشینم لب لیوان و پاهایم را می کنم توی آب.

اگر قرار باشد خودم را غرق کنم ترجیح می دهم جایی باشد که جنازه باد کرده ام را راحت پیدا کنند . بعد بردارند جنازه ام را و بپیچند لای کاغذ روزنامه و ببرند بیاندازند توی جوب میرداماد ، روبروی نمایندگی Delongi !

پیش خودم می گویم انگار عاشق شده . برمی گردد و نگاهی عصبانی به سر تا پای من می اندازد . بعد پشتش را به من می کند و ده قدم به جلو می رود. "ده" را که می شنوم جا خالی می دهم ...

احترام عجیبی قائلم برای آخرین کسی که مرا از توی جوب درآورد . دستی به سر و رویم کشید و بعد مرا لابلای آدم های عجول رها کرد.

"عکس رنگی در پنج دقیقه"! تابلوهای نئون همیشه جذبم کرده اند . مثل ستاره هایی که دور اسم همبرگر فروشی پایین پارک وی ، روشن و خاموش می شوند. یکی از آنها را می کنم و می چسبانم بالای آینه اتاقم ... روشن و خاموش می شود...

 

2 نوشته شده در  يکشنبه 1385/02/17ساعت 12:58  | 


خسته شدم از بس دست به سوی همه ابرهای آماده باریدن دراز کردم و پس زدند...یک نفر بگوید که آخرین باران این قرن ، چه وقت خواهد بارید .

رسم شگفت آوری دارند این پنجره های بسته در روزهای بارانی . وقتی بخار می گیرند و نوک انگشتانت را بی تاب می کنند برای گفتن درد ها . ولی یاد باید بگیرم انگار ، تن دادن به شیوه مالوف پرده ها را وقتی منظره ی آنسوی شیشه ، خراشیدن تنهایی ها را نوید نمی دهد...

یادت هم باشد ! روزمرگی لحظه ها، بهانه غریبی است برای فراموش کردن بی قراری های آدمهای تنها . غربت بهانه ها ولی چه اهمیتی دارد وقتی فراموشی ، سیره آدمها شود ؟ آدمهای تنها هم بالاخره جوری کنار می آیند با دردها . تو غصه خاطره ها را نخور!

چیزی را اما در گوشی بگویم : درد ، همین خاطره هاست ... ولی بی خیال!

 پ .ن : آدم خوبی نبودید آقای پاساژ!... ولی خدا بیامرزدتون به هر حال!

پ.ن ۲: به این صورت!

2 نوشته شده در  شنبه 1385/02/16ساعت 9:52  | 


هیچ می دانی به اندازه شمردن چند هزار ستاره ، نامم را از زبان تو نشنیده ام ؟ به اندازه چند بار مردن؟ 

من ولی نام تو را روی همه شیشه های بخار گرفته ، نوشته ام . لهجه مرا که فراموش نکرده ای؟

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه 1385/02/14ساعت 9:31  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 10:44  توسط امیر  | 

هنوز November Rain خاصيت مثبتي دارد براي تزريق خلسه به لحظه هاي آدم هاي تنها - بايد البته مي نوشتم زير پوست آدمهاي تنها ، ولي بي خيال! - راستش را بخواهيد مي خواستم جمله داخل اين دو خط كوچك معترضه را طولاني تر از ايني كه هست بنويسم . اما نشد . يعني نتوانستم . اصلا" در زندگي ادمهاي تنها لحظه هايي هست كه بايد آنها را برد داخل دو خط كوچك معترضه تا نمودار خطي و بي نوسان روزمرگي هايشان ، دست انداز نداشته باشد! اما نمودار ها تعريف ديگري دارند فارغ از بايد ها و نبايد ها ...

آدمهاي تنها كه اصلا" نمودار ندارند. تركيبي هستند از "يكي بود" و "يكي نبود" . ونبودن يكي ، عدد صفر را هميشه مي نشاند بر محور افقي نمودار تا "بودن" ديگري ، هميشه تاريخ ، ضريبي از صفر داشته باشد.

زخم اصلا" يعني همين! يعني همين كه "نبودن" يكي ، بشود ضريب ثابت زندگي ديگري . ضرايب سمجي هم هستند اين نبودن ها و نه مي شود آنها را فاكتور گرفت و نه ناديده...

بايد ساخت با نبودن هايي كه مي شود ضريب بودن آدمهاي تنها . كار دشواري است . مخصوصا" اگر باران ببارد...

باران مي بارد ، اينجايي كه منم...

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه 1385/02/13ساعت 9:35  | 


کاری به هواشناسی ندارم . هوای این حوالی خیلی وقت است که گرفته...

می شوم شبیه تمام قصه های ناتمامی که کسی تمامشان نکرده  وقتی نیستی . می شوم اندازه درد و می مانم معطل تا مگر کسی از آنسوی پنجره ، لبخند بزند و بنويسد : khoobi و بعد علامت سوال و بعد Enter ...

دلم براي هفتاد و پنج سالگي هايت مي سوزد وقتي اينگونه بيتاب اويي مي شوي كه نيست.  

هي تو! ياد خاطرات بيست و هشت سالگي ات بخير... سلام مرا به روياهايم برسان!

پ.ن:

:(!)November Rain

1.

1 May

18:52

Pars Online, Iran

2.

1 May

18:53

Pars Online, Iran

3.

1 May

18:56

Pars Online, Iran

4.

1 May

18:57

Pars Online, Iran

5.

1 May

19:00

Pars Online, Iran

6.

1 May

19:01

Pars Online, Iran

7.

1 May

19:04

Pars Online, Iran

8.

1 May

19:09

Pars Online, Iran

9.

1 May

19:12

Pars Online, Iran

10.

1 May

19:21

85.15.9.x

11.

1 May

19:25

Pars Online, Iran

12.

1 May

19:28

Pars Online, Iran

13.

1 May

19:51

Telecommunication Company of Iran, Iran

14.

1 May

19:54

Pars Online, Iran

15.

1 May

19:57

Pars Online, Iran

16.

1 May

20:25

Pars Online, Iran

17.

1 May

20:27

Pars Online, Iran

18.

1 May

20:46

85.133.179.x

19.

1 May

21:27

Pars Online, Iran

20.

1 May

21:35

Pars Online, Iran

21.

1 May

22:20

Pars Online, Iran

22.

1 May

22:32

Telecommunication Company of Iran, Iran

23.

1 May

22:52

Pars Online, Iran

24.

1 May

22:53

Telecommunication Company of Iran, Iran

25.

1 May

23:02

Pars Online, Iran

26.

1 May

23:20

Pars Online, Iran

27.

1 May

23:24

Telecommunication Company of Iran, Iran

28.

1 May

23:45

Pars Online, Iran

29.

2 May

00:46

Telecommunication Company of Iran, Iran

30.

2 May

01:07

Pars Online, Iran

31.

2 May

01:13

Pars Online, Iran

32.

2 May

02:33

Pars Online, Iran

33.

2 May

03:56

Pars Online, Iran

34.

2 May

04:52

Pars Online, Iran

35.

2 May

06:05

Pars Online, Iran

36.

2 May

06:11

Pars Online, Iran

37.

2 May

06:33

Telecommunication Company of Iran, Iran

38.

2 May

06:40

Com-ToNet S.A., Greece

39.

2 May

06:41

Pars Online, Iran

40.

2 May

07:10

Pars Online, Iran

41.

2 May

07:13

Com-ToNet S.A., Greece

42.

2 May

07:20

Com-ToNet S.A., Greece

43.

2 May

07:20

85.133.178.x

44.

2 May

07:27

Pars Online, Iran

45.

2 May

07:29

TCI Telecom Corp. of Iran, Iran

46.

2 May

07:40

Morva System Co., Tehran, Iran

47.

2 May

07:44

Pars Online, Iran

48.

2 May

07:48

Pars Online, Iran

49.

2 May

07:50

Takta Co LTD, Iran

50.

2 May

07:50

Parsun Network Solutions, Iran

2 نوشته شده در  سه شنبه 1385/02/12ساعت 10:42  | 


... تازگیها زندگی ام را به دو بخش تقسیم کرده اند . مساوی و عادلانه ! بخشی را در خوابم و با تو هستم ... بخشی دیگر را بیدارم و کابوس می بینم!

راستی ! بخش دیگری هم هست... مثل دویدن در برزخ! فلسفه اش را هم گفته اند اینست که خسته شوم تا بخوابم تا با تو باشم...

ستاره ها خیلی وقت است که تمام می شوند و همه گوسفند ها از روی پل می پرند ، من ولی هنوز بیدارم ... دیازپام هم ظاهرا" دیگر کاری نیست...

خواب شیمیایی ، رویاهایش هم شیمیایی است و اصالت ندارد. مثلا" همین رویای دیشب ، بیخ گوشم صدای زنگ تلفن را درآورد و بیدار که شدم ، پدرم آنسوی خط می گفت که برادرم دیوانه شده است. تبریک گفتم و خوابیدم...

من سایه ای دارم که همیشه بی خیالی های مرا می ستاید. ولی دیشب که سرفه هایم ، امانش را بریده بود ، فحش ناجوری داد و پتو را کشید روی سرم . بعد رفت و در آینه قدی کنار جاکفشی ، خودش را گم و گور کرد . پتو را کنار که زدم هوا روشن بود . خواهرم بالای سرم بیتابی می کرد ... بوسیدمش...گریه کرد...

می خواستم نفس بکشم . نمی شد... نفس هایم را در کپسولی کوچک ، در ماشین سیاه رنگی که راننده اش چشمانی زیبا داشت ، جا گذاشته بودم . کپسول های تازه ولی بی قراری را به سینه ام تزریق می کردند. یادم آمد که حتی نفس کشیدن یادم را می برد به ماشین سیاهرنگی که راننده اش چشمانی زیبا داشت... بغضم گرفت...

ترانه های بسیاری هست که هنوز برایت نخوانده ام . مثل ترانه مرد تنهایی که هر غروب ، حوالی ساعت هفت ، بغض هایش را ترانه می کرد. ولی یادت بماند "شعری اگر هست ، از توست"

می خواهم بخوابم ، بیداری چاره ساز کار ما نیست ، بانو !

2 نوشته شده در  يکشنبه 1385/02/10ساعت 9:33  | 


خدا را برای ما ساخته اند تا عقده هایمان را توجیه کنیم . وگرنه دلیل ندارد زجر بودنمان را حواله بدهیم به آن دنیا...

همیشه ی تاریخ هم کسی هست که در ستایش بردباری و در نکوهش طغیان ، خطبه بخواند برای آدمهای تنها... آدمهای تنها ولی دلیل دارند برای تنهایی شان . آدمی که دلیل دارد فقط بر خودش طاغی می شود . خیالتان راحت!

داستان را همیشه می شود از زاویه دیگری هم دید. اتفاقا" باید از زاویه دیگری دید . این "زاویه" است که معلوم می کند جای آدمها در توالی سکرآور و مبهم رخداد ها را . زاویه که درست باشد مثلا "تنهایی" چوپان دروغگو ، می شود وجه غالب داستان ، نه فریاد کردن آدمیان به سرزمین تنهایی اش . تنهایی گاهی گرگی می شود که به دریدن لحظه های آدمهای تنها ، مشغول است...

آره شازده کوچولو! من هم مشغول باده خوردنم . چرا؟ تا فراموش کنم . چه چیز را ؟ سرشکستگی ام از میخواره بودنم را !

نی لبک هم نبود ، نبود ! لااقل ساز دهنی بیاورید برای مرد تنهایی که شعر می گوید تا دروغ نگفته باشد.

آهای پیرمرد ! موطن آدمی را دوباره تعریف کن ! من مقیم سرزمین ممنوعه ام !

 

2 نوشته شده در  شنبه 1385/02/09ساعت 9:10  | 


دیشب "جان الدریچ" ، بیدار شده بود و زیر باران ، برای بیست و هشت سالگی اش ، ترومپت می زد. لای صفحه های قدیمی پدربزرگ هایتان را که بگردید ، داستانهای عاشقانه زیادی هست که هیچ وقت نوشته نشدند...

این نوستالژی خاطره ، ولی همیشه جایی برای خودنمایی پیدا می کند ، حتی اگر باران نبارد ! پس لطفا" دکمه next را فشار بده تا Nothing else matters ، باز هم نبضت را كوك كند...

من ولي يادم مي آيد كه شبي ، خداحافظي كه كرديم ، تازه باران گرفت . يادم مي آيد كسي خانه بيست و هشت سالگي اش را گم كرده بود و خيال مي كرد پروانه اي است كه خواب مي بيند ...

هر كسي ترجمان دردهايش را در ترانه اي پيدا مي كند . من و تو پيرمرد را يافته ايم تا حافظ بخواند و يادمان بياورد كه انسان با نخستين درد ، اغاز مي شود . حالا گيرم كسي هم " آي خانوم يواش يواش      با ما اينجوري نباش!!!"  

خيالم راحت است كه اين عبارات ناتمام را تو تمام مي كني . همانگونه كه ذهن مغشوش روزگار بيست وهشت سالگي من نتوانست.

هيچ دقت كرده اي اين نت  "مي" چه كاربردي دارد در واگويي زخم اگر بخواهي زخم ها را ترانه كني ؟! "مي" انگار در موسيقي هم استمرار زخم ها را حقنه مي كند به زير و بم و بالا و پايين صدا . تا يادت بماند "درد" در هيچ زباني ، سرنوشتي جز استمرار ندارد...

من با نخستين نگاه تو آغاز شدم... و استمرار يافتم...

وقتي باران جز به شستشوي "نشانه" ها ، نمي بارد و شيشه هاي بخار گرفته از بد مستي آسمان ، نگاه را معنا نمي دهند ، همان بهتر كه خيال كنيم فرشته ها ، به خالي كردن مثانه مشغولند و از انزجار بوي تند ادراري كه فضا را گرفته ، پناه ببريم به چارديواري مملو از بوي دئودورانت!

دیشب ولي "جان الدریچ" ، بیدار شده بود و زیر باران ، برای بیست و هشت سالگی اش ، ترومپت می زد... باران هم نشانه ها را شست تا نشانه اي جديد با چشماني لوچ و قيافه اي مضحك خلق شود...

راستي ! "رضايت" ، هميشه مفهومي زميني نيست ! گاه ، زميني ترين رفتار آدمها را مي شود در آسمان ريشه يابي كرد . فقط كافيست باران ببارد...

- قابل نداشت!

2 نوشته شده در  پنجشنبه 1385/02/07ساعت 9:59  | 


دیوانگی خیلی وقتها دلیل ندارد ، ولی نشانه ، چرا ! * نشانه اش هم مثلا" خیال کن اینکه بی ربط ترین مسیر ها تو را به جای آشنایی می کشانند و روشن  یا خاموش بودن یک چراغ ، تاثیر مستقیم می گذارد روی مدت زمان "مکث" آدمها...

جا کلیدی ، پدیده جالبی است . مثل دخترکی که دیروز ، توی بیمارستان ، دستانش را طوری زیر چانه اش می نشاند که کلید منقوش به آرم پژو و انگشتر نگین دار انگشت یکی مانده به آخر دست چپش ، معادله ای را توی مخ هر بیننده ای فرو کند که نتیجه اش ، جز پوزخند ، چیزی نبود... و مثل من که یادم افتاد سالهاست کلید تازه ای به جاکلیدی ام افزون نشده است... باز هم سرفه ام گرفت...

دیوانگی آدمها ، نشانه های ساده تری هم دارند گاهی... مثلا" نسبتی که "هویت" ، برقرار می کند با واگویی "زخم"... 

مدتهاست ، دستخط خود را از دست داده ام . از همان وقتی که برای نوشتن درد ، روی Tahoma کلیک کردم و این سنت من شد... هنوز بوی کاغذ ، جذبم می کند ولی...

اصلا" همه اینها را رها کن! نشانه اش اصلا" همین که من می نویسم و تو می خوانی... و تو می نویسی و من می خوانم و خیره به مستطیلی نورانی ، بغض می کنیم و ...

کاش می شد روی کاغذ نوشت هنوز...

-------------------------------------------

* و بالعکس البته ! 

پ.ن: جز لجبازی آسمان با بیتابی های آدم ها ، هیچ توصیفی برایش ندارم... باران را می گویم! 

2 نوشته شده در  چهارشنبه 1385/02/06ساعت 11:17  | 


+ عجب دست انداز گنده ای !!!!

> الاغ جان! این دست انداز نیست! این اسمش پل سید خندانه!!

-- ولی اونوریش جالبه ها ! یعنی اگه میشد دست انداز ها رو پل دید... 

 

2 نوشته شده در  سه شنبه 1385/02/05ساعت 11:49  | 


...ضمنا" بهش بگو گند زده با این دنیایی که خلقت فرموده!

 

2 نوشته شده در  سه شنبه 1385/02/05ساعت 8:58  | 


... وقتی مجالی برای "من" بودن من ، ایجاد نمی شود ، باید "استاد و فرود آمد بر آستان دری که کوبه ندارد"...این درست! ولی رسم ناخوشایندی است ، نشستن بر سر میز قمار آخر ...

بازی که شروع می شود ، دیگر شروع شده است و آس اول هم که انگار هیچ وقت قرار نبوده پیش روی تو بنشیند ...

چراغ را خاموش می کنی و سیگاری می گیرانی و دودش را قورت می دهی و نفس آمیخته به دود را حلقه می کنی و می دوانی به سمت سقف... سقف ، اختراع جالبی است . یادت می آورد که برای اوج گرفتن هم دیواری هست که مماس شده بر افق محدودی که ارتفاع تو را مشخص می کند...

ارتفاع ، مهم نیست وقتی بالی برای پریدن نباشد. پوزخندی به خودت می زنی و یادت می آید هنوز سر میز قمار نشسته ای و دستت خالی ...

پرهیز ، سنت بازی است و سنت ها همیشه راهی برای تحمیل کردن خود می یابند و چارچوب ها را تنگ می کنند .

در پست ترين جاي خانه ، آنجا كه ارتفاع عينيتي منفي مي يابد ، جاي دنجي هست كه پنجره ندارد. تركيبي از ديوار و سقف و چارچوبي كوتاه براي ورود كه مجسمه اي مكعبي شكل و تو خالي مي سازد . تجسمي ساده از تنهايي . زير زمين خانه ، هنوز جاي بي تكلفي است براي گريستن...

در جغرافياي بودن هر آدمي ، جزيره اي بكر و كشف نشده مي توان جست كه چشماني زيبا ، بومي آنجاست . مي ترسم از كاشفاني كه به كشف دلهره هاي آدم ها مشغولند...

بازي ، روزگاري تمام خواهد شد. حالا گيرم تو باخته باشي. بي بي دلي كه بازي نكرده اي ، برايت خواهد ماند...

اشكم را در مي آورند بعضي واژه هايي که براي گفتنشان راهي جز نوشتن نيست و دنياي ماتريس ها ، در انتقال بزرگي شان ، ناتوانا ست...

-------------------------------------------

یه زخم تازه کم دارم برای باور پاییز

                      خرابم کن که دلگیرم از این آبادی پرهیز...

2 نوشته شده در  دوشنبه 1385/02/04ساعت 12:22  | 


خنک آن قماربازی که بباخت هر چه بودش...

                                                        ...هوس قمار آخر

- باز هم ورق ها را کس دیگری تقسیم کرد...

 

2 نوشته شده در  يکشنبه 1385/02/03ساعت 13:56  | 


لاف نمی زنم ! همین دیشب بود که آمده بودی و چشمهای زیبایت را به رخم می کشیدی . تو که باور نمی کنی...

"بلوغ یعنی زمینه وثیق ادراک بحران"... راست می گویی آقای هایدگر ! این را منی می فهمم که انگار روز به روز بالغ تر می شوم...

 "پنجره" هم لابد ، دلیلی برای بودن دارد. مثلا" همین که واسطه تماشا باشد برای چشمان بی قراری که سالها بود جز درد ، چیزی را از چارچوب هیچ پنجره ای ندیده بود ، به گمانم کافی است...

 I wake up in the night
all alone, and that's alright
the chemicals are wearing off
since you've gone

وقتی خیال کنی همه ترانه ها را برای تو گفته اند لابد ، جایی از کار می لنگد . یا تو دیوانه شده ای و یا... نه! شق دومی ندارد ! من دیوانه شده ام ! باور کن!

دیوانگی هم اصولی دارد . مثلا" همین بیدار خوابی های شبانه که خیالت میهمان همیشگی آنهاست. مثلا" همین که نیمه شب ، آب خوردن را بهانه بلعیدن آرام بخش قرمز رنگ همیشگی کنی و دریغ از آرامش ، وقتی همه دیوار ها نوید بخش فاصله هایی ستبرند...

جای کلمه هاست که معنای آن ها را نشان می دهد. همین کلمه "ستبر" مثلا... وقتی می نشیند پشت "درد" ، تازه می فهمی خودت کجا ایستاده ای و آرزوهایت کجا ... امیدی هم نیست ! سرنوشت ، بنا ندارد که شبیه رویاهای تو شود...

تازه می فهمم این شیشه های جیوه ای چقدر بهتان می زنند به حرمت پنجره ها و چه پوزخندی می زنند به بی تابی های آدم ! بی خود هم تهمت نزن به مرام پرده ها! رسالت پرده ، جدایی است... درد یعنی شیشه ها ، جانشین پرده هایی شوند که دستی مهربان کنارشان زده است...

مرزهای آدم وقتی از تبار درد باشد ، چه گریزی می ماند از رسم معهود دیوار؟ بالغ تر که می شویم تازه می فهمیم ناخن حسرت ، چقدر بی مایه است برای خراشیدن سیمان... راست می گویی آقای هایدگر!

وقتی تاریکی ، پرده نهان کردن چشمهایی می شود که خیس از سیاست دیوار هاست ، حرصم می گیرد از بلاهت آدمهایی که "آیین چراغ خامشی نیست" را قاب کرده اند و زده اند پیش چشمانشان...

چراغ ها را خاموش کن. شاید بعضی چشمها ، حوالی تو ، میهمانی از جنس بغض را به انتظار نشسته باشند...

- کاش...

2 نوشته شده در  شنبه 1385/02/02ساعت 9:54  | 


خنک آن قماربازی که بباخت هرچه بودش
و نماند هیچش الا هوس قمار دیگر


آستانه
نامه
نبش قبر خاطره


ارديبهشت 1385
فروردين 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دي 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384

پیوندها

  RSS 

POWERED BY
BLOGFA.COM


hits

 

 

تبليغات

X

 

HTML Attachment [ Scan and Save to Computer ]



 خرمشهر ، خیابان جالبی است . پر از نمایشگاه هایی که ماشین های سیاه رنگ می فروشند به راننده هایی که چشمان زیبا ندارند. اما ساعت پنج عصر یک روز بهاری ، می شود ۲۷ دقیقه خیره ماند به ماشین سیاهرنگی که می دانی راننده اش چشمانی زیبا داشت. همانجا...

Track 3 : ليوان كه پر و خالي مي شود ، درد انگار رسوب مي كند توي رگ و پمپاژ مي شود به تمام جسدي كه لباسي از هراس و حسرت بر آن پوشانده شده... "تو چيزي گفتي و شب جاي من شد" .

من؟ "مرد مرده" ، شاهكار "جيم جارموش"!

انگشت ها را مي كشي روي كلاويه هاي سياه وسفيد . صدايي سياه بر مي خيزد . توي دلت زار مي زني براي پرنده مهاجري كه پر از شهوت رفتن بود . توي دلت خرد مي شوي . "من با ساز بيگانه ام... اين تويي كه مي نوازي..." توي دلت مي گويي...

"پريشوني ؟ نكنه عاشق شدي؟"كنايه ها هم تمامي ندارند انگار ! ليوان باز هم پر و خالي مي شود و بوي تند captain black غليظ تر... چشمان بي فروغت را مي بندي . رنگ ها و ساعت ها و ثانيه ها رژه مي روند پيش چشمانت! چشمانت را باز مي كني ! لبخند ، شيوه خوبي است براي پنهان كردن زخم ها...لبخند مي زني... يادت مي آيد كه سالهاست كسي خنده هايت را باور نكرده است... بغضت مي گيرد...

صدا ها كمرنگ مي شوند دور و برت . مثل پنج عصري كه بيست و هفت دقيقه مرده بودي و در ازدحام خياباني شلوغ ، گريه سكوت را فرو بردي جايي حوالي سينه ات . يادت مي آيد كه مرده اي...

من؟ "مرد مرده" ، شاهكار "جيم جارموش"!

مي خوابي . بيدار كه مي شوي صدايي زنگ مي زند. سايه ها پر رنگ مي شوند و خواب هايت به يادت مي آورند دردهايت را . دستهايت را فشار مي دهي روی شقيقه هايت . آرام نمي شوي. دوست داري سرت را بكوبي به ديوار...درد پهن مي شود روي پيكر برهنه از آرامش ات ...باز مي ميري...

چه موهش پنج عصري بود...

 - هنوز سر حرفم هستم. گفته باشم!

2 نوشته شده در  پنجشنبه 1385/01/31ساعت 9:15  | 


بی خیال پیرمرد! نترس از عاقبت "عشقی که محیط خودش را پیدا نمی کند". اصلا" چه اهمیتی دارد کسالت لحظه ها ، وقتی هنوز گاهی می شود کوچه ای خلوت را یافت و بی کسی را گریست...

مرگ ، انتظار خوف انگیزی است . این قبول ! ولی مگر چاره دیگری هم هست وقتی آرامش ، جز مرگ ، به واژه ای تعبیر نمی شود؟

اصلا" من هم مثل تو ام . اصلا" همه ما مثل هم هستیم . داستانها یکی است ، فقط تاریخ و نام ها و نامواره ها ، در جغرافیای بودن آدمها جابجا می شوند و داستانی جدید می سازند.

بگذریم اصلا"! چه فایده از باز گفتن بعضی درد ها وقتی هنوز دیوارهای کوچه های خلوت ، محرم ترند به شنیدن زجرهای آدمی ؟

وقتی روزگار ، نه روزگار ماست و زمانه ، نه زمانه ی به واگویه نشستن زخم ، چه باک از سر به دیوار خاطره گذاشتن و بغض ها را یکی یکی و شمرده شمرده ، زار زدن...

در زندگی زخم هایی هست...که هست! 

پ.ن: خودت میدونی که فراموشی مرام من نیست... یادمه!

2 نوشته شده در  چهارشنبه 1385/01/30ساعت 10:36  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 10:43  توسط امیر  | 


صدا ، غمگین بود دیشب. برایت که گفتم . اما مردانگی نمرده بود. نشست و پا به پای صدا ، گریه کرد. صدا از جنس واژه نبود ، شبیه مرگ بود . مثل ناله بسته شدن پنجره هایی که بر لولایی خشک - خشک تر از گلوی بغضیده - می چرخند.

فقط بعد از این ، پر و خالی شدن این لیوان بی پیر و زیر سیگاری تن سوخته را به رویم نیاور . سرفه می کنم که بکنم ! رنگ کبودم را هم به رخم نکش ! اصلا" تو که می دانی چه رازیست میان من و این سیگار لعنتی !

از زنده بودن من هم نپرس وقتی هنوز گاهی باران می بارد و شیشه ها بخار می گیرند و کوچه ها ، همان کوچه های همیشگی و ... من تنها ولی...

از تو چیزی را پنهان نمی کنم وقتی می دانم "تو" نام دیگر من است. حتی حس غریبی را که وقتی تو ، به نام صدایم می کنی ، گریبانگیر سینه بغض آلودم می شود . اما فرصت بده تا واژه ها ، راه بهتری برای گفتن بیابند...

دروغ چرا اصلا"؟ حالم خراب است...

پ.ن: تازگی ها دوست دارم برایت روی کاغذ بنویسم حرف هایی را که تو می فهمی ...

2 نوشته شده در  سه شنبه 1385/01/29ساعت 14:13  | 


کاش یه مرد پیدا می شد امشب منو می کشت...

کاش...

2 نوشته شده در  دوشنبه 1385/01/28ساعت 15:16  | 


سیطره تام و تمام ناخواسته ها...

پنجره هایی که هر روز بسته تر می شوند و امید هایی که هر ساعت نا امید تر... و من شک می کنم به تاب و توان آدمی وقتی خبر ها، به کما می برند علاقه ها را ... کوتاهی خبر ها هم انگار نشانه ای است از سترگی درد های مستور در پشت واژه ها و تو می دانی وقتی امید بمیرد ، فرجام قصه ، چه دردی را می نشاند پشت پنجره هایی که هر روز بسته تر می شوند...

تو راست می گویی . تقصیر از من بود که  پرده ، معنای پنجره را از من دزدید . از پرده ها متنفرم ولی نفرتم از پرده ها بار گناهی را از دوشم بر نمی دارد . مرگ ، عقوبت سخت همه گناهان ناخواسته است و کاش میرغضب خست نکند در سیاست گناهکاران بی تاب مردن...

شرم ، حس خوبی نیست...

- آن پیراهنی را که دوست داشتی یادت هست؟ جرات پوشیدنش را ندارم... پیراهن امروزم اما سفید است، مثل مرگ...

2 نوشته شده در  دوشنبه 1385/01/28ساعت 13:23  | 


تو را و بودنت را ، هیچ وقت نخواسته بودم که برایم "کلمه" تولید کنی . تو هم می دانستی. پس حالا نپرسیدنت را به رخم نکش. تو خودت بهتر از من میدانی که "معنا" ، حرمت می دهد به بعضی واژه ها و مهم می شود برایت عقبه ذهنی تو از توالی معنا دهنده حروف ، وقتی پیکسل به پیکسل آنها ، منقلب می شوند و یادت می آورند رمزهایی را که "خلوص" رمزشکن آنها بود.

من آدم عجیبی نیستم .ولی بچه تر هم که بودم حرصم می گرفت از قصه هایی که می گویند تا بخوابم . خودم را به خواب می زدم و مادر خوش خیالم که می رفت ، قصه های خودم را می ساختم . در رویا...

شاید هم برای همین بوده که همیشه موسیقی عصیانگر Pink Floyd را به ضرب و دف خواب آور موسیقی شرقی ترجیح داده ام .

به بیراهه نمی روم . اینها را گفتم تا بگویم ، منت کلمه را سر من نگذار وقتی همه آن دلخوشی بزرگ از تصور معنای مستور در پس مسطورات را گم کرده ام و تا نیابم ، "کلمه" برایم حکم همان قصه های شیرین مادرانه ای را دارد که هیچ وقت مرا به هیچ خواب و خلسه ای نبرد...

خوابیدن و خواب دیدن ، التیام بخش دردهای بزرگ نیست. آنچنانکه "بودن" ها هم هیچ گاه برایم تمثیلی از جنس فیزیک نداشته اند. می شود بود و بودن را لمس کرد حتی اگر جغرافیا وابماند از تعریف ابعاد فاصله و می توان نبود حتی اگر روی در روی و بی پرده و بی فاصله ، روزی هزاران کلمه برای مخاطب خاص ، تولید شود... 

چشمها هم انگار نشانی غلط می دهند این روزها . یا ما غریبه شده ایم و نمی فهمیم دیگر معنای واژه هایی را که چشمها برای گفتنشان لایق ترند یا زمانه این واژه ها دیگر گذشته است . شاید هم همان بهتر که چشمها را ببندی و خودت را به خواب بزنی و قصه خودت را جایی توی رویا هایت بسازی... که اگر "کلمه" عاجز است از انتقال بعضی مفاهیم ، چه حاصل از تولید نومیدانه کلمه؟

چشمها را می بندم و خودم را به خواب می زنم . تو ولی قصه ات را بگو!

 

2 نوشته شده در  شنبه 1385/01/26ساعت 10:50  | 


آخر قصه های کودکانه ی هفت سالگی هایمان ، پایانی کلیشه ای داشت . "خوشبختی" تا زمانی که قصه ای دیگر گفته می آمد. بعد باید می خوابیدی و خواب شاهزاده ای را می دیدی که قرار شده بود تا دنیا دنیاست ، "خوشبخت" بماند. و در خواب می ماندی... درد، چقدر بیگانه بود تا زمانی که پیرمرد را نشناخته بودی...

کوه با نخستین سنگها آغاز می شود

و انسان با نخستین درد... 

 و تو آغاز می شوی و قصه ات هم... قصه ها هم که همیشه شروع مشترکی دارند : یکی بود ، یکی نبود... و نبودن اویی که نبود ، همیشه بهانه آغاز شدن است برای اویی که بود... تا برایی کسی که نبود و نیست، شاعرانگی آغاز شود: " من با نخستین نگاه تو آغاز شدم "

خو نکردن به آواز زنجیرها همیشه بهانه خوبیست ، برای شاعر شدن زندانی ستمگر درونت . و اتفاق ، همیشه جایی در زمان و زمانه ، وقتی برای رخ نمودن میابد...

وقتی که گرداگرد تو را مرده گانی زیبا فرا گرفته اند

یا محتضرانی آشنا

که تو را بدیشان بسته اند

با زنجیر های رسمی شناس نامه ها

و اوراق هویت

وکاغذهایی

که از بسیاری تمبرها و مهرها

و مرکبی که به خوردشان رفته است

سنگین شده است...

و جایی همین حوالی است که مردن ، آغاز می شود. همیشه همین بوده . زنجیر ، ترجمان مردن است برای زندانی ستمگری که به آواز زنجیرش خو نمی کرد... وقتی هیچ صدایی ، آشنایت نباشد از تمام صداهایی که دمی رهایت نمی کنند ، مرگ انتظاری خوف انگیز است... انتظاری که بی رحمانه به طول می انجامد... 

پ.ن: قصه ها همیشه باید پایانی در خور قهرمانانشان داشته باشند . یادت نره!

 

2 نوشته شده در  سه شنبه 1385/01/22ساعت 10:18  | 


دیگه دیره واسه موندن      این کـــلام آخریــــنه

فرصت ضـــــجه نمونده      لحظه های واپسینه...

پ.ن : فرصت تولد دوباره نیست     مردن دوباره من وقتشه... 

 

2 نوشته شده در  دوشنبه 1385/01/21ساعت 10:57  | 


با لحن خودم بخون لطفا" !

دلخوشیام خیلی کوچیک شدن . قبلا" اگه ثانیه شماری که جلو می رفت تا دقیقه شمار رو بچسبونه به عدد ۱۲ و ساعت شمار رو به ۷ ، دلخوشی حقیرانه ام بود ، حالا دیگه باید دلمو خوش کنم به این نمودار آبی رنگی که ببینم کی این Pars Online, Iran رو میندازه تا چشمامو ببندم و صدای پاهای تو رو تصور کنم. حالا تو هم که لجباز ! همین فردا برو یه کارت قزمیت از یه آی پی پرت و پلا بگیر تا دیگه حتی اومدن و رفتن بی صدات رو هم نفهمم !! نه اینکه فک کنی دارم گله می کنما ! نه! چه گله ای آخه؟ من که خودم بهت گفته بودم دوست ندارم حس کنی می خوام خودم رو بهت تحمیل کنم . تو که می دونستی دوست دارم اگه قراره من رو ببینی ، وقتی ببینی که خودت خواسته باشی . روز آخر سال هم بهت گفتم که هر وقت دلت تنگ شد ، من هستم ، ولی اول خوب مطمئن شو که دلت تنگ شده ... حالا دیگه چه جای گله ای میمونه واسه من ؟ اما خوب یه حرفایی هم زده بودی که همچین یه نمه با این سکوتت تطابق نداره. همیناست که باعث شده گیج بزنم و همه چیز و دو تا ببینم . دو جور ببینم . دو جور متناقض که اتفاقا" واسه توجیه هر کدومشون هم میشه یه فکت هایی ، لابلای خاطره ها پیدا کرد. یه بار اگه اشتباه نکنم صحبت از آشنای مشترکی بود. تو شاکی بودی از اینکه چرا من لیچار بار فلانی می کنم . بهت گفتم آدما رو نباید به خاطر چیزایی که دست خودشون نیست مسخره کرد . اما وقتی یه نفر خودشو جوری "ساخته" که بلاهتش حرص آدمو در میاره ، اونوقت باید یه جوری به لجن کشیدش که یادش نره . حالا هم وقتایی که احساس بلاهت می کنم از چرایی سکوتت ، یاد همون حرف خودم می افتم . نپرس چرا که نمی دونم . بگذریم.

فک کنم نیچه یه جایی گفته که هر آدمی عبارت است از خاطره هایی که پنهان می کنه . اینو حالا داشته باش و بذار کنار جمله لجن مال شده استوارت یان که هر ادمی رو نتیجه گیری اون از خاطراتش میسازه ، نه خود خاطره هاش . وبازم یه نیم نگاهی بنداز به تعریف مالرویی انسان : انسان مجموعه حوادثی است که در یک بازه زمانی محدود و در یک جغرافیای مشخص رخ می ده. حال همه اینا رو مثل نگاتیو فیلم عکاسی بذار روی اون منی که میشناسی - و معتقدم بهتر از همه می شناسی ـ و توی نور بهش نگاه کن . چیزی دستگیرت شد؟ من هم همینطور! اصلا همیشه همینجوری بوده. تو همونجایی تموم میشی که از درک اون چیزی که داره دور و برت می گذره ، عاجز بمونی و تبدیل بشی به یه علامت سوال بزرگ . به بزرگی نا دانسته هات...  توی یه همچین وقتایی بهتر میشه فهمید مثلا" هدایت رو که می گفت خودکشی با من زندگی می کنه یا مالرو رو که می گفت خودکشی در من ارثی است یا مثلا" ادوارد تورین رو که همه عمر وقت گذاشت تا یه راهی برای راحت "تر" مردن پیدا کنه و اجل مهلتش نداد! انسان همینه ! یه عمر در جستجوی چیزی هستی که یه وقت سر بر میگردونی ، میبینی تمام این مدت داشته تعقیبت می کرده . فقط کافی بوده که بایستی تا بهت برسه . حالا گیرم اون احمقی که فلسفه میبافه که انسان ایستاده یعنی انسان مرده ، این رو به یه قصد دیگه ای گفته باشه . اما اینوری که نگاه کنی به قضیه ، جمله حکیمانه ای از اب در میاد همین اروغ های از سر شکم سیری آدمایی که روشنفکریشون بوی گند اسارت میده. شعار نمیدم ! من خودمم اسیرم ، و از قضا به حقیرانه ترین شکل اون . واسه همین سعی می کنم آروغ نزنم تا بوی گند چیزهای پرت وپلایی که شب قبلش لای کتابای تلنبار شده توی اتاقم ، حفظ کردم - و دو سه روز بعد یادم میره ! - بیرون نزنه . مثل این اســـــــاتید فرهیــــــخته ای که از تـــوی کتابا "keyword" در ميارن تا لاي نطق هاي حكيمانشون بلغور كنن و اون احمقايي كه پايين نشستن ، مثل بز كله تكون بدن! يه چيزي تو مايه هاي همين منبر هاي احمقانه اي كه هميشه يه سري باباشمل گريه كن ، پاشون عربده مي زنن.  اينا رو كه دور و برم مي بينم ، دلم تنگ تر ميشه واسه اون ساعتاي بي تكلفي كه مي دوني . تازه وضع من از اين بدترم هست. بلاهت ارگانيك و سازمان دهي شده اي داره توي جغرافياي من نهادينه مي شه كه نبودنت ، تنها روزنه نفس كشيدن رو هم بسته . بنابر اين عجيب نباشه برات كه چرا دارم اين حرفا رو بهت مي زنم و چرا حالا... تلنبار ميشه بعضي چيزايي كه فقط ميشه به تو گفت وقتي نيستي . حكم بيرون كشيدن سر از توي لجن رو داره واسم ، واسه يه چند دقيقه اي . اونم وقتي احساس مي كني ، شقيقه هات داره از بغض ( به هر دو معني اون) مي تركه.

اصلا بگذريم از اين حرفا . روز آخر سال گفتي كاش مي شد چند روزي كند و رفت شمال.همه اينا رو نوشتم كه بگم كاش اصلا" مي شد كند... همين!

 

2 نوشته شده در  يکشنبه 1385/01/20ساعت 12:33  | 


کاش می شد به جای تقویم ، روزها را به دیوار کوبید...

- نه؟

- خواستم برایت بگویم... 

2 نوشته شده در  يکشنبه 1385/01/20ساعت 9:21  | 


...اینقدر نپرسید! شما هم اگر روزگاری ، خیره به ماه غمگین شب رفتن ، زار زده بودید ، خیالتان هم نمی رفت به پنجره هایی که بسته اند و پرده هایی که افتاده اند و هوای سنگین این اتاق تنهایی ، که بوی سیگار نیم کشیده و علاقه ای ناتمام گرفته است...

قصه همین است! همیشه تو بیتاب شنیدنی و لکنت واژه ها بیتاب ترت می کند و کسی ، آن سوی علاقه ، در سکوتی که "سکوت زیر آب را تداعی می کند" ، بی تابی های تو را به نظاره نشسته است... گاهی ، بغض، چقدر ساده رخ می نماید... 

همین وقت هاست که یاد می آورم دلم شکسته است و نگاهم، خیس و گلویم ، آلوده بغض و سینه ام ، آبستن انفجار... و مشغولیتم ، شمردن اینهمه شب پی در پی...

راستی ! فکری بکن برای سالشمار مرد تنهایی که اذان صبح ندارد!

لبخند نزن ! می دانم ! تنهایی ، واژه مناسبی نیست برای آدمی که بغض هایش را بیگانگی هایش ، پنهان می کند. باید نوشت "بی کسی"... اما من میترسم از سترگی درد مستتر در پشت بعضی واژه ها ! بفهم!

پ.ن: هرکس که روزی یار بود    اینجا مرا تنها گذاشت!

 

2 نوشته شده در  شنبه 1385/01/19ساعت 9:13  | 


باز پنج شنبه است. پنج شنبه ها ، وحشی ترین روزهای هفته اند.  بوی کافور و سرمای راهروی مشمئز کننده غسالخانه را رم می دهند میان افکار مغشوشت .

اما وقتی قرار نباشد بیایی ، چه فرقی می کند چه روزی از هفته باشد و کجای تاریخ ایستاده باشی ؟ وقتی قرار نباشد بیایی ، خاطره ها هم نامردی می کنند و انگار نبودنت را بیشتر به رخ دردهایت می کشند. وقتی قرار نباشد بیایی ، بغض ها ماندنی ترند و چشمها ، کمرنگ تر...

نه ! اشتباه نکن! خو نگرفته ام هنوز به رسم بغض آور پنج شنبه ها . هنوز یادم می رود به چشمهایی که دیده ام ، به دستانی که لمس کرده ام، به نگاه بیتابی که بیتاب ترم می کرد و به واژه سه حرفی بی معنایی که رمز دوست داشتنمان بود. یادت که هست هنوز؟ از یاد نبرده ای که اسم رمز منحصر به فرد علاقه مان را؟ 

من که از یاد نخواهم برد واژه هایی را که فقط من و تو رمزگشایی شان می کردیم. تو را نمی دانم اما من برای همین است که پنجشنبه ها بیتاب ترم.

این پنجشنبه های کثافت...  

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه 1385/01/17ساعت 9:11  | 


اصلا" خیالت نباشد . من طعم تنباکوی لیمویی و چای داغ دو نفره را فراموش نخواهم کرد. من زندگی را وارونه می بینم همانگونه که هگل ، مارکس را... و روزی حساب همه بی تو بودن ها را ، با وارونگی های این زندگی تسویه خواهم کرد. روزی انتقامی سخت از عقربه ها خواهم گرفت که چنین بی رحمانه ، ثانیه به ثانیه درد را با صدایی مهیب ثبت می کنند. من و این جسدی که مرا حمل می کند ، روزی دوئلی وحشتناک خواهیم داشت . من ، روزی همه نفرتم را بر سر کابوسهایی خالی می کنم که رویاهایم را به لجن کشید. من روزی ، صورت آسمان را می خراشم تا دیگر خاطره چشمانت را پوزخند نزند. روزی پوزه همه "من" ها را به خاک می کشم تا باورشان شود "منِ" من یعنی تو...

اما اصلا" خیالت نباشد! این بغض ستبر ماندنی نیست ، مثل من! من هم ماندنی نیستم. رفتن راز غریب این زندگی است...

حالا هم برو ! می خواهم چشمهایم را ببندم و به چشمهایت فکر کنم ... و به تویی که نیستی ...و به خودم که نیستم.

و به نبودنی که دیوار شده پیش چشمانم...

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه 1385/01/16ساعت 9:55  | 


دوست دارم ببارم. انقدر که تموم بشم. تا آخرین قطره...

بعدش همه بیان از خونه هاشون بیرون. به هم لبخند های مضحک بزنن و بگن: "بارون خوبی بود. بعدش چقدر هوا تمیز تر شد" و قطره های من زیر خاک ، بوی لجن بگیرن...

دلم خواب بی کابوس می خواد. حتی اگه همه قطره هام ، بوی لجن بگیرن...

- لالایی رو شروع کن بانو! آبستن باریدنم...

 

2 نوشته شده در  سه شنبه 1385/01/15ساعت 18:9  | 


اینجا لباس آبی تن من کرده اند ، لابد برای اینکه دیده نشویم. مثل سرباز هایی که لباس خاکی تنشان می کنند... از فرشته سفیدپوشی که با بی حوصلگی ، بازوی ورم کرده ام را در جستجوی رگ می کاود، دلیلش را می پرسم. لابلای وراجی هایش کلمه پرواز را نمی شنوم. رگم پیدا نمی شود. سوزن را به رگ گردنم فرو می کند. بی تاب می شوم. بی تاب و دلتنگ... طناب هایی که با آنها دستهایم را به میله تخت بسته اند هم آبی است، مثل آسمان...ولی رد قرمز رنگی روی مچ دستهایم جا گذاشته اند... قرمز ، رنگ دکمه "reject" همه موبایل های دنیاست... یاد صدای بوق اشغال می افتم  و یاد قرص های قرمز رنگی که این مریض کناری برایم گفته بود یک مشت از آنها برای پریدن کافی است. مدتی است که آنها را استفراغ می کنم و برای روز مبادا کنار می گذارم. با لباس آبی توی آسمان هم کسی مرا نخواهد دید . حتی تو . مثل همین حالا که روی زمین...

2 نوشته شده در  سه شنبه 1385/01/15ساعت 9:45  | 


درها را می بندم . صدایی گوشخراش خبر ها را می خواند. از دور دست ها صدای ضجه های دردناک زنی در آستانه زایش رنجها، خوابهایم را به هم می ریزد. پنجره ها را هم می بندم . تنهایی ، قرینه لفظی نبودنهاست. من یا تو ؟ چه فرقی می کند؟

 من ، آنجایی که تویی ، نیستم و تو آنجایی که من نیستم ، هستی...

کابوس های من ، همیشه جایی حوالی رفتن ها شکل می گیرند. دردهایم هم ...

پیرمرد می خندد وقتی از بهار برایش می گویم، یادم می آورد که " بر آن زمستانها که گذشت ، نامی نیست". پوزخند می زنم و می پرسم :" گذشت؟" . پوزخند میزند...

کافه بی تکلف گردنه قوچک ، خاطرات خوبی از من دارد . من ولی وقتی یادم می آید که چقدر آنجا به آسمان ، نزدیک بود ، دلم می گیرد از خداحافظی دردناکی که عقوبت همه با هم بودنهایمان است ...

روزهای پیش رو ، روزهای تاریکی هستند. امید هم واژه خنده داری است .

اما کسی به یادم می آورد بی وزنی در زیرزمینی از جنس تنهایی را . لبخند تلخی می زنم... مرگ ، واژه تسکین دهنده ای است...

2 نوشته شده در  دوشنبه 1385/01/14ساعت 9:30  | 


وقتی نیستم...

وقتی نیستی...

دریغ ، نام دیگر زندگی است...

برای من که نیستم ... و برای تویی که نیستی...

2 نوشته شده در  شنبه 1385/01/05ساعت 13:13  | 


 

 

 

 

درها را می بندم . صدایی گوشخراش خبر ها را می خواند. از دور دست ها صدای ضجه های دردناک زنی در آستانه زایش رنجها، خوابهایم را به هم می ریزد. پنجره ها را هم می بندم . تنهایی ، قرینه لفظی نبودنهاست. من یا تو ؟ چه فرقی می کند؟

 من ، آنجایی که تویی ، نیستم و تو آنجایی که من نیستم ، هستی...

کابوس های من ، همیشه جایی حوالی رفتن ها شکل می گیرند. دردهایم هم ...

پیرمرد می خندد وقتی از بهار برایش می گویم، یادم می آورد که " بر آن زمستانها که گذشت ، نامی نیست". پوزخند می زنم و می پرسم :" گذشت؟" . پوزخند میزند...

کافه بی تکلف گردنه قوچک ، خاطرات خوبی از من دارد . من ولی وقتی یادم می آید که چقدر آنجا به آسمان ، نزدیک بود ، دلم می گیرد از خداحافظی دردناکی که عقوبت همه با هم بودنهایمان است ...

روزهای پیش رو ، روزهای تاریکی هستند. امید هم واژه خنده داری است .

اما کسی به یادم می آورد بی وزنی در زیرزمینی از جنس تنهایی را . لبخند تلخی می زنم... مرگ ، واژه تسکین دهنده ای است...

نوشته شده در  دوشنبه 1385/01/14ساعت 9:30  | 


وقتی نیستم...

وقتی نیستی...

دریغ ، نام دیگر زندگی است...

برای من که نیستم ... و برای تویی که نیستی...

نوشته شده در  شنبه 1385/01/05ساعت 13:13  | 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 10:43  توسط امیر  | 

من درختم

              تو بهار...

                      ناز انگشتای بارون تو باغم می کنه...

پ.ن: ناز انگشتای بارون تو باغم می کنه؟؟

نوشته شده در  يکشنبه 1384/12/28ساعت 16:5  | 


... آب دهانم را قورت می دهم و خیره می شوم به دیوار . نفس هایم بوی الکل می دهد. می خواهم حرف بزنم . صدایم را نمی شنود. صدای تق تق دکمه ها ، اعصاب ضعیفم را آزار می دهد... چشمهایم را می بندم تا به سراغم بیاید . تا بپرسم چرا وقتی چشمهایم بسته هستند به سراغم می آید؟...سوالم تکراری است. نمی پرسم... چشمهایم را باز که می کنم هنوز هست... بوی تند الکل ، مشامم را آزار می دهد... بغضم نمی ترکد تا دردهایم سبک تر نشوند. حجمی که راه گلویم را بسته ، آزارم می دهد... سرم را می گذارم روی پشتی صندلی و تلاش می کنم نفس بکشم ... می پرسد " چه خیری از سیگار دیده ای؟" سیگاری می گیرانم و دودش را با ولع قورت میدهم . بعد فقط نگاهش می کنم...پیگیر سوالش نمی شود... ناخنهایش را با لطافتی لذت بخش ، می کشد روی بازوهایم...خوابم می گیرد... با موهایش بازی می کنم... خوابش می گیرد... می خوابیم... بوی تند الکل ، میزند زیرمشامم... بیدار که می شوم ، نیست... گریه ام می گیرد...

نوشته شده در  يکشنبه 1384/12/28ساعت 9:38  | 

 

گنجی آزاد شد... بالاخره یه چیزی خوشحالم کرد...

نوشته شده در  شنبه 1384/12/27ساعت 15:19  | 


هی تو! دردهای آدمها ، شاخص مناسبی برای سنجش مردی و نامردی آنها نیست. برای محک زدن مردانگی ، راههای بهتری هم هست . مثلا خیال کن وقتی ساعت شنی رفتن را برای کسی بر می گردانند ، می توانی بنشینی و حساب کنی خیسی نگاه ، از ترس رفتن است یا دلتنگی نبودن...

یا مثلا" کلاه خودت را قاضی کن و ببین آدمی که سالها باید تاوان بدهد، کجا می برد و نفس هایش از چه به شماره می افتد؟ و وقتی کم می آورد و چشمهایش را باز می کند و می بیند بد "برداشت" شده است ، سرش را باید کجا بکوبد؟

خون آدم معتاد را هم که عوض کنند ، خوی اعتیاد باقی است ، عزیزم! حالا گیرم که سالها دستهایت را به میله های تخت ندیدن بسته باشند و کلید در رفتن را جایی دور تر از دسترس دستهای ناتوانای تو گم و گور کرده باشند...

دوران نقاهت هم آدابی دارد. این درست ! اما نقاهت زمانی واژه مناسبی است که دردها را درست تشخیص داده باشند و نمودار زندگی اویی که در بستر نقاهت انداخته ایم ، در حال هبوط به نقطه مرگ نباشد!

اصلا بی خیال! می شود نامردی ها را هم به حرمت بیچارگی ها نادیده گرفت و به یاد آورد در روزگاری که دردها سینه دردمندان را چون آهن تفتیده ، می گدازد ، حرفها را می توان جور دیگری هم ترجمه کرد . مثل بغض هایی که دیر به دیر مجال انفجار می یابند... و تو در ادراک دردها و ترجمه بغض ها توانایی...

 دل به امید صدایی که مگر در تو رسد

                                          ناله ها کرد در این کوه که فرهاد نکرد

نوشته شده در  شنبه 1384/12/27ساعت 11:44  | 


قول میدم اگه تو این سالی که داره میاد، یه کاره ای شدم ، دستور بدم واسه همه بیمارستانها کافی نت درست کنن!

(بند اول پیمان نامه پاساژ با ملت سلحشور ایران)

نوشته شده در  شنبه 1384/12/27ساعت 9:5  | 


...ســـرفه ، وجه مشترک همه خاطره هایم است. طعم شوری خون دلمه بسته... سر گیجه... مصرف طبق دستور پزشک ... دو پاف برای هر بار اسپاسم برونشی... چشمهای قرمزی که دلشوره را تکثیر می کند...ســـــــــرفه... صدای گنگی که " حالا هی سیگار بکش!" ...سایه مبهم این نوشته ها روی صفحه سفید مانیتور...صدای خس خس نفس هایی که برای بالا و پایین رفتن ، خیلی کالری می سوزانند!..."حالا اگه اون کامپیوترو ول کرد"...سرفه..."الو! امیر حسین..." ســــــرفه...شرمندگی از رفیقی که تنها گناهش نزدیکی محل کارش به توست...انتظار...انتظار برای دیدن دوباره پزشکانی که کم کم با تو صمیمی می شوند ... ســـــــرفه...آنقدر که حس کنی شقیقه هایت در حال ترکیدن است..."ثبت مطلب و بازسازی وبلاگ"... کلیک!

نوشته شده در  چهارشنبه 1384/12/24ساعت 12:40 


این آهنگه هست که میگه: "کنار مرد دریابغض خسته     که وامیباره از هم چیکه چیکه..."

نمی دونم چرا فکر می کنم منو داره میگه!

نوشته شده در  چهارشنبه 1384/12/24ساعت 9:32  | 


The Confession

قبل تر ها اينجا از عطش خود براي خلسه دلپذير ديازپام و نشئه پرتجلي واليوم نوشته بودم. اين روزها ، هيچ خواب آوري ، آرامش را به لحظه هاي من تزريق نمي كند. تاريكي ها ، چنان غرقه خويشم كرده اند ، كه مردمك چشمم ، با نديدن ها و با سياهي ها خو نمي گيرد...

حالا هي بگو تو كه با واژه ها آشنايي ! قرابت من و واژه ، تسكين دهنده هيچ دردي نيست. همچنان كه محك زدن گاه به گاه بي قراري رگ و بي تابي سوزن !

زيرزمين تاريك خانه ام ، شرمسار است از آنچه در زهدان تنگ و تاريكش مي گذرد و من نيز كه آرامش را در فنا جستجو كرده ام و نيافته ام جز در ثانيه هايي موقت كه در دلشوره دانستن و دانسته شدن ، به بي خبري مي گذرد...

و پايان بي خبري ها ، يورش ديگرباره دردي مضاعف است ، آنجا كه مردمكهاي نگاه ، به واتابيدن دردهاي از خاطر و از خاطره نرفته ، كش نمي آيد و هر روزن نوري ، دیلم درد را حقنه مي كند به مات نگاهت...

زير زمين ، جاي خوبي نيست براي آنهايي كه مجاز آرامش را جايي دورتر از نگاه هايي كه رصد مي كنند بي قراري هاي آدم را ، جستجو مي كنند و نمي يابند...

زیرزمین ، جای خوبی نیست...

پ.ن: به عباس قراضه بگین رضا موتوری مرد...

نوشته شده در  سه شنبه 1384/12/23ساعت 9:24  | 

تا ترانه هست ، من بیدار خواهم بود... من و این آدمــــک بی خیالی که می کوبـــــد روی جاز... ترانه مرا یاد بهـــــــــار می اندازد...گوشی های هدفون سرم را از دو طرف فشار می دهند تا یادم بیفتد بهار ، هیچ وقت سهم من نبوده است... اتاقم را دود سیگار پر کرده ... سرفه های خشک ، سینه ام را خراش می دهند، مثل خاطره هایی که ذهنم را...شوری خون را توی دهانم احساس می کنم... کسی نگرانم نمی شود . یادم می افتد که تنها هستم ، مثل همیشه... چشمهایم را می بندم... خلسه ، احساس خوبی است...توی خلسه ، انگار همه رویاهای آدم ، رنگ واقعیت می گیرد و "اتفاق" می افتد پیش چشمانت . چشمهایش روبروی نگاهم باز می شود. می خواهم برایش حرف بزنم . خون دلمه بسته، لبهایم را به هم دوخته است... بغضم می گیرد . نفسم هم...

بیدار که می شوم ، راحت تر نفس می کشم... توی اتاق سفید ، راحت تر می شود نفس کشـــید و راحـــت تر می شـود مـــــــــــرد...

نوشته شده در  دوشنبه 1384/12/22ساعت 9:35  | 


می گفت :دیروز باران باریده است. خبرش را داشتم. یکی نیمه شب آینه قدی خانه ام را شکسته بود تا از آنسوی آینه ، خبر باریدن باران را بدهد. از سادگی بعضی از آدمها ، خنده ام می گیرد وقتی می بینم دلخوشی ها ، به اندازه بوی بارانی تنها، کوچک می شود.

می نویسم باران می بارد و کلید Enter را فشار می دهم . می نویسد چه بگویم؟ و کلید Enter را فشار مي دهد. مرد آنسوي آينه ، پوزخند مي زند. حرصم مي گيرد از خودم كه هنوز از باران ، انتظار بيتابي دارم ...

اين مونتسكيو هم حرفهاي جالبي زده . مثلا" همين مرزهاي نامرئي كه حيطه اختيارات و مسئوليت هاي آدم را مشخص مي كنند. گاهي هواي گرفته پيش از باران ، مرز هاي آدم را شفاف تر مي كند...

مي زنم خودم را به بي خيالي و سيگاري روشن مي كنم . سرفه ام مي گيرد. آنقدر كه مرد آنسوي آينه ، نگران مي شود. از رو نمي روم . سيگار بعدي خوابي خوش، روي تخت سفيد بيمارســــتان را نويـــد مي دهد. صـــــداي سرفه ام با قهقهه اي تلخ مخلوط مي شود...

بلندگوي كامپيوترم را روشن مي كنم . مرد مي خواند: "جماعت! من ديگه حوصله ندارم..." صــــدايــــش را بــالا مي برم... 

نوشته شده در  يکشنبه 1384/12/21ساعت 9:45  | 


یه روز یه ترکه ، عاشق میشه . بعد به عشقش نمی رسه .بعد...

بعدش دیگه مهم نیست. مهم اینه که نمـــــی رسه. دیگه بعــــدش چه اهمیتی داره؟ قصـــــه اون، همینجا تموم می شه...

پ.ن: تو مرمری ، منم یه سنگ خارا        بهار من ، یادم تو را فراموش!

نوشته شده در  شنبه 1384/12/20ساعت 12:50  | 


سقفمون افسوس و افسوس، تن ابر آسمونه

یه افق، یه بی نهایت ، کمترین فاصــلمـــــونه...

- مگه به خرجم میره؟! 

نوشته شده در  شنبه 1384/12/20ساعت 9:35  | 


...برایم نگفته بودی که وقتی نبودنت اینطور به زخم می نشیند ، خاطره کدام نگاهت را مرهم کنم . یادم نداده بودی چگونه بغض نکنم از نشنیدن صدای تلفنی که دیگر قرار نیست زنگ بزند. به من نگفتی دردهایم را کجا بگویم .

حالا من مانده ام و حجم متزاید درد که روز به روز کاری تر می شود و تبر میزند به روز هایم...

راستی! تو اصلا" می دانی چرا من ، هر روز غروب ، حوالی ساعت هفت ، هوای مردن می کنم ؟

هیچ چیز را باور نکن! لحظــــه های من چند روزی هست که دســــت نخــورده مانـــده اند! ساعت مچی ام هم خوابیده! یادت که هست قرار بود زمان را بکشیم تا ساعت ها فقط لحظه های با هم بودن را نمایش بدهند؟ ساعت مچی ام خوابیده! باور کن!

این دیازپام هم قرص نامردی است ! به بهانه آرامش ، خودش را به تو تحمیل می کند و زمانی که تاب بیداری را از چشمانت گرفت ، کابوسهایت را می فرستد سراغت .

بگذار رو راست باشیم! تو مگر نرفته ای برای همیشه؟ هان؟ پس چرا هر شب به سراغم میایی و تهدیدم می کنی به رفتن؟ چــــــرا ؟  آزارم نـــده... خواهـــش می کنم!

ببین! امروز پنج شنبه است! پنج شنبه ها هم که کش می آیند و زجرکش می کنند آدم را تا بچسبند به شنبه...لعنتی!

اما یک سوال ساده! کجای قصه ما معیوب بود که من به چرک نشستم؟ 

نوشته شده در  پنجشنبه 1384/12/18ساعت 10:50  | 

به همت ابتکارات و خلاقیت ها و نبــــــــوغ مثال زدنی جناب آقای رییس جمهور و به یمن مدیریت شــــــــگرف و بی نظیر جناب آقای لاریجانی و به مدد شـــــــــور و تعهد و اراده تیم زیرک مذاکره کننده ، پرونده ایران به شورای امنیت رفت.

- خسته نباشید!

پ.ن: این ذهن پلید من ، یه فحشای ناجوری یاد گرفته این روزا !

پ.ن۲: آی خاتمی کجایی ؟ 

نوشته شده در  پنجشنبه 1384/12/18ساعت 8:38  | 


من پر از میــل زوالــــــــم

                        عشــــــق من ، تو در چه حالی؟

پ.ن: عشق من ، تو در چه حالی؟ 

نوشته شده در  چهارشنبه 1384/12/17ساعت 10:25  | 


آقای احمدی نژاد! نمی دونم برات گفتن که شورای امنیت کجاست یا نه و آیا موفق شدن خر فهمت کنن که اگه پرونده هسته ای ایران بره اونجا چی میشه؟ بذار برات بگم : اگه پرونده هسته ای ایران بره شورای امنیت - که به یمن دیپلماسی پر شور حضرتعالی تقریبا" مطمئنم که میره - در مرحله اول ورود کالاهای با کاربری نظامی به ایران تحریم میشه . در مرحله بعدی ورود کالاهای چند منظوره یعنی کالاهایی که می تونن کاربری نظامی هم داشته باشن ، شامل این تحریم ها می شن و در مرحله سوم ، تحریم ها به صورت همه جانبه اعمال میشه. می دونی این یعنی چی ؟ یعنی یه چیزی تو مایه های برنامه نفت در برابر غذا که عراق رو به خاک سیاه نشوند! و می دونی کل این پروسه تو شورای امنیت چقدر طول می کشه؟ یه چیزی حدود دو ماه!!

به عبارت دیگه حدود دو ماه بعد ، همه اونایی که تو رو آوردن سر کار می فهمن که عجب موشی افتاده وسط سفره ای که تو قول داده بودی با نفت، چربش کنی! البته این خیلی هم بد نیست! این مردم باید بالاخره یه جایی توی تاریخ، هزینه رفتارشون رو بدن. ولی این باعث نمیشه که پشتکار حضرتعالی در رسوندن این قضیه به اینجا رو فراموش کنیم . شما شاید بقاء خودتون رو در بحران جستجو کنین اما باور کنید که اگه ظرفی نباشه ، موندن یا نموندن مظروف دیگه بلاموضوعه!

... عجیب حسرت می خورم به روزایی که خاتمی رییس جمهور بود...

آقای احمدی نژاد! شانس آوردی که این روزا حال و روز خوشی ندارم وگرنه شورتت رو بادبون می کردم!

- یه مقادیری الفاظ رکیک داره توی سرم می چرخه الان!

نوشته شده در  سه شنبه 1384/12/16ساعت 9:21  | 


نعش منو با یه طناب           بکش رو خاک ادعا

بگو آهای مردم شهر!          اینم قلندر شما...

بعدش ضبط رو خاموش کن و تمام قد، بایست ، به احترام اونی که رفت... اونی که به خاطر تو ، رفت... اونی که رفت تا رفتنش ، ترجمه دیگه ای از بودنش باشه ... اونی که رفت تا یادت باشه این دفعه هم این تویی که باید بمونی... اونی که گفت "فقط منو ببخش" و رفت و تو بهتر از هر کسی می دونستی که این تویی که اون باید تو رو ببخشه... واسه نبودنهات، واسه اینکه تمومش نکردی ، واسه اینکه موبایلت ، هر وقت تو رو می خواست ، شارژ نداشت، واسه اینکه هر وقت می خواستت ، نبودی ، واسه اینکه دلشوره رو به همه دوست داشتن هاش ، تزریق کردی، واسه اینکه اشکش رو دیدی ، واسه اینکه می فهمیدت، واسه اینکه "عرضه" نداشتی ، واسه اینکه لجبازی کردی ، واسه اینکه واست نوشت که نمی تونه فراموشت کنه، واسه اینکه وقتی داد زدی و عینکت رو پرت کردی رو داشبورد ماشینش ، فقط نگاهت کرد ، واسه اینکه با نبودن های تو موند، واسه اینکه بود...

حالا هم یادت نره ، اون رفت که تو زندگی کنی. ادای زنده ها رو در بیاری. پس بلند شو و به نمایش مضحک زندگیت ادامه بده...

یادت نره که بعضی وقتا ، رفتن ، ناب ترین شکل دوست داشتنه... بعضی وقتا رفتن ، خود موندنه... باید خرد نشی از رفتنی که این شکلیه... باید له نشی... باید خیسی چشمهات رو پنهون کنی به حرمت چشمهای خیسی که دیدی...باید نذاری فکرایی که روزی هزار بار تو رو می کشه و زنده می کنه ، کار رو تموم کنن...

اما مگه می تونی ؟ مگه میشه؟

- به حرمت چشمهای زیبایی که رفت...   

نوشته شده در  دوشنبه 1384/12/15ساعت 13:53  | 

 

بیخود لباس های نو و کفش های تا نخورده تان را به رخم نکشید.

امسال هم هيچ بهاري سهم من نيست...

- (حذف شد)

نوشته شده در  دوشنبه 1384/12/15ساعت 9:16  | 

...راستي! اصلا" خيالت نباشد! اين روزها عقربه ها هم دلسرد ترند.

ساعت ديواري ، ديروز سوال "ديويد هيوم" را برايم تكرار مي كرد: "آنچه گذشته نتوانست به ما ارزاني كند،چگونه مي توان از آينده بي ثمر عمر انتظار داشت؟" ولي عقربه ها نايستادند و لابد روزگاري ما پير مي شويم. خاطره ها آدم را پير ميكنند و نا اميدي هم...

اين ديوار روبرو هم ، امروز نزديكتر شده است . احساس خفگي ، احساس خوبي نيست. كاش مي شد پنجره ها را باز كرد و با خيال راحت ، سيگار نعنايي كشيد. از همان ها كه پايه هاي رنگ گرفته شان ، طعمي دوست داشتني را به بي قراري هاي آدم ، تزريق مي كند.

حسودي ام مي شود به آدمهايي كه نفس كشيدن را احساس نمي كنند و بي دردي را...

دلم ، تنگ چند ساعت - فقط چند ساعت - بي پيرايگي است . جايي كه بتوان پنجره اي را گشود و همه چيز را فرياد كرد! 

اگر مي شد زندگي را از نو ساخت ، من فقط پنجره مي ساختم....

پی نوشت برای تویی که خودت می دونی: اصلا خیالت نباشه! همین!

 

نوشته شده در  يکشنبه 1384/12/14ساعت 12:50  | 


لبخند های تو را دیگر کسی باور نمی کند! بیخود خودت را اذیت نکن! راستش را بخواهی ، خنده هم ندارد . می گویند یک نفر آن بالا نشسته و کارش اینست که عذاب کشیدن آدمهای تنها را تماشا کند و لذت ببرد. حالا تو بیخودی می خندی که چه؟ که مثلا" کسی را که نشسته آن بالا و از رنجی که می بریم کیفور می شود، مایوس کنی؟... بی خیال رفیق! دنیا پر از این موجودات حقیر است. عمرت را حرام آنها نکن! حیف نیست وقتی می توانی گوشه خلوتی پیدا کنی و برای تنهایی هایت زار بزنی ، زورکی لبخند بزنی تا کسی دردهای در گلو مانده ات را درک نکند؟

گریه کن رفیق! می دانم حتی گریه ، برای درد های تو بسیار کوچک است! اما چه می دانی ؟ شاید سبک شدی ! آنقدر سبک که برای پریدن مجالی پیدا شد...شاید!

نوشته شده در  يکشنبه 1384/12/14ساعت 10:2  | 

...نشانه اش ، همین پوزخند تو! حالا هی بگو کجای قصه ات، طعم شکستن داشت! من که گفته بودم پای قصه من ننشین، بوی باران می گیری!

 حالا مجبور شده ای اقتضائات دنیای مدرن را به رخم بکشی! دلم برایت می سوزد وقتی مدرنیته را پرده می کنی و می کشی جلوی نمناکی چشمهایت...

راستی تا حالا فکر کرده ای که چرا شنبه ها اینقدر از پنج شنبه ها دورند؟

می روم خانه تکانی! بعد پرده های ضخیم تری برای پنجره های مات خانه ام می گیرم تا تابش چندش آور هیچ عیدی ، تنهایی های مرا آزرده نکند...

شنبه ها و پنج شنبه ها، همیشه روزهای بدی بوده اند. این را من می دانم و تویی که نیستی...

همین پنج شنبه ای که گذشت ، مرد تنهایی که برای نفس کشیدن کمک می خواست ، روی تخت بیمارستان دلتنگ تو شده بود و خیال می کردند کارش را کپسول اکسیژن راه می اندازد. ولی تو نبودی که بگویی...

باور کن!

 

نوشته شده در  شنبه 1384/12/13ساعت 11:20  | 


"زندگی سگی" توصیفی کامل و تمام عیار از این روزهای من است. پوچ ، تهی ، خالی ، شکسته ، دود زده ، تنهایی زده ، متنفر از آدمهایی که دوست داری در جواب اظهار فضل های بلاهت بارشان بگویی: "خفه شو ، عنتر!" اما مجبوری بگویی: " کاملا درسته"!!! ، متنفر از حماقت هایی که به روزهایم تنقیه شده، متنفر از دخول دردناک روزمرگی (با تشدید و بدون تشدید روی حرف "ر")، خسته از احمق هایی که کفش کتانی و شلوار جین ام ، موضوع بحث های خاله زنکی شان است ، متعجب از آدمهایی که نگاه ملتمسانه شان برای قبول یک پروژه تحقیقاتی حیاتی ، روی مارک ESPRIT تی شرتم دوخته می شود ، بهت زده از سادگی آدمهایی که می فهمی این که تو را به نام کوچک صدا می زنند را ، به صمیمیتی تعبیر کرده اند که می تواند درآمد زا هم باشد!! ، مشعوف از اینکه فعلا مجلس اصولگرای هفتم و دولت ارزشمدار احمدی نژاد ، با پشتکار تمام مشغول جر دادن هم سر لایحه بودجه هستند ، منزجر از این آبدارچی عوضی شرکت، که تملق و خوشمزگی توام را به حد اعلا رسانده ، متحیر از پشتکار ناشناسی که هر روز یک خط جدید روی ماشینم می اندازد ، خسته از دست فک و فامیل هایی که کلیدواژه همه صحبتهایشان ، رنگ مو و مدل ماشین و اموال غایبان است ، متنفر از شادی و تکاپوی احمقانه همه ، در آستانه عید سعید نوروز! مبهوت از بلاهت موجود مفلوکی به نام " منوچهر متکی" و ...

تنفر تام و تمام از جمعه ها را هم می توانید به سیاهه فوق اضافه کنید!

پ.ن : هر کسی هم که بیاد و کامنت بذاره که "بی خیال" و " می گذره" و "زندگی همینه دیگه" و از این دری وری ها ، فحش ناجور دریافت می کنه ها ! گفته باشم!

 

نوشته شده در  چهارشنبه 1384/12/10ساعت 18:19  | 

ببین ! پیراهن تیم ملی را با شلواری ورزشی که به هیکلت زار می زند ، بپوش و بگذار عکاس ها از شلنگ تخته های بی قواره ات عکس بگیرند و بخندند... خیالت راحت! به دروازه بان هم سفارش شده که اجازه دهد شوت هایت گل شوند ، تا ناکامی در میدانی "هماهنگ شده" هم به لیست گند کاری های دیگرت اضافه نشود!

اما آقای احمدی نژاد! قرار است آژانس ، چند روز دیگر پرونده مان را بفرستد جایی که حتی اگر به گفته لاریجانی "آخر دنیا" نباشد، مسلما" جای خیلی بدیست! آوقت ، شما را نمی دانم اما مردم باید برای یک قوطی کنسرو لوبیایی که رویش مثلا" آرم صلیب سرخ حک شده دنبال کامیون های UN بدوند و به روح تیم مذاکره کننده حضرتعالی و سایر دست اندر کاران این قضیه فحش بدهند.

بعید می دانم که بفهمی! بی خیال! از لوله کشی نفت به سفره های مردم چه خبر؟ 

نوشته شده در  چهارشنبه 1384/12/10ساعت 9:14  | 


گاهی جیب های بارانی کهنه ات را بگرد.

خاطرات قدیم گاهی نمایه های ساده ای دارند که جایی مثل جیب های بارانی های کهنه فراموش شده اند... نشانه هایی که می توانند چنان ، درد را در جان دردمند روزگار مضارعت بپیچانند که اشک ناگریز شود...

گاهی جیب های بارانی کهنه ات را بگرد...

نوشته شده در  سه شنبه 1384/12/09ساعت 9:55  | 


     . . .

 

   امضاء: مردی که فرصت نکرد داستانش را بگوید...

نوشته شده در  دوشنبه 1384/12/08ساعت 9:1  | 


می شوم یک علامت تعجب بزرگ و می چسبم به سقف وقتی می بینم قهرمانان هیچ فیلمی ، مثلا" کسی را بی دلیل نمی کشند. اصلا" مردن که دلیل نمی خواهد! من خودم یکبار ، جلوی آن کتابفروشی حوالی آپادانا ، مردم! بعد هم به دروغ برای همه گفتم که مرا ماشین سیاه رنگی که راننده اش ، چشمان زیبایی داشت ، زیر گرفته است...

خودم ولی جریان را می دانستم . بلند شدم . خاک لباسهایم را تکاندم . یقه پیراهنم را مرتب کردم . ادوکلن زدم . دستی به موهایم کشیدم . بعد نشستم لب باغچه کنار خیابان و هق هق ، گریه کردم...

برای ماشین سیاه رنگی که راننده اش ، چشمان زیبایی داشت...

نوشته شده در  يکشنبه 1384/12/07ساعت 9:8  | 


استعاره زبان خوبی است. همیشه راهی برای فرار باقی می گذارد. مثلا" اصلا لازم نیست اسمی از احمدی نژاد آورد. کافیست بنویسی بلاهت!

یا همین حرفهایی که بیخ گلویت را گرفته ، می توانی واژه سه حرفی "درد" را بنویسی و ... کار تمام است!

اشتباه های تو هم همیشه راه حل ساده ای دارند. مثلا لوله اسلحه رابگذار توی دهانت و به لکه های سرخ رنگ پاشیده شده روی دیوار هم ، اصلا فکر نکن!... بعد آرام بلند شو و توضیح بده که چکاندن ماشه یعنی پر شدن آخرین خانه جدول: "کلمه ای سه حرفی که مجاز رهایی است! "

اصلا" فکر کرده ای که اگر خانه های سیاه رنگ جدول ها ، وجود نداشتند ، می شد آنها را هر جور که می خواهی پر کرد؟

جدول من با خودکار پر شده است. گیرم که غلط! بیخود مداد پاک کن کهنه ات را به رخم نکش!

 

نوشته شده در  شنبه 1384/12/06ساعت 10:33  | 


اوج صمیمیت یه دوستی رو نه از تعداد بوسه هایی که رد و بدل می شن ، میشه فهمید ، نه از دستهایی که سفت و سخت به هم قلاب می شن ، نه از حجم علاقه مندی هایی که گفته می شن و نه حتی از چشمهایی که موقع خداحافظی ، خیس می شن... تازگیا فهمیدم وقتی میشه روی صمیمیت یه دوستی حساب کرد که یکی به اون یکی بگه : "کثافت! یه جا نگه دار! دستشوییم داره میریزه!"

- یه جا نوشته بود :" دوست یعنی کسی که وقتی بهش میگی "خر"، میفهمه "خر" یعنی چی!" 

نوشته شده در  شنبه 1384/12/06ساعت 9:9  | 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 10:41  توسط امیر  | 

مرثیه ای برای سکوت...

 درد ، گاه چنان بی محابا و استخوان خرد کن ، میهمان پیکر رنجور و مستاصل تنهایی می شود که سکوت، خود مرثیه ای خواهد بود برای حرفهایی که نباید به ابتذال گفتن آلوده شوند.

روزی بود که بار سترگ اندوه ، چنان ذهن مغشوش این روزهایم را خراشید که تاب نداشتم به میهمانی نشستن کسی بر سفره زخم واره هایم را و پنجره ای را که تنها می توانست مجالی برای انتشار درد باشد و رسالتی هم جز این بر آن مترتب نبود ، بستم... 

اما ، به شهادت عزیزی که در اصالت وجودش - علیرغم نبودنهایی که خود ترجمان دردند - تردیدی روا نیست ، نوشتن زمانی بیهوده می نماید که مجالی برای فریاد جسته باشیم و نجسته ایم . پس چه باک از گفتن "از لب گریخته ها "یی که شاید در ورای کلمات ، راهی برای پر کردن حفره های تهی تنهایی مکشوف گردد و این در روزگاری که دایره دلخوشی ها بس محدود می نماید، دلخوشی کوچکی نیست.

خواهم نوشت که می دانم کسی هست که "ناگفته ها"یم را حتی در می یابد و به این امید نومیدانه که شاید نوشتن ، ترجمه آرامش باشد و مجاز قرار...

و به این آرزوی نومید که قرار های خود ساخته خود نخواسته ، لابد روزی ملغی خواهند شد ، تاب می آرم این روزگار تلخ را...

سلام...

 

نوشته شده در  چهارشنبه 1384/12/03ساعت 12:54  | 

 

 

 

 

 

 

"پاساژ" تعطیل شد

به همین سادگی!

وقتی نوشتن ، محصول درد مندی هایی باشد که روح را خراش میدهند ، لاجرم زمانی فرا خواهد رسید که بزرگی درد ها ، چنان تو را به زیر می کشند که نوشتن ، فعل خنده داری می شود.

و در همین زمانهاست که دردمندانه و نومیدانه ، سر به گریبان بغض آلود پیراهن درد فرو میبری و آرام آرام در خود می شکنی . در خود شکستن هایی از این دست، پایان هر داستانی است و قصه من به پایان رسید...

"پاساژ" بخش خوبی از زندگی من بود که تمام شد . مثل همه خاطرات خوبی ، که حالا تنها خاصیتشان ، بغض گلوگیری است که راه نفس کشیدنم را تنگ تر می کند.

از دوستان خوبی که یافتم خدا حافظی می کنم و از همه کسانی که بزرگوارانه خواستند که اینجا ، تعطیل نشود ، شرمنده ام .

من دعا بلد نیستم و به گمانم این را پیش تر هم گفته ام اما از همه دوستان نادیده ام عاجزانه می خواهم که برای من دعا کنند.

این سیاهه را ادای دینی بدانید به کسانی که در این مدت ، شریک دردهای من شدند و مرا خجالت زده بزرگواري خود كردند...

هميشه ، همين بوده و هميشه خيلي زودتر از آنكه بشود فكرش را كرد، قصه ها به آخر ميرسند و هواي ابري تنهايي ، گريبانگير لحظه ها ميشود...

قصه من هم تمام شد...

خداحافظ...براي هميشه!

نوشته شده در  پنجشنبه 1384/11/13ساعت 15:17  | 


من و تو گول سادگی مان را خوردیم . من لوطی گری کردم و باختم . تو مرا نشناختی و باختی .

بکارت لحظه هایمان را ، آدمهایی برداشته اند که ما ،فریب لبخندهای تراشیده شده بر ماسکهای چوبی شان را خوردیم...

من و تو ، می رفتیم اما نفهمیدیم که جاده های معکوس هم سرانجام به هم می رسند.

به هم رسیدیم ناگزیر و ناگریز . تعجب نکردیم اما .

ولی دغدغه مان یافتن راهی بود که ترجمان رفتن دیگر بارمان باشد در جاده های معکوس. جاده هایی که میدانیم باز ، شاید جایی در دوردست ها ، به هم خواهند رسید...

من و تو را بیگانگی مان با دنیای دیگران فریب داد. مرا نگفتن هایت نومید کرد و تو را گفتن هایم ...

من و تو ، ساده باختیم . نفهمیدیم که فلسفه پردازان مدرنیته ، برای دردمندی دیده های منتظر، نسخه ای نپیجیده اند...نفهمیدیم دهک های متنوع آماری و زیر و بم های پیچیده سیاست ، در تفسیر علاقه ها ، چقدر گمراهند و من و تو غرق شدیم...

من و تو ، را با هم نبودن هایمان از هم دور نکرد.

من و تو ، محصول بی اختیار روسپیگری تاریخیم . نتیجه زایش دردناک فرزند نامشروع و بی ریشه و تکامل نیافته میلیاردها ترکیب تصادفی در بازه هزاران ساله تکامل. من و تو را تاریخ پدرانمان و عرفان بی اختیار مادرانمان فریب داد...

من و تو ، بی اختیار ترین عنصر پیشینه خویشیم. مجبور اجبار مترتب بر زیستن مختار ما . پوزخند تلخی بر همه رشته های مولوی و غزالی . ما شاهد زنده " ای باد شرطه برخیز" ایم.

باید سنت تاریخ را شکست ...

 

نوشته شده در  پنجشنبه 1384/11/13ساعت 10:7  | 


خیال می کنم چشمان تو را دزدیده اند وقتی می گویی در ازدحام دغدغه ها ، سهم من فراموش خواهد شد...

مادر آرزوهای من ، یائسه شده است...

خط های موازی کفرم را در می آورند ، بی نهایت را هم ساخته اند تا آدمهای تنها ، کیفور شوند. کاش احمق تر بودم...

حالم را به هم میزنند این آدمهایی که حماقتشان را با کثافت ایمان ، مطلا می کنند. من وقتی دربدری هایم را میبینم ، ایمان می آورم که شما به عقده ای ترین وجود وهم آلود ، دل خوش کرده اید. من اما به هیچ موهومی امید ندارم...

اصلا" عصبانی نیستم . مغزم سبک شده است!

شورای امنیت هم هر کاری دوست دارد بکند. لذت میبرم از دیدن دویدن بلاهت بار مومنین ، پشت کامیونهایی که کنسرو لوبیا و نان ماشینی پرت می کنند.

اصلا" عصبانی نیستم!

من هر روز صبح ، چشمهایم را که باز میکنم ، اتاقم را که می بینم ، از تعجب خشک می شوم ، بعد کم کم همه چیز یادم می آید و چند فحش آبدار نثار همه چیز می کنم...

من عقده ای شده ام . می توانید مرا هم بپرستید!

یکی هست که هر روز خروس خوان، از مناره ای حوالی خواب شیرین صبحگاهی من ، خودش را جر می دهد تا بزرگی خدایش را به رخم بکشد. مگر دستم به او نرسد!

من خداي زيرك بي اعتناي ديگري دارم...

-- دروغ گفتم! خیلی عصبانی هستم! 

نوشته شده در  سه شنبه 1384/11/11ساعت 15:6  | 


من خوابم نمی آید...دلشوره سیلاب را هم رها کن...

دنیای مرا خیال تو برده... 

نوشته شده در  سه شنبه 1384/11/11ساعت 9:19  | 


شنبه ها و سه شنبه ها ، سهم من از زندگی شد. فعلا"!

و حسرتی که گاه ، نیمه شبها ، در تلفن هایی که شارژ ندارند ، رخ می نماید و واژگان زنگار گرفته ای که که دیگر ضربان هیچ نبضی را تحریک نمی کنند...

آسمان برفی هم گویا بر زخمهای کهنه مرهمی نمی گذارد. دارم کهنه می شوم انگار!

کاش می شد سه شنبه ها را تکثیر کرد...کاش!

نوشته شده در  دوشنبه 1384/11/10ساعت 13:2  | 


امروز کسی را اینجا آوردند که نقطه می کشید! ... نقاش بزرگی است فقط عادت دارد که با نوک سیگار روی پوست بدنش نقاشی کند... دستهای او را هم به میله های تخت بسته اند. اینجا ، فرشته ها ، از نقاش ها بدشان می آید. مثلا آن روزی که با گوشه تیز آینه ای شکسته ، عکس چشمان تو را روی پوست صورتم نقاشی می کردم ، یکی از همین فرشته ها جیغ زد و نقاشی ام ناتمام ماند...نقاشی را دوست دارم ولی نمی دانم چرا رنگ همه نقاشی های من قرمز است.شاید هم من رگی که خون آبی به بیرون بپاشد ، سراغ ندارم... اما نقاشی های این تازه وارد ، سیاه می شود و تاول میزند . مثل همان روزی که آتش سیگار روی دستم گذاشتم تا چشمانت را فراموش کنم اما هوس نقاشی کردن چشمانت هیچ وقت از سرم نیفتاد...

راستی ! شیشه تیزی پیدا کرده ام . امشب نقاش میشوم . اگر فرشته کشیک ، خوابش ببرد... 

 

نوشته شده در  يکشنبه 1384/11/09ساعت 16:42  | 


این زخم کهنه ناسور را به رخم نکش...

دردهایم را به رویم نیاور...

نگو که من، تو را تمام نمی کنم...

از نبودنهایم در لحظه هایی که می خواهی ام ، حرفی نزن...

از ساعت هایی که تنهایی و من نیستم ، چیزی نگو...

از تلفن هایی که زنگ نمی زنند ، از بی قراری هایی که باید در قالب زمان بگنجند ، از شبهایی که زود ، دیر می شوند، از روزهایی که من نیستم و بیتاب می شوی ، از خودم متنفرم...

 

2 نوشته شده در  يکشنبه 1384/11/09ساعت 9:21  |  آرشیو نظرات


عینک بدون فریمم شکست. خریده بودمش تا چارچوبی ، دور نگاهم را مشخص نکند.تا فراموش کنم که میدان دیدم ، به دو بخش مبهم و شفاف تقسیم می شود.

عینک جدیدم فریم مستطیل شکل سیاه رنگی دارد و مرز بین شفافیت و ابهام را با کادری واضح ، به یادم می آورد.

قاعدتا" حالا ديگر بايد بفهمم كه كدام بخش از زندگي ام به كدام قسمت نگاهم مربوط مي شود...

من هيچ وقت نگاه واضحي به سياست نداشته ام . اين كادر سياه رنگ از اين پس خيلي به دردم خواهد خورد.

آقاي احمدي نژاد! شما رييس جمهور ما هستيد! باورتان ميشود!؟

 

2 نوشته شده در  شنبه 1384/11/08ساعت 9:32  |  آرشیو نظرات


...اصلا" این حرفها را ول کن ...

گیرم که دستمان به خورشید نمی رسد . پنجره را که نباید ببندیم . ...مثلا" دلشوره باد و کنار رفتن پرده را پیش می کشی که چه؟ نه! اشتباه نکن! این حکایت، حکایت "نه تو مانی و نه من" نیست! من و تو می مانیم . فقط باید ماندن را از نو تعریف کرد... خودمان را هم گول نزنیم ! ما به شیشه های بخار گرفته عادت کرده ایم و به ادوکلن هایی که گاه هویدا می کنند دوست داشتن آدمی را! می گویی نه ؟ کلاه خودت را قاضی کن و ببین باران که می آید - مثل همین امروز! - دلتنگ کدام خیابان می شوی ؟

...اصلا" این حرفها را ول کن ...امروز باران می بارد!

 

نوشته شده در  پنجشنبه 1384/11/06ساعت 9:35  | 


یه دایره ، یه تیکه از خودشو گم کرده بود. اونقدر گشت تا تیکه گمشده اش رو پیدا کرد. اما قصه اینجوری تموم نشد...تیکه گم شده ، دیر پیدا شده بود . اون به دایره گفت : اگه من و تو به هم برسیم دیگه چیزی نداریم که دنبالش بگردیم ... گفت : من و تو قراره با نرسیدن به کمال برسیم ...گفت : این که من و تو با هم باشیم بدون اینکه اجباری توی داستانمون باشه ، بدون اینکه به هم رسیده باشیم ، بدون اینکه حتی بتونیم به هم برسیم ، داستانمون متعالی تره... اونا با هم بودن با اینکه می دونستن هیچ وقت به هم نمیرسن...

این قصه هیچ وقت تموم نشد...

نوشته شده در  چهارشنبه 1384/11/05ساعت 12:31  | 


از آدمهایی که پشت لبخندشان ، می شود صدای گلنگدن را شنید ، متنفرم...

از آنهایی که زردی دندانهایشان ، ترا یاد سرخی خون می اندازد ، متنفرم...

از موجودات دوپایی که تزویر می فروشند و پیشانیشان مهر ریا خورده است ، متنفرم...

از کسانی که پیراهنشان ، از حماقت ، شوره بسته، متنفرم...

از آدمهایی که بلاهتشان را فضیلت می دانند ، متنفرم...

و همانقدر از کسانی که حرفهایشان را با بمب میزنند...

 

نوشته شده در  سه شنبه 1384/11/04ساعت 12:57  | 


وقتی زندگی معنایی جز رنج بردن ندارد، برای زنده بودن باید معنایی در رنج بردن یافت

- این رو تو یه کتاب از ویکتور فرانکل خوندم. یه جوری شدم!

 

نوشته شده در  سه شنبه 1384/11/04ساعت 10:51  | 


من دیر شده ام ! خیلی دیر! انقدر دیر که دیروز ، از کنار خودم گذشتم .

- لطفا" به من پوزخند بزنید!

>: خیلی دوستت دارم...

<: مرسی!

 پ.ن: دایی ناصور هم رفت... حیف! خیلی حیف!

 

نوشته شده در  دوشنبه 1384/11/03ساعت 15:50  | 


به همه آلودگی ها ، آلوده ام و این را نیک می دانم . انسانیت ، گوهر کمیابی است که از من بسیار فاصله دارد. ادعایی هم ندارم و خویشتن خویش را آنقدر می شناسم که شرمگین آسمانی باشم که برای من نماد کمال است. اما هیچ گاه قلم نفروخته ام و به میل و اراده کسی ننوشته ام...

ولی نوشتن انگار تقدیر مقدری است که حوالی بودن من معلق است و گریزی هم نیست. مثل اینبار که وسوسه ای دوستانه ، بهانه نوشتن شد تا باز دست کدام تقدیر ، بر این سیاهه نویسی چند باره ، در کدام زمان ، مهر ختمت زند... اما قلم ، نخواهم فروخت...و بر این پیمان استوار خواهم ماند...

- باز هم برای من دعا کنید...

 

نوشته شده در  يکشنبه 1384/11/02ساعت 9:57  | 

 

رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند

چنان نماند و چنین نیز نخواهد ماند

 

- ... وسپس رسید مژده که زرشک !!!

 

 

نوشته شده در  شنبه 1384/11/01ساعت 14:26  |

...اصلا" بی خیال! بیا قراری بگذاریم! تو با کسانی که نبودنت بیخ گلویشان را نگرفته می روی آنجا که شراب ملایم می دهند و چشمان سبز تو را هدیه می گیرند ، من هم سوار ماشین می شوم و می روم جایی که بغض ،مفسر ساده تنهایی می شود...

" هواشناسی" را باور نکن! من خودم دیدم! دیروز هوای خزرشهر گرفته بود...

نوشته شده در  شنبه 1384/11/01ساعت 9:1  | 


...It's Me

۱۳۵۶- تولد . بیمارستانی در تهران...

۱۳۶۰- چهار سالگی ... چیز دیگری یادم نیست

۱۳۶۵- جنگ. پدر. جبهه.حاج عمران. ترکش . ملاقات با پدری که زخم خورده بود. احساس درد اشک مادر و پدری که جنگیدن را بر پدری کردن ترجیح داد...

۱۳۶۶- ادراک جنازه علی... پسر عمویی که در ۱۶ سالگی خمپاره را در یک متری خود درک کرد و تنها نامی از او بر یکی از کوچه های شرقی این شهر باقی ماند...

۱۳۶۷- موشک! ترس مادر ! و پدری که رفته بود بجنگد تا مادر نترسد و ترس مادر!

۱۳۶۷- فاو ! اولین احساس افتخار از داشتن پدری که تا سربازهایش را از فاو خارج نکرد ، برنگشت!

۱۳۷۰- بی هیچ خاطره

۱۳۷۴- ملغمه متالیکا و روشن فکری دینی ، ملغمه عرفان و دراگ ، ملغمه شریعتی و راجر واترز ، ملغمه کیان و کوکایین ، ملغمه آدینه و خلسه ، ملغمه حافظ و هوی متال، ملغمه سروش و فردید، هایدگر و پوپر، روسو و کافکا، آرنت و فوکو  و لمس دو گانه مرگ خودخواسته ای ناکام...

۱۳۷۶- خاتمی ! (ادامه حذف شد)

۱۳۷۷- (حذف شد)

۱۳۸۰- مرگ آرمانگرایی پدر... (ادامه حذف شد)

۱۳۸۴- ...و اینک ایستاده بر آستانه...(ادامه حذف شد)

...

نوشته شده در  سه شنبه 1384/10/27ساعت 10:44  | 


آقای Dave Gahan عزیز!

کنسرت هامبورگ شما رو که دیدم ، خیلی نگران شدم که اسطوره Depeche Mode هم یه روزی واسم تموم بشه! آخه خداییش این جلف بازی ها ، از شما خیلی بعید بود!

ضمنا" ممنون که آهنگ little 15 رو تو این کنسرت خراب نکردین!

                                                                   امضاء: 

                                                                   ارادتمند

                                                                    پاساژ 

- ضمنا" جمع نوشت را دزدیدند. فعلا" جمع نوشت را اینجا بخوانید. اگر احیانا" خدا هم پاساژ را می خواند، از وی خواهشمندیم تا پایان همین هفته همه را به راه راست هدایت کند! مرسی!

نوشته شده در  سه شنبه 1384/10/27ساعت 8:59  | 


...دیشب ، پیرمرد برای نوه هایش داستان کبوتر هایی را گفت که هیچوقت برایش پیغامی نیاوردند...

دیشب، پیرمرد شعری را خواند که یادم نماند اما قافیه اش "نرسیدن" بود...

دیشب ، پیرمرد تعریف کرد که چرا وقتی امید مرد ، فال حافظ گرفتن خنده دار می شود...

دیشب ، پیرمرد گفت که چرا هیچ وقت دیوان حافظ را از سر طاقچه برنداشت...

دیشب ، پیرمرد گریه کرد...

نوشته شده در  دوشنبه 1384/10/26ساعت 13:49  | 


سه تا تصادف تو یه ماه به گمونم یه کم زیاد باشه! همین!

 

نوشته شده در  دوشنبه 1384/10/26ساعت 10:28  | 


نه به خاطر چشمهای کشیده ات ، نه به خاطر پوست صافت ، نه به خاطر لبهای قلوه ای و برجسته ات ، نه به خاطر دماغ سر بالات ... فقط بخاطر اینکه همه این جراحی های روی صورتت رو ، عموی من انجام داده ، واسم جالبی !

- "کاردستی" جدید عموی من ، یه دختر ۲۱ ساله است که فرایند استحاله اون از بوزینه به ملکه زیبایی ، حدود ۲۰ میلیون تومن خرج برداشته!!

 

نوشته شده در  يکشنبه 1384/10/25ساعت 9:23  | 


صدایم که می کنند ، دستهایم می لرزند...می فهمم که می خواهند دوباره مرا در آن اطاق تاریکی که بالای درش یک چراغ قرمز روشن می شود ، روی تختی ببندند که سقفش مهتابی ندارد... من از اطاق های تاریک نمی ترسم فقط نمی فهمم چرا اطاق که تاریک می شود ، فرشته ها به من برق وصل می کنند! ...لابد نمی دانی اینکه حاصل سالها تلاش ادیسون را در یک لحظه از بدنت عبور بدهند چه مزه ای دارد! ...و چه دردی!...البته کارشان را خوب بلدند فرشته ها . همیشه تکه پارچه ای را که بوی تند بزاق بیمار قبلی را میدهد ، می چپانند توی دهنم تا فشار الکتریسیته، زبانم را بین دندانهایم له نکند...بعد هم مرا کشان کشان - شبیه گوشتی لخم - توی راهرو های سفید می کشانند... قسمت جالب داستان همینجاست... من عاشق رد سرخرنگی هستم که پاهایم وقتی فرشته ها مرا می کشند ، روی زمین سنگی اینجا نقاشی می کنند... من عاشق این نقاشی های بعد از هر "شوک تراپی" شده ام!

نوشته شده در  شنبه 1384/10/24ساعت 13:26  | 


این که نوشته: "دخانیات عامل اصلی سرطان و برای سلامتی زیان آور است" به گمونم خیلی مهم نباشه . مهم اینه:

 "A SPECIAL LIGHT BLEND OF THE WORLD'S FINEST TOBACCOS"

- یه پیری رو می شناختم که می گفت همیشه به نیمه پر لیوان نگاه کنیم... اوکی!

نوشته شده در  شنبه 1384/10/24ساعت 9:50  | 

 

...وقتی برای درک گرمای نگاهت، در روزی که آسمان سخت بیتابم کرده است، همه درها را بسته میبینم، گریبان تنهایی هایم ، امن ترین جا برای گریستن است...

- می دونی که چی می گم؟

پ.ن: جای پای تو بر این برف زمستان خالیست! همین!

 

نوشته شده در  پنجشنبه 1384/10/22ساعت 12:34  | 


۱۰- ...و روزهای برفی،این حس تنهایی مرا تشدید می کنند...

- این رو تازگیا فهمیده ام!

نوشته شده در  پنجشنبه 1384/10/22ساعت 8:41  | 

۱- در من کسی هست که ضربان زندگی ام را تنظیم می کند. کارش اینست که با ریتم منظم یک و دو ، می کوبد روی جاز . گاهی هم هوس olrich شدن به سرش مي زند و nothing else matters را در من مي نوازد...

۲- من تمام كوچه هاي فرعي منتهي به آن خيابان خلوت نزديك پاسداران را بلدم...شبي به گمانم خواب مسخ كافكا را مي ديدم كه زني دستهاي مرا توي دستهاي آن خيابان خلوت گذاشت و رفت...

۳- من تازگي ها صدايم زود به زود ميگيرد... مخصوصا زماني كه يارو هوس olrich شدن به سرش مي زند...

۴- من گاهي فكر مي كنم كه مي توانم براي روزنامه فروش سر كوچه ، همه خبر هاي خوب را از بر بگويم، فقط نمي دانم چرا هيچ خبر خوبي يادم نمي آيد...

۵- كل زندگي من در زماني چند دقيقه اي ، پشت شيشه هايي بخار گرفته گذشته است. باقي روزها را من در خاطره آن چند دقيقه زيسته ام...

۶- من آدم عجولي هستم و چهار سال براي من زمان زيادي است... مخصوصا" اگر طرف ، احمدي نژاد باشد!

۷- من خيلي مي خندم اين روزها... كلا" مي گويم!

۸- اين روزها خيلي تعجب مي كنم وقتي مي بينم گلفروش سر چهار راه جهان كودك ، گل هميشه بهار زير برف پاك كن ماشين آدم هاي تنها مي گذارد و پول نمي گيرد...

۹- من خيلي تنهام... 

نوشته شده در  سه شنبه 1384/10/20ساعت 17:53  | 


"لحظه" یعنی کوچکترین واحد زمان . فاصله ای بین دو نقطه از بعد دوم نمودار زندگی که به طرفه العینی ، پایان می یابد. اما اینجاست که تعریف نیچه ای انسان ، گلوگیر می شود: " انسان ، حیوانی است که به یاد می آورد". لحظه های رفته باز می گردند و جایی دنج از ذهن انسانی را که فراموش نکردن تقدیر مقدر اوست ، خراش میدهند...

- گریزی هم نیست از این یادهایی که چون دردی فراگیر ، تکثیر میشوند و هر روز بهانه ای میابند برای خودنمایی. حتی اگر این بهانه ، به اندازه برفی صبحگاهی، ساده باشد...

-- سلام خاطرات عزیز روزهای خوب رفته!

نوشته شده در  سه شنبه 1384/10/20ساعت 8:55  | 


برف می بارد... یادم باشد آدم برفی ام را جایی درست کنم که هرم نگاه تو ذوبش کند...

مثل خودم! 

نوشته شده در  دوشنبه 1384/10/19ساعت 10:21  | 


آرزوهایم بزرگ شده اند... به اندازه دستان کوچکی که دیگر نیست... سیگار های مشترک نگرانم میکنند همانقدر که روز های بارانی...ولی می زنم خودم را به بی خیالی...مثلا زل می زنم به آسمان ابری این روزها... بعد چشم هایم را می بندم یعنی مثلا" یاد آن روزی که رفتی و نگاه خیست را پنهان کردی ، نیفتاده ام ...سیگاری روشن می کنم و خیره می شوم به بازی کودکانه ای بی رویا...سرفه ام میگیرد...

- عرق کردی  ! از ماشین که پیاده می شی سرما نخوری!؟...

 نگران چه هستی ؟ گیرم که سرما بخورد آدم تنها ... تو که داری میروی...چه فرقی برایت دارد؟

"دیگه امیدی نیست"...چقدر از این جمله متنفرم!

 

نوشته شده در  يکشنبه 1384/10/18ساعت 15:21  | 


نه امانی ، نه امیدی

                       نه به شب ، نور سپیدی

نه سروری ، نه سرودی

                       قصه بود هر چی شنیدی...

 

- اینو بفهم لطفا" آقای پاساژ! همش قصه بود!

-- مگه به خرجم میره!؟

نوشته شده در  يکشنبه 1384/10/18ساعت 12:55  | 


"هویت"، مفهومی است که در دنیای دیجیتال رنگ می بازد . همه پارادایم های حاکم بر روزمرگی های انسان زمینی . زیر نقابی از جنس آدمکی زرد رنگ پنهان می شود و درد ها به واژه تبدیل می شوند و دردواره ها را کاراکتر هایی از جنس حروف تکثیر می کنند، اما نه چنان که باید...می توان خویشتن خویش بود ومی توان نه... اما بی شک تاب آوردن در فضایی که در آن برای انتقال بغض ، و تسری درد ، آیکونی پیش بینی نشده ، مستلزم تن دادن به تاب آوردن بی خیالی حاکم بر دنیای سیگنال هاست . سیگنال هایی که برای تبدیل اندوه به صفر و یک بسیار ناتوانا می نمایند... وهمین جاست که تردید ، گلو گیر می شود و دوراهی ماندن و نماندن گریبان می گیرد و می شنوی که دوستان نادیده ات ، مجالی دیگر را برای بروز بغض جستجو میکنند...خداحافظی در دنیای مجازی ، رفتن نیست . بهانه ای است برای آغاز دوباره جستجو در فضایی دیگر که در آن درد ها رنگی از امواج نگیرند و شاید پایان این آغاز بازگشتی مجدد به دنیای موج سومی سیگنال ها باشد...

برای دوستان نادیده ام که رفتن بی تابشان کرد

نوشته شده در  يکشنبه 1384/10/18ساعت 12:9  | 


...من که می دانستم باران می بارد . من که می دانستم باز در ازدحام خاطره ها، گریه، قسمت من خواهد شد. من که می دانستم چشم در چشم باران دوختن اینهمه بی تاب باریدنم می کند. من که اصلا قرار بود دلم را خواب کنم. پس اینهمه بیقرار گریه ام چرا؟... اصلا بگذریم...

 اصلا خیال کن نشانی من، همان خانه مجاور دیوارهای بلند گریستن نیست.

خیال کن نگاه من ، هیچ ابر آبستنی را به یادت نمی آورد.

خیال کن ادراک ترانه و احساس گرم دوستت دارمی را در آغوشم نگذارده ای.

خیال کن ، من در سجاده چشمان تو نماز عشق نخوانده ام.

خیال کن ،در آغوش مهربانت ، اناالحق نزده ام.

... اما یادت بماند، من به تمنای رسیدن بهار است که این همه زمستان پی در پی را تاب می آورم...

نوشته شده در  يکشنبه 1384/10/18ساعت 9:28  | 

 

 

نمی دونم میدونین چقدر سخته که دو نفر قرار باشه با "نرسیدن" به "کمال" برسن... یا باید براتون توضیح بدم؟

 - امیدوارم بدونین چون توضیح دادنش خیلی سخته!

نوشته شده در  شنبه 1384/10/17ساعت 11:44  | 

 

 


باز میخواهد باران ببارد...

یادم باشد دلم را خواب کنم...

 

نوشته شده در  شنبه 1384/10/17ساعت 9:10  | 


گریستن خوب نیست...

مگر بشود جوری گریست که چشم ها نفهمند...

 

نوشته شده در  پنجشنبه 1384/10/15ساعت 13:3  | 


بذارین براتون دقیق توضیح بدم...

تصویر ماشینی که از شما دور میشه ...بعد ترمز می کنه... راننده اش برمی گرده یه نگاهی به تو که کنار ماشینت دور شدن اونو تماشا می کنی ، میندازه ...و تو ، توی همون یه لحظه ، تو همون مکث کوتاه، نم اشک رو تو چشمای اون می بینی و فرو می ریزی، فراموش شدنی نیست...

- دیگه هیچ وقت ، گریه نکن. چشمات قشنگترین یادگار روزای تموم شده با تو بودنه!

نوشته شده در  پنجشنبه 1384/10/15ساعت 9:18  | 


...آنوقت تو از ترانه هایی می پرسی که هیچ وقت برایت نخوانده ام وقتی صدای کشیدن ناخن به دیوار خاطره، رویایی ترین موسیقی بیتابی های من است...پنجره اتاقم هم هیچ منظره ای را نشان نمی دهد. من شیشه های بخار گرفته را دوست دارم . همانها که می شود رویشان اسم تو را نقاشی کرد و سر به دیوار خاطره گذاشت...مثل همان روزی که مادرم خیال میکرد عاشق صدای ترومپت "جان الدریچ" شده ام...می دانم که ترک های دیوار ، فرو ریختن هیچ فاصله ای را نوید نمی دهند ، من ولی محتاج امیدم...برای من بلیط لاتاری بخر...

نوشته شده در  چهارشنبه 1384/10/14ساعت 11:10  | 


- عزیزم ! دوست دارم این دفعه که میام پیشت ، فقط اون چیزی رو بپوشی که من برای تولدت خریده بودم

>تو که برای تولدم ، انگشتر خریده بودی!

- اهم...همین دیگه!!

 

نوشته شده در  چهارشنبه 1384/10/14ساعت 9:7  | 


"یا دستمون به زنگ نمی رسه...یا دیگه هیچ کس، خونه نیست"

همین!

- کاش بفهمین چی میگم...

نوشته شده در  سه شنبه 1384/10/13ساعت 16:20  | 


به ياد سرسبزي بازي خنده دار...

- اينو امروز يه نفر روي ديوار يه بيمارستان نوشته بود...دلم براش سوخت!

نوشته شده در  سه شنبه 1384/10/13ساعت 12:36  | 


بعضی وقتا دوست دارم خودم رو از طبقه دهم یه ساختمون پرت کنم پایین ، پخش شم روی زمین . بعد یه آدم روانی بیاد گوشت متلاشی شده ام رو با یه کاردک جمع کنه ، بریزه تو یه کیسه فریزر ، ببره خونشون با اونا یه غذایی مثلا" مارمالات گوشت آدم درست کنه و حالشو ببره!

اگه این فکرم رو تا حالا عملیاتی نکردم واسه اینه که می دونم آدمای روانی معمولا" آشپزهای خوبی از آب در نمیان!...فقط به این دلیل!

- نه عمو! اصلا" مسئله ترس از ارتفاع مطرح نیست!

نوشته شده در  دوشنبه 1384/10/12ساعت 13:18  | 


حالا که رسیدم اینجا ، پر قصه واسه گفتن ... پر نیاز تو برای آه کشیدن و شنفتن...

تو میگی پاشو خودت رو جمع کن انقدر چسناله نکن!!!؟؟

 

نوشته شده در  دوشنبه 1384/10/12ساعت 10:4  | 


وقتی مجری اخبار تلویزیون ، این توصیف پرطمطراق دو کلمه ای "رییس جمهور" رو ، با تاکید موکد - لابد برای اینکه باور کنیم! - پشت سر اسم "محمود احمدی نژاد" می گه ، احساس می کنم یه هلیکوپتر روی سینه ام نشسته!!

 

نوشته شده در  دوشنبه 1384/10/12ساعت 8:52  | 


راستی سال ۲۰۰۶ هم رسید...

- کم کم دارم "کهنه" میشم!

نوشته شده در  يکشنبه 1384/10/11ساعت 15:10  | 

امروز روز آرامی خواهم داشت...

- موبایلم رو خونه جا گذاشتم!

پ.ن: می خوام بدونم! شما اگه یه نفر رو تو خونه داشتید که دلسوزی مادرانه اش اجازه نمی داد حتی به صورت کاملا" اتفاقی ، فقط برای یک روز آرامش داشته باشید و موبایلتون رو در وضعیت no reply، دایورت می کرد روی تلفن دفترتون تا پس از "مانیتور" کردن تماس ها ! شما پروژه های مهمتون رو از دست ندید! و از اینطرف هم یه نفر همه تماس ها رو صاف می فرستاد روی تلفن اتاقتون و شما به خاطر عدم نمایش شماره مورد نظر ، هیچ انتخابی برای جواب دادن یا ندادن تماس ها نداشتید ، داغون نمی شدید؟ نه! نمی شدید؟

نوشته شده در  يکشنبه 1384/10/11ساعت 11:23  | 


 

آقای کریس دی برگ! فکر نمی کنی اگر خدایی وجود داشت ، حال و اوضاع این روزهای ما نباید اینجوری می بود؟ ... کلا" گفتم ها!

حالا تو هی ماشین رو بزار روی سرت که  ... Not even you, can escape the Judgment Day

- من یکی دیگه این حرفها به خرجم نمیره!

 

نوشته شده در  يکشنبه 1384/10/11ساعت 9:9  | 


...The bullshit goodbye time

پنج شنبه ، هشتم ديماه يكهزار و سيصد و هشتاد و چهار خورشيدي، ساعت ۱۴:۲۰...

- ما بيست سال ديگر چند ساله ايم؟ و خاطراتمان چند ساله؟ بيست سال بعد، اين بغض كهنه ، چه بر سر گلوي نفس كشيدنمان آورده است؟ چه حالي خواهيم داشت ؟ زنده ايم اصلا"؟

پنج شنبه ، هشتم ديماه يكهزار و سيصد و هشتاد و چهار خورشيدي، ساعت ۱۴:۲۰...

- بيست سال بعد اين تاريخ چه چيزي را به يادت خواهد آورد؟ وقتي از آن خيابان خاطره ساز حوالي پاسداران عبور ميكني، چه حالي خواهي داشت ؟ اصلا دلتنگ ميشوي وقتي شيشه هاي ماشينت بخار مي گيرد؟ هيچ هواي گريه مي كني؟

پنج شنبه ، هشتم ديماه يكهزار و سيصد و هشتاد و چهار خورشيدي، ساعت ۱۴:۲۰...

- حالا تنها يادگاري تو me .. كوچكي در گوشه اي از موبايلم است كه بودن تو را به رخ ميكشد و درد غريبي كه جايي حوالي سينه را مي سوزاند. تو چطوري اصلا"؟

پنج شنبه ، هشتم ديماه يكهزار و سيصد و هشتاد و چهار خورشيدي، ساعت ۱۴:۲۰...

- براي من دعا كن... براي من دعا كنيد!

 

نوشته شده در  شنبه 1384/10/10ساعت 9:13  | 


این روزا ، پژوهای ۴۰۵ سیاهرنگ توی خیابون ، واسه من حکم شوک الکتریکی را دارن! ...

- کسی می دونه چرا؟

پ .ن :  ۴۰۵ های مشکی واسه من خیلی مهم شدن . حتی مهمتر از زلزله بم و ریاست جمهوری احمدی نژاد...خیلی مهمتر!

پ.ن ۲: یک پژو ۴۰۵ مشکی ، با لوازم جانبی، پر از خاطره ، پر از رویا ، پر از دوستت دارم ها ، "یکجا"، نیمه اول بهمن ماه به فروش میرسد ... حالا خودت می دونی!

 

نوشته شده در  پنجشنبه 1384/10/08ساعت 8:54  | 


گوشه اتاق ، گوشی موبایلی که نقش واکمن را ایفا میکند ... مرد میخواند:  " راه رفته من ..."

زیر سیگاری اتاق تا عرش پر ته سیگار شده . من، عصیان زده ، پوچ ، تهی ، دود زده ، در ملکوتی که از دست دادنش را به نظاره نشسته ام. ناشناس می گوید : "بزرگ میشی یادت میره" و خنده تلخی حواله ام میکند. صورتم را کش می آورم . خیال می کند می خندم... " سر حال نیستی مهندس؟ "...بی خیال!... " طراحی باک کامیون های جدید چی شد؟"  ...جون مادرت بی خیال!... سیگار دیگری روشن می کنم... کبریت دستم را می سوزاند. یادم باشد باید کبریت ها را خاموش کرد! ... رییییینننگ !... بفرمایید؟.... "قیمت کامیونت ها مشخص شد ، بیارم خدمتتون؟" ... (تو رو خدا ولم کنید). نه باشه فردا می بینمشون... گوشی موبایل حالا صدای یکی دیگه رو پخش می کنه: " دیگه خسته از سوالا ... بی تفاوت به جوابا..."...سیگار بعدی سر دردم را شدید تر می کند... صدای بوق آزاد... الو شهاب ! مسکن داری؟... تق ... چشمهایم را می بندم. چشمهای تو را می بینم. بغض میکنم ... الو خانوم !به دکتر بگید من جلسه امروز رو نمی تونم بیام. کار دارم باید برم... "ولی مهندس...."...تق!...

مرد می خواند : "این راه من بود ...این راه من بود...". خاموشش میکنم...

نوشته شده در  چهارشنبه 1384/10/07ساعت 16:18  | 


اون شعره که میگه "سینه تاریک من سنگ قبر آرزو بود" رو شنیدین؟

امروز یادش افتادم. همینجوری الکی!

 

نوشته شده در  چهارشنبه 1384/10/07ساعت 12:54  | 


قصه ما به "فصل آخر" رسید...

- بیدار شده ام انگار... سلام به همه کابوس های روزانه! 

نوشته شده در  چهارشنبه 1384/10/07ساعت 11:33  | 


... خیالم می رود به ترانه ای قدیمی که دیشب لای صفحه های خاک گرفته ، پیدا شد... خیالم می رود به برگی از دفتر خاطراتم که چند سالی دیر نوشته شد... خیالم می رود به زاویه ای مغفول از دوستت دارمی دیر پا ... خیالم می رود به ادراک بی نظیر خلسه ... به احساس ناب شعر ... به لمس از عمق جان ناگفتنی ها...

یادم می آید که من امروز از انتهای جنون آمده ام ... از برزخ دیوانگی ... از هیاهوی جاودانگی ... از فراسوی رویایی هزاران ساله ... از متن تاریخ... از آنسوی مجنون ، فرهاد ، خسرو ... من امروز خرمدین ترین امیر اقلیم آوازم ...

- بگذارید که در خواب بمانم . رویاهایم را دوست دارم...

نوشته شده در  چهارشنبه 1384/10/07ساعت 9:37  |


میگن کسی که سیگار رو ترک میکنه تا وقتی که هوس کشیدن سیگار به سرش می زنه ، سیگاریه. حتی اگه ده سال لب به سیگار نزده باشه !

همین!... هیچ ربطی هم به بی قراری های این روزهای من نداره!

پ .ن : کماکان دو بسته سیگار در روز!

پ.ن ۲: خیال می کنید که ندیدن یک نگاه ، واسه رفع خماری دل ، موثره؟ 

نوشته شده در  سه شنبه 1384/10/06ساعت 13:57  | 


تو فکر یک سقفم...

-نه اشتباه نکن! زیر این سقف با تو از گل ،از شب و ستاره نمی گم! فقط از تو و از خواستن تو میگم و دوباره میگم!...گفته باشم!

 

نوشته شده در  سه شنبه 1384/10/06ساعت 9:8  | 


من ، خیال تو ، چشمهایت و دشنام گزنده ای که نام مستعار من است...

سایه ای له شده زیر پای خاطره های مرده ، دیواری در حال هبوط به نام زندگی ، قمار هر روزه با آدمهای نقاب زده ، سیگار تا پای سرفه های خشک شبانه و جدال هر روزه وجدان و خیانت...

- با اینا زندگیمو سر می کنم...

 

نوشته شده در  دوشنبه 1384/10/05ساعت 12:10  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 10:38  توسط امیر  | 


"غیر عادی" از نظر من یعنی رعایت هنجار هایی که برای دیگران مهم هستند...

- گفتم که بدونید!

 

نوشته شده در  دوشنبه 1384/10/05ساعت 8:49  | 


خواب تو را می بینم . نیمه های شب از خواب می پرم. مهتابی های خاموش همیشه مرا وحشت زده می کنند . فرشته هایی که نیمه شب ها با چشمان خمار ، برای گوشی تلفن حرف های عاشقانه می زنند، هم ... می ترسم . مثل آن شبی که شب آخر بود... ملافه را زیر دندانهایم جمع میکنم. صدای شکستن دندانهایم دیوانه ام می کند... آنقدر داد می کشم که پره های بینی ام پاره میشوند... خون ، حجم صورتم را می پوشاند...داد می کشم . دنده هایم پوست سینه ام را از درون میشکافند... قلبم روی ملافه های سرخ رنگ مثل حجمی ژلاتینی ، می لرزد . می لرزم. فرشته های مذکر دستانم را به میله تخت ثابت می کنند . پیراهنم را پاره می کنند . سیم هایی به تنم وصل میشود... تکانی شدید ، چشمانم را سیاه می کند... همه جا سبز می شود . مثل چشمانت. چشمانت را می بوسم و میخوابم... خواب چشمانت را میبینم...از خواب می پرم...

نوشته شده در  يکشنبه 1384/10/04ساعت 11:36  | 


حالا تو هی بکوب روی آن طبل مسخره و در هیاهوی دود و رقص نور ، گلوی خودت را پاره کن.

کار ما از هیپ هاپ گذشته. راک هم به گمانم دردی را دوا نخواهد کرد ... اصلا بیخیال ! بیا سوار دوچرخه هامان شویم و برویم برای پیرمرد واکسی دم میدان، زنبورک بزنیم! یا مثلا لبهای داغ دخترکی را که دوست داریم به لمس یک بستنی مهمان کنیم ! راستی ، آمدنی ، ساز دهنی ات را هم بیاور . دل ما گرفته...

نوشته شده در  يکشنبه 1384/10/04ساعت 10:46  | 


یک پیرزن ۶۰ ساله قبل از یک مراسم عروسی: ببین! من خودم رو خوب درست کردم؟

- آره ! ولی فکر نمی کنین با اینهمه زلم زیمبو که به خودتون آویزون کردین یه کم شبیه درخت کریسمس شدین؟

پ . ن: به نظر شما یه همچین جمله ای خطاب به پیرزنی با خصوصیاتی شبیه اونچه که در پست قبلی نه ، قبلیش! توصیف شد و با توجه به اینکه اون پیرزن از اقوام موثر طرفه ، چه عواقبی را طی چند روز خواهد داشت؟ از شما که تجربه دارین میپرسم ها!

 

نوشته شده در  شنبه 1384/10/03ساعت 14:15  | 


دو هزار کیلومتر به سمت غرب... ترکیه... سرزمین زنانی با صداهای مردانه و مردانی با اطوارهای زنانه!

دکمه زردرنگی را که رویش نوشته "Re " فشار می دهم : "سلام عزیزم! چقدر امروز خوشگل شدی!"

خمیازه می کشم... خواب مهمانداری را میبینم که اصرار داشت کمربندم را ببندم... "هوای تهران ، بارانی..." جوانکی عرب با حرارت چیزهایی درباره دادگاه صدام می گوید. چشم هایم را میبندم . حرارت مطبوع شومینه را دوست دارم . ساعت ۵ بامداد...

 

نوشته شده در  شنبه 1384/10/03ساعت 12:24  | 

آدمهایی هستند که در زندگیشان هیچ چیز غیر واقعی وجود ندارد. رویا ندارند . در زندگیشان فقط اشیاء وجود دارد. اشیاء و البته اینکه چقدر می ارزند . همیشه می دانند که مثلا کفش های تازه ات را کجا می توانستی ارزان تر بخری یا کجا گران تر می فروشد . و تو باید با آنها در مورد تناسب رنگ پیراهن و شلوار بحث کنی و اینکه مثلا مدل مویشان خوب شده یا نه . و وقتی کتاب دست تو میبینند،هیچ گمان دیگری جز اینکه تو داری "درس" می خوانی ، ندارند...

من از این آدمها متنفرم!

 

نوشته شده در  شنبه 1384/10/03ساعت 9:50  | 

 

شاید باور نکنی ! ولی این روزها صدای پیرمردی را می شنوم که برای خاطره های بیست و هشت سالگی اش ، توی خیابان دیوید گیلمور می شود و Don't leave me now را با صدای خش دار می خواند.

شاید باور نکنی ! ولی من خیابانی را می شناسم که دیوار هایش برای رهگذران ، حماسه گریستن و نرسیدن را تعریف می کنند.

شاید باور نکنی ! ولی من جایی را حوالی همین شهر سیمانی بلدم ، که مبداء تاریخش ، هجرت از تمنای رسیدن به وسوسه تماشاست.

شاید باور نکنی ! ولی من مردی را میشناسم که با درد هایش، عهد اخوت بسته بود.

شاید باور نکنی ! ولی من خانه کسی را بلدم که شماره تمام ماشین های مشکی شهر را از بر بود.

شاید باور نکنی ! ولی من جوان بیست و هشت ساله ای را می شناسم که رویاهایش را از روزهایش جدا کرده بود و آنها را در جایی دنج ، نزدیک ترانه ای عاشقانه ، می پرستید.

شاید باور نکنی ! ولی من جوانی را می شناسم که ترانه های راجر واترز را برای هفتاد و پنج سالگی اش حفظ می کرد.

ولی تو شاید باور نکنی....

 پ . ن:

Don’t leave me now
Don't say it's the end of the road
Remember the flowers I sent
I need you, babe


2 نوشته شده در  سه شنبه 1384/09/29ساعت 11:45  | 

 

به رفتن هایی فکر می کنم که مقابل چشمانم تکثیر می شود و به چشمانت . . . یاد آن روزی می افتم که خداحافظی آخرت،آن عبارت دلنشین " میبینمت" را در پی نداشت... نگاهت آوار می شود روی سرم... متنفر می شوم از انقباض پیاپی سینه ام... لبه زبری را که گوشه تختم کشف کرده ام با ظرافت نبضم آشنا می کنم... ملافه هایم سرخ تر می شوند و نگاهت نزدیکتر...پلک های نیم جویده ام تاب بستن چشم هایم را ندارند . چشمهایم با صدایی شبیه صدای ترکیدن دملی بزرگ می ترکد...خون از ترک های پیکرم بیرون می جهد . شریان های متورمم به آرامی شکافته می شوند . کرمها با ولع ، حجم سرخ روی بدنم را می پوشانند... حجمی ارغوانی زیر ناخنهایم متراکم شده اند. ناخنهایم یکی یکی می افتند... کمرنگ می شوم ... مثل مهتابی ها ... نگاهت آوار می شود روی سرم...

2 نوشته شده در  سه شنبه 1384/09/29ساعت 9:56  | 


جوانی هستم تحصیلکرده ، با روابط عمومی قوی ، دارای شغل ، مسکن ، موبایل و... در جستجوی فردی با کمالات ، با روابط عمومی قوی و دارای خودرویی با پلاک "فرد" هستم...

- مدت قرارداد تا پایان طرح تردد زوج و فرد خودروها... نه بیشتر! گفته باشم!

 

2 نوشته شده در  دوشنبه 1384/09/28ساعت 9:7  | 


اگه شما ساعت سه صبح توی فرودگاه مهرآباد متوجه می شدید که کلید قفل فرمون ماشینتون رو گم کردید و مجبور بودید تا خونه تون تو اون طرف شهر برید و کلید زاپاس رو بردارید و برگردید فرودگاه و ماشین رو بردارید و برگردید خونه تون و صبحشم با چند نفر جلسه داشتید و مجبور بودید برید سر کار و سه - چهار ساعت درباره تغییرات سیستم سوخت و توربو شارژر یه مدل خاصی از کامیون ، بحث کنید و به نتیجه نرسید و برای نجات از سردرد چهار تا بروفن رو با هم قورت بدید و تا بعد از ظهر به رتق و فتق امور صنعتی مسلمین بپردازید و هیچ چشم انداز امیدوار کننده ای از اینکه چه وقتی کارهاتون تموم میشه نداشته باشید... چه حالی داشتید؟

- حال من الان اونجوریه!

 

2 نوشته شده در  يکشنبه 1384/09/27ساعت 16:35  | 


لابد قرصهای جدیدم آنقدر که باید قوی نیستند که تصویر لمس عاشقانه گرمای صورتت در شبی بارانی ، از یادم نمی رود...فرشته ها می گویند دیشب را خواب بوده ام . من ولی خیال میکنم ، دیشب باران میبارید... خیال میکنم ، دیشب در شرقی ترین زاویه مبهم این اقلیم بی آینه، سیگاری مشترک را تجربه کردم... خیال میکنم حضور دیشب تو از جنس خیال نبود...

داستان میهمانی دیشب باران و ترنم ترانه را به فرشته ها می گویم - بعضی رازها را نمی توان در سینه نگاه داشت ، حتی اگر قرصهایت به اندازه کافی خوب باشند!- می گویم و می خندم . آنقدر بلند که فرشته ها نگرانم می شوند ... خلسگی را به شریان های متورم و کبود دستانم تزریق می کنند ... خواب باران را می بینم

2 نوشته شده در  يکشنبه 1384/09/27ساعت 11:21  | 

یادت هست آن صبحی را که در آن ویلای ساحلی از خواب بیدار شدم و تو بیدار ، روبرویم نشسته بودی و

چشمهایم را مالیدم و تو به کودکیم خندیدی؟...این روزها بیدار که می شوم تازه یادم می افتد که دستهایم را به گوشه های تخت بسته اند... تقصیر خودم بود. یکبار تلاش کردم که تصویر تو را از توی چشمهایم در آورم تا اینقدر آزارم ندهد . دستهایم خونی شد و فرشته ها ترسیدند...حالا حتی وقتی بیدارم ، خواب ترا میبینم... با چشم های باند پیچی شده فقط می شود خواب دید... خواب سیگار های مشترک جاده هراز را میبینم.  همانها که لبهای تو ، پایه های شان را سرخ می کرد و طعمشان را دوست داشتنی تر... می خواهم بیدار نشوم ولی این روزها حتی فرشته ها هم در تزریق خلسه خساست می کنند... دستم را خوانده اند انگار!

2 نوشته شده در  شنبه 1384/09/26ساعت 12:11  | 


من برای یه همچین هوایی کل ترانه های آلبوم cry از faith hill رو پیشنهاد می کنم.

- البته ترانه hey you از pink floyd هم تا اطلاع ثانوی جواب میده. گفته باشم!

پ . ن:                                                                                      Hey you, out there in the cold
Getting lonely, getting old
Can you feel me?  Hey you, standing in the aisles
With itchy feet and fading smiles
Can you feel me ? Hey you, dont help them to bury the light
Don't give in without a fight

"راجر واترز" 

2 نوشته شده در  شنبه 1384/09/26ساعت 11:3  | 


به گمانم کمپانی KENT  انحصارا" به خاطر منه که اعلام ورشکستگی نمی کنه!

- یک هفتگی رکورد دو بسته سیگار در روز را به خودم تبریک و تهنیت عرض می نمایم!! 

 

2 نوشته شده در  شنبه 1384/09/26ساعت 9:1  | 


کسانی، "بهشت" را تبلیغ می کنند ، آن سان که بیلبوردهای ال.جی و سامسونگ ،"رفاه" را...

من ولی از این شامپو هایی دوست دارم که چشمانم را نمی سوزاند!

پ.ن : 14 پست آخر اینجا از یه رویای کوچیک شروع شد. !!

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه 1384/09/24ساعت 9:38  | 


من ، جایی حوالی میرداماد بی قرار نگاهم و تو جایی حوالی آپادانا تایپ می کنی : no plz

... و من دلم براي چشماني تنگ مي شود كه تقدس نرسيدن را يادم داد... و آرزو ميكنم كه آدمك هاي مسنجر، خيسي گريه را هم منتقل مي كردند . دستكم از جايي حوالي ميرداماد تا جايي حوالي آپادانا! 

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه 1384/09/23ساعت 12:38  |   


دلم یه چیزی می خواد که اصالت بقاء رو به یاد من بیاره...و سهولت مرگ رو برای من تصویر کنه!

آقای " جیم جارموش" بزرگ! دلم یه چیزی تو مایه های " گوست داگ " می خواد. بی زحمت!

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه 1384/09/23ساعت 9:22  | 

 


ببین! ما ناچاریم بپذیریم که در عرصه موسیقی چیز قابل عرضه ای برای دنیا نداریم.

- ... آهنگ جدید " افشین " رو شنیدی؟ خیلی توپه!

> بعضی وقتها خیلی دوست دارم بدونم محکمترین دیوار دنیا کجاست تا کله ام رو محکم بکوبم بهش!

پ.ن نه چندان بی ربط: هر دم از این باغ بری میرسد!!

2 نوشته شده در  سه شنبه 1384/09/22ساعت 14:7  | 


" تمام اشتباهات بزرگ بشر ، دستکم ، شتاب دهنده ای جنسی دارند"

- جدیدا دارم به این گفته " فیلیپ راث " معتقد میشم!

 

2 نوشته شده در  سه شنبه 1384/09/22ساعت 10:12  | 


کسی را می شناسم که مردن را دوست داشت. در فضایی انتزاعی که او زیستن در آن را تجربه می کرد، مرگ ، آسان ترین طریقه زیستن بود. و مرگ یعنی مجاز رهایی ...

کسی را می شناسم که در گوشه ای خاکستری از این شهر خاکستری، مجاز رهایی را به تن رنجورش حقنه می کرد تا فراموشی ، ساعتی مجاز مرگ شود و مرگ آرام آرام ، در زیر زمینی آکنده از بوی خلسه ، رسوخ کند بسان هیولایی بر پیکر نحیف فاحشه ای بی پول...

کسی را می شناسم که مرد ، چون مردن برای او زیبا ترین تمثیل "بودن" بود

کسی را می شناسم که گفت " مرا به یاد آورید " و مرد ...

 

2 نوشته شده در  دوشنبه 1384/09/21ساعت 14:47  |


«مسيحيت از ميان خواهد رفت. در اين رابطه احتياجى به گفتن چيزى ندارم. حق با من است و خواهيم ديد كه حق با من است. الآن ما از عيسى مسيح هم محبوبتر هستيم»

                                                                                                                         - جان لنون

مرگ "جان لنون" سلطان بی منازع موسیقی راک، امروز ۲۵ ساله شد. نمی دانم آیا آنگونه که خود می پنداشت از مسیح هم محبوب تر است یا خیر. ولی اگر آن دیوانه ، گلوله کالیبر ۳۸ را در پیشانی لنون جای نداده بود، بی شک دنیای امروز موسیقی راک دنیای زیباتری بود.

پ. ن :متن ترانه " تصور کن " مشهورترین اثر "جان لنون":

Imagine

John Lennon

 

Imagine there's no heaven
It's easy if you try
No hell below us
Above us only sky
Imagine all the people
Living for today...

Imagine there's no countries
It isn't hard to do
Nothing to kill or die for
And no religon too
Imagine all the people
Living life in peace...

Imagine no possesions
I wonder if you can
No need for greed or hunger
In a brotherhood of man
Imagine all the people
Sharing all the world...

You may say i'm a dreamer
But i'm not the only one
I hope some day you'll join us
And the world will be as one

2 نوشته شده در  دوشنبه 1384/09/21ساعت 12:23  | 


من آخر هیچ یک از فیلم هایی که دیده ام ، بغض نکرده ام ... با هیچ ترانه ای بی قرار نشده ام  ... و هیچ خیابانی مرا بیتاب باران نمی کند...

اما نگاهت که می کنم ، یاد آسمان می افتم و دلتنگ پریدن می شوم. همین!

 پ .ن : زحمت تغییر دکوراسیون پاساژ را استفراغ کشید. لطفا غر غر هایتان را آنجا بکنید!

2 نوشته شده در  دوشنبه 1384/09/21ساعت 10:19  | 


این آمریکایی ها رییس جمهوری دارند که مردم دنیا را به گریه می اندازد...

و ما رییس جمهوری داریم که مردم دنیا را به خنده می اندازد !

- اي كساني كه خيال مي كرديد ، عدم شركت در انتخابات ، يك پز روشنفكري است ! اي تمام كساني كه موقع آروغ زدن ، تحليل مي كرديد كه همشون سر وته يك كرباسند! اي كساني كه دوست داشتيد حال خاتمي را بگيريد ، چون بي عرضه بود و مثل بقيه توي سرتان نزد! اي كساني كه وعده لوله كشي نفت، به سفره هايتان، خامتان كرد! اي كساني كه بزرگترين بلاهت جمعي را در تاريخ ثبت كرديد!حالا از سخنان گهربار رييس جمهورتان، حال كنيد !!

- هنر نزد ايرانيان است و بس!!!!

پ .ن : احمدی نژاد ، آکتور سینما!!!

 

 

2 نوشته شده در  يکشنبه 1384/09/20ساعت 11:50  | 


تصویر دخترکی در آینه کناری ماشین... دخترکی با رنگهای تند... آنقدر تند که ماشین ها بی درنگ میشوند و عجول ... و مردان محترم پای به سن گذاشته ، ترمز می زنند و کنار خیابان، رویاهای گران قیمت پیش رویشان را مزمزه می کنند ... وجایی برای پسرکان آشفته مویی که ماشینهای مدل بالای پدران محترم پای به سن گذاشته شان را سوارند ، نمی ماند...

2 نوشته شده در  يکشنبه 1384/09/20ساعت 9:38  | 


...خدای سفید پوش دگمه را فشار می دهد. سیم هایی که به سرم وصل کرده اند ، جریان فراموشی را به تنم منتقل میکنند. چنان شدید که تمام وجودم تکان می خورد و چشمانم سیاه می شود. خاطراتم را بالا می آورم... داستان باز هم تکرار میشود ... آنقدر که فرشته ها تکثیر می شوند...مهتابی ها هم...لبم می ترکد... دستمالی را که لای دندانهایم چپانده اند ، بیرون انداخته ام ... بیدار می شوم... پیرزنی که گریه میکند ، تلاش میکند که قبول کنم ، مادرم است... من اما نام تو را تکرار می کنم و گریه پیرزن شدید تر می شود... جوانی خاطراتش را با برادری که خیال میکند من هستم، روایت میکند ... من اما هیچ خاطره ای جز سرخ شدن ملافه های سفید ، یادم نمی آید... دلم برای قرص هایم تنگ می شود... و برای تو!

  گریه می کنم...

2 نوشته شده در  شنبه 1384/09/19ساعت 9:33  | 


... اما نیمکت چوبی توی حیاط امروز سخت تر شده بود... از وقتی ناخن هایم را با دندان کشیده ام خراش تازه ای روی نیمکت چوبی ترسیم نمی شود...راستی! قبل تر ها روی درخت کهنه توی حیاط، نام ترا نقاشی کرده ام ، با دندان! ... می دانی که ! داشتن هر چیز تیزی برای من قدغن است. می ترسند هوس دیدن تو به سرم بزند . ولی من راهش را یاد گرفته ام . با خودم قرار گذاشته ام یک روز بارانی ، مچ دست راستم را آنقدر روی گوشه زبر آجر یکی از دیوارهای اینجا بمالم که رگ هایم له شوند و لباس هایم قرمز... فقط اگر بلدی، دعا کن زودتر باران ببارد ...یک چیز دیگر!  آن طنابی را یادت هست که قرار بود فقط برای چند لحظه، راز مشترک من و تو باشد؟ اما تو زنگ زدی و بیتاب ترین رفیقم را خبر کردی و در شکست و من راهی به آسمان نیافتم... یک سوال برای من همیشگی شده: بین آسمانی که از من گرفتی و اینجایی که به من بخشیدی ، چقدر فرق هست ؟... و چقدر فاصله؟

بی خیال من باش! من بالاخره راهي براي پريدن پيدا ميكنم ! گيرم كمي دردناك تر و به قول فرشته ها، كثيف تر... چه فرقی میکند؟ مهم پریدن است.. نه؟

2 نوشته شده در  چهارشنبه 1384/09/16ساعت 13:5  |


امروز فرشته هایی که شلوار آبی میپوشند و صدای مردانه دارند، مرا بردند هواخوری . از وقتی قرصهایم را عوض کرده اند، زمین اینجا ، مثل کف قایق تکان می خورد . برای همین ، موقع راه رفتن، فرشته های مذکر دستانم را می گیرند...حیاط اینجا درختی دارد که مرا یاد آن روز پاییزی لواسان می اندازد...وقتی میبینمش خیلی حواسم جمع است که گریه ام نگیرد تا فرشته ها خیال نکنند تشنج کرده ام... فقط روی نیمکت مینشینم و به درخت نگاه می کنم ... همان نیمکتی که شبیه نیمکت ایستگاه اتوبوس قرار همیشگی پنج شنبه هاست. فقط نمیدانم چرا وقتی بلندم میکنند، روی چوب نیمکت ، خراش های تازه میبینم و پلیسه های چوب ، زیر ناخن هایم ، بد جور دردناک می شوند... 

2 نوشته شده در  چهارشنبه 1384/09/16ساعت 9:20  | 


بی پرده بگویم...

متنفرم از آدم هایی که ادا کردن فعل امر از مصدر "گفتن" ، مهمترین اشتغالشان است.

بی پرده تر بگویم...

برای من دعا کنید!

 

2 نوشته شده در  سه شنبه 1384/09/15ساعت 12:46  | 


"tell me winter has gone"

- اين آهنگ chris rea من رو با خودش خيلي جاها مي بره !

پ . ن: ...و همينطور !Dont leave me now, babe شاهكار pink floyd

 

2 نوشته شده در  سه شنبه 1384/09/15ساعت 9:16  | 


عزیزم ! تو هم تو همون فکری هستی که من هستم؟ (با عشوه!)

- نه فدات شم! من تو فکر صورتحساب این چیزایی هستم که با پشتکار تمام داری می بلعی !

> مکان: یه کافی شاپ !

2 نوشته شده در  دوشنبه 1384/09/14ساعت 10:12  | 


خیلی دلم می خواست برای شما از تنها عشقم حرف بزنم...

- اما می ترسم پاساژ فیلتر بشه!!

2 نوشته شده در  دوشنبه 1384/09/14ساعت 8:45  | 


تکه گوشتی که فرشته تازه وارد در بشقاب غذایم می اندازد، صورت خونی ام را به یادم می آورد. گوشت صورتم را کفتار ها جویده اند...محتویات معده ام را روی بشقاب بالا می آورم. قاشق پلاستیکی هیچ رگی را باز نمی کند...باد در حفره خالی روی صورتم می پیچد. پایه های تخت تکان می خورند. تکان می خورم...این اتاق جدیدم دیوارهای سنگی سفید دارد. دیوارهای سنگی ترک نمی خورند. از خط های موازی که حاشیه سنگ ها را معلوم می کنند ، متنفرم. از اتاق یک نفره هم...و از این لباس ها که دستهایم را به هم قلاب می کنند. دلم مخدر میخواهد... ادای دیوانه ها را در می آورم، زیر و بم سنگ ها را با پیشانی لمس می کنم. حس دردناکی است. صورتم گرم می شود. گرم و خیس. اشکهایم رنگ خون میگیرد. ملافه هایم هم...سرم را به گوشه تخت نزدیک می کنم. ناخن هایم را با دندان بیرون میکشم... داد می کشم. آنقدر که فرشته ها یاد من می افتند...خلسه ای دوست داشتنی به زیر پوستم تزریق می شود...مثل همان روزی که دوستم داشتی ... دلم ترا میخواهد ، وقتی فرشته ها مثل آن روزهای تو ، سیگار را گوشه لبم میگذارند و بر میدارند... ولی آن روزها دست های من بسته نبود ... گریه می کنم... خیال میکنند خوابیده ام... خواب آن روزهای تو را می بینم.

 

2 نوشته شده در  يکشنبه 1384/09/13ساعت 12:29  | 


چه سرنوشت غم انگیزی

که کرم کوچک ابریشم

تمام عمر قفس می بافت

ولی به فکر پریدن بود... 

- دلم سوخت..

2 نوشته شده در  يکشنبه 1384/09/13ساعت 10:2  | 


روی این تخت کناری، مرد بالداری خوابیده است که دور سرش یک دایره سفید دیده می شود. بال هایش اما زیر ملافه سفید پنهان شده است... دایره سفید دور سرش هم شبیه همین باندهایی است که با آن دستان مرا به میله تخت ثابت کرده اند. باند پانسمان اینجا کارکردهای متفاوتی دارد. مثلا با آن چشمهای مرا بسته اند تا فراموش کنم که می شود با قاشق آنها را درآورد و توی بشقاب سوپ مرد بالداری که روی تخت کناری خوابیده انداخت... تجربه شیرینی بود. فقط نگرانی بیمورد فرشته ها را در نظر نگرفتم و تماشای مهتابی ها را از دست دادم...تنها چیز جالب در اینجا تماشای مهتابی هاست. مخصوصا اگر بالای تختت نوشته باشند : ملاقات ممنوع... بیچاره ها دیوانه اند! خیال می کنند دیدن آدمهایی که تو را اینجا آورده اند، امتیاز مهمی است. حتی مهم تر از کشف کردن ترک های تازه دیوار، وقتی ترک ها تو را یاد خط هایی می اندازند که حوالی نبض دست چپت ترسیم کرده ای ... ترک های تازه مرا یاد نقاشی های نکشیده ام می اندازند و پوست گوشت آورده بدنم...و یاد آن روزی که النگوی طلای یکی از فرشته ها ، دندان های جلوی مرا شکست تا برای جویدن رگ هایم تیز تر شوند... فقط کاش بگذارند کمی با خودم تنها باشم...

راستی یک چیز دیگر! من به یکی از این قرصهای جدیدم حساسیت دارم. وقتی آن را میجوم چشم هایم سیاه میشود . مثل آن روزی که تو مرا نبوسیدی و رفتی که رفتی. فرشته ها اما اسمش را گذاشته اند حمله عصبی!... دیوانه ها! 

 

2 نوشته شده در  شنبه 1384/09/12ساعت 14:40  | 


... من بدون "پاساژ" تنها ترم...

- هنوز نمیدونم تنهایی هام رو بیشتر دوست دارم یا شلوغی دور و برم رو...

پ .ن : شما چقدر من رو میشناسید؟

پ .ن ۲: این روزا کتابهای مورد علاقه ام رو که میخونم احساس کوچکی می کنم. فیلم خوب هم همین حس رو به من میده!

پ.ن ۳: دوست داشتم تمام محصولات قابل تماشای سینمای دنیا ، با اولین پرواز میومد دم در خونه ما! آرزوی بزرگیه؟؟

پ .ن ۴: دلم می خواست من ، یه مترجم همزمان و هابرماس رو یه ساعت با هم تنها بذارن!

نمی دونم چرا هرچی که از آلمان میاد واسه من اینقدر جالبه! از "بی ام و" تا "هابرماس" !!

پ .ن ۵: دیشب یه فیلم دو ساعته خوب دیدم. اینقدر خوب که دیدنش پنج ساعت طول کشید!

2 نوشته شده در  شنبه 1384/09/12ساعت 9:37  | 

 

...بالاخره دیشب پام به زمین سفت رسید!

- سه چهار روز اخیر رو همش رو هوا بودم...

2 نوشته شده در  پنجشنبه 1384/09/10ساعت 10:8  | 


...ديروزم بدجور زده بود به سرم كه برم كارواش تا گند زده بشه به امروز آفتابي همتون...

ولي دلم نيومد!

2 نوشته شده در  سه شنبه 1384/09/08ساعت 15:16  | 


من هروقت دلم هوای بارون می کنه....روز قبلش میرم کارواش!

- ناجور جواب می ده ها!!

2 نوشته شده در  سه شنبه 1384/09/08ساعت 9:8  | 


درک تنهایی و فهم بی تاثیری روزمره ترین انگاره قلم است...

سالها پیش جایی نوشتم که از ابتدای رفتارهای روستایی به دروازه های زندگی مدنی پرتاب شده ایم ، بی آنکه مدنیت را بیاموزیم. پاساژ و دوستان خوبی که یافتم ، هجو بودن این تلقی را نشانم داد. یا لااقل فهمیدم در همین اتمسفر روستایی ، هستند کسانی که صمیمیت را با مدنیت آمیخته اند و در فضایی مجازی ، هزاره سوم را تمرین می کنند...

بر آن بودم که اینجا از علائقم در واقعیت بنویسم: از ادبیات ، موسیقی ، سینما، فلسفه و کمی هم سیاست!

اما نتوانستم... در عوض پاساژ به فرصتی برای "خویشتن" بودن خود ، تبدیل شد و ادامه یافت تا اکنون که ملغمه روح و بدن و "محاصره سیاسی بدن" - به تعبیر فوکو - را احساس می کنم... احساس می کنم چیز های دیگری هم باید بنویسم (به احترام عزیزانی که از من خواسته اند) که جای آنها اینجا نیست  ...اما شاید اینجا را به همان شکل پیش ادامه دهم...به حرمت دوستانی که مرا میشناسند و نامم را نمی دانند...

این سیاهه بوی خداحافظی نمی دهد. ادای دینی است فقط به آنانی که نمی شناسم اما دوستشان دارم...

اگر طولانی شد، ببخشید و اگر از این پس کمتر نوشتم هم...

سعی خواهم کرد پاساژ همانی بماند که دوست می دارید والبته دوست می دارم...

 

2 نوشته شده در  شنبه 1384/09/05ساعت 12:9  | 


دلم برای مهتابی هایی که آرام آرام کمرنگ میشوند ، تنگ خواهد شد وقتی آن مخدری را که دارو می خوانی اش ، به زیر پوستم تزریق می کنی! ... آقای دکتر! من چیز هایی درباره رئوستا شنیده ام ها! فقط نمی فهمم قرصهایی که من می خورم چرا مهتابی ها را کم رنگ می کند نه مرا!...ربطی احتمالا به دل دل آن تابلو نئون دم در ندارد که روی آن نوشته بود "مهرگان" (اگر درست یادم مانده باشد!)...آقای دکتر! چرا اون تلویزیون گوشه اتاق رو توی میله های آهنی زندونی کردید؟ نکنه در مورد اونم مثل ما فکر می کنید؟...آقای دکتر ! این قرص آخری تلخی دلپذیری داشت . راستی! قوطی اش را از یکی از فرشته ها که داشت رویای فانتزی های عاشقانه شب قبلش را میدید ، دزدیدم و تمامشان را یکی یکی جویدم... حالا نمی فهمم چرا اینقدر قد بلند شده ام . آنقدر که فرشته ها نگرانم شده اند و توقعات عجیبی دارند. مثلا یکیشون از من می خواست استفراغ کنم... ولی من نکردم...من اصولا آدم لجبازی هستم... این را مادرم می گفت...یکی دیگه هم بهم گفت . همونی که وقتی اینو گفت، رفت و چند روز بعدش من رو آوردن اینجا ! راستی آقای دکتر ! میشه لطفا اگه دیدیش بهش بگی حال من خوبه! می ترسم نگران باشه و نتونه شبها خوب بخوابه!... حالا برو آقای دکتر! دیگه وقتشه که بیدار شم !   

2 نوشته شده در  شنبه 1384/09/05ساعت 8:47 


اینجا یک گفتگوی دو نفره است ، بین دو نفری که به دلایل فیزیکی و متافیزیکی قرار گذاشته اند همدیگر را در عالم واقع نبینند. ما اینجا آنها را به اسامی "روانی" و "دیوانه" می خوانیم..."روانی" دختره اس و"دیوانه" پسره!

- پسره واستون خیلی آشنا نیست؟؟

2 نوشته شده در  پنجشنبه 1384/09/03ساعت 13:32  | 


شنیدم این مدتی که من با فرشته ها و قرص های رنگارنگ و جویدن رگ و کابوس لواسان و ملافه های خونی سر و کله می زدم ، به شما داشته خیلی خوش می گذشته! شما با این روحیاتتون یه چند تا گلادیاتوری، چیزی بخرین ، تا اونا خودشون رو پاره کنن و شما حالشو ببرین!... واقعا که!!

- تا چشمت در آد!

پ . ن: منظورم از کابوس لواسان ، کابوس های قبل از رفتن به لواسان بود . وگرنه اون روز که واسه من خود رویاست!...گفته باشم!

پ.ن ۲: ضمنا این روزا بد جور با وسوسه خوندن کتابهای کافکا مبارزه میکنم...شهوت استفراغ هنوز سر جاشه البته! 2 نوشته شده در  پنجشنبه 1384/09/03ساعت 8:40  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 10:38  توسط امیر  | 

2 نوشته شده در  پنجشنبه 1384/09/03ساعت 8:40  | 


تلاش فرشته ها را که برای آرام کردنم می بینم ، خنده ام می گیرد. فرشته ها اما خیال می کنند تشنج کرده ام. این را با فریاد می گویند. بلاهت شان را با تمام وجود بالا می آورم و قرص ها را هم... خدای سفید پوش هم می آید...مهتابی ها کمرنگ تر می شوند و خیال تو پر رنگ تر ... دستهایم ولی بسته است ...می خواهم بلند شوم . نمی شود ... چشمهایم رنگ آلوهای وحشی دربند را می گیرد. فرشته ها دوز بالاتری از نشئگی را تزریق می کنند . نشئگی از زخم روی مچ دست چپم بیرون میزند...فرشته ها جریان را از دندان های خونی ام میفهمند... طعم شور جویدن رگ، هنوز زیر دندان هایم هست!...می خندم! آنقدر که فکر می کنند دیوانه ام. خدای سفید پوش لمسم می کند...لمس می شوم.خوابم میگیرد...روی ملافه های سرخ رنگ آرام تر می خوابم...فرشته ها عرق کرده اند... چیزهایی درباره مرگ می گویند...من اما خوابم برده است...

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه 1384/09/02ساعت 10:48  | 


می گویند دیشب را در خواب نبوده ام...می گویند حضور دیروز تو رویا نبوده ...می گویند دیروز حضور تو از جنس خلسه نبوده ...پس چرا ساعت را کوک کرده بودیم تا از پس این همه رویا و کابوس پی در پی ، عقربه های عجول گوشه اتاق ، ما را یاد واقعیت بیندازند؟ ...یادت هست گفتی زمان برای گفتن دوستت دارم ها ، بسیار گذشته است؟ ...راست می گفتی بی قرار من! ...برای ماندن خیلی دیر شده...خیلی دیر... این روزها ، هوا بدجور هوای رفتن دارد و می دانی که رفتن راز غریب همین زندگی است...

اما یک چیز دیگر! خداحافظی آخر تو ، بوی جاودانگی می داد... گریه کردم!

پ.ن : از شما که تجربه دارین می پرسم: چرا حال من امروز اینجوریه؟

2 نوشته شده در  چهارشنبه 1384/09/02ساعت 8:33  | 


امروز که آمدی ، دستمالی سفید ، پاکتی سیگار و صبری طولانی بیاور...

احتمال گریستن ما بسیار است!

- نقل به مضمون!!

پ.ن : لطفا نظرات خود را پیش از ساعت ۱۳ بگذارید. بعد از این ساعت احتمالا مفید نخواهند بود...گفته باشم!

پ.ن ۲ : زمان نظر گیری نیم ساعت تمدید شد...در اثر یک SMS!

پ.ن ۳ :The bullshit goodbye time : COMING SOON!

پ.ن ۴: فعلا تا SMS بعدی نظر بدین! (به جای اینکه شما نگران من باشین، من نگران شمام! کجایین پس؟)

2 نوشته شده در  سه شنبه 1384/09/01ساعت 8:33  | 

به فردا که فکر می کنم، می ترسم... اصلا بیا قراری بگذاریم : فردا واژه ها را تو یادم بده... خندیدن را تو به یادم بیاور... و از فاصله ها چیزی نگو... بقیه اش با من!

راستی ! کاش فردا باران نبارد ... می دانی که ، من در باران عاشق ترم!

2 نوشته شده در  دوشنبه 1384/08/30ساعت 16:23  | 


باشد! قرارمان را این بار هم من به یادت می آورم... تا این بار هم در ازدحام دغدغه هایت، فراموشی سهم من نشود!

به یادت می آورم ، اما خاطرت باشد: همیشه این تویی که میروی... همیشه این منم که می مانم... 

2 نوشته شده در  دوشنبه 1384/08/30ساعت 10:29  | 


باز به میهمانی خاطره می روم...این بار در "لواسان"...تلخ و شیرین اش را اما تو معلوم می کنی!... تحمل ات را ولی عقربه ها... عقربه ها صبور نیستند... ولی تو باش!

 

2 نوشته شده در  دوشنبه 1384/08/30ساعت 8:21  | 


این روز ها از خواب که می پرم ، رویاهایم تازه آغاز می شوند... کابوس هایم اما هنوز شبانه اند ...

من ولی از رویاهایم بیشتر میترسم ...

پ.ن:  !based on a true story

2 نوشته شده در  يکشنبه 1384/08/29ساعت 15:39  | 


هیچ وقت برنده بازی نگاه تو نخواهم بود...

این رو قبلا هم گفته بودم انگار...

- به اين بازي خوش آمدي!

پ.ن: راستي! روز آفتابي ات به خير... خاطراتت هم... به روياهاي من هم سلام برسان!

2 نوشته شده در  يکشنبه 1384/08/29ساعت 11:54  | 


هیچ دقت کردین مفهوم سرعت، توی خیابون هایی که یه دختر اونجا رانندگی میکنه ، چقدر با خیابونهای "عادی" متفاوته؟

پ.ن : و هیچ دقت کردین راننده های مذکر ، توی این نوع خیابون ها چقدر ماهرتر هستن؟

2 نوشته شده در  يکشنبه 1384/08/29ساعت 10:6  | 


... زل زدن هایم به دیوار روبرو ، فرشته ها را یاد چیزی از جنس مرگ می اندازد...زخم روی مچ دست چپم هم آنهایی را که راست دستی مرا می دانند... من اما به حبه های رنگارنگ فرشته بدون بالی فکر می کنم که رویا را به ارمغان می آورد... آنقدر زود که قبل از باز کردن دهانم - برای آنکه باور کنند قرص ها را بلعیده ام - آن ها را میبینم...

یقین دارم روی ملافه های سفید این ملکوت پر از مهتابی هم می شود رویا دید...فقط باید قرصها به اندازه کافی "خوب" باشند!

2 نوشته شده در  شنبه 1384/08/28ساعت 15:51  | 


مدتهاست که دوستان قدیمی ام را در مراسم تدفین شان می بینم...

بابک هم مرد...چون پراید خریده بود تا بتواند در آژانس های بالای شهر مسافران گران تر سوار کند ...چون درسش را نیمه، رها کرد تا بار بی پدری اش را بدوش کشد ...

- و چقدر از ساعت رولکس یک میلیون تومانی پدربزرگ ۸۵ ساله ام متنفرم وقتی بابک در ۲۵ سالگی میمیرد -

بابک مرد در سانحه ای در یکی از اتوبان های همین شهر بی خیال  و حتی فرصت نکرد برای دخترکی که عکسش میهمان همیشگی کیف پول همیشه خالیش بود، از رویا هایش بگوید...

بابک مرد...به همین سادگی!

حالا برای صبوری گلاره دعا کنید...برای مادرش هم...

2 نوشته شده در  شنبه 1384/08/28ساعت 8:41  | 


اوایل نمی دانستم چه بنویسم...این روزها نمی دانم برای چه بنویسم...

پیشرفت کرده ام!

2 نوشته شده در  پنجشنبه 1384/08/26ساعت 8:48  | 


احساس "خود احمق و دیگران گاگول انگاری مفرط همراه با سندرم همه مشنگ پنداری محض توام باخود ضایع شده بینی تام در این احمقانه زندگی اکمل" دارم...

حس قشنگیه!

2 نوشته شده در  چهارشنبه 1384/08/25ساعت 15:4  | 


حالا دیگر هروقت می خواهم تورا ببینم ، باید چشمهایم را ببندم...

"نبودنت" ، وجه مشترک همه لحظه های من است...

پ.ن : این روز ها ، قرابتی بی نظیر با تمام مخدرهای عالم احساس می کنم.

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه 1384/08/25ساعت 9:44  | 

 

دیشب صدای تیشه از بیستون نیامد...

- کارگران بیستونی دیشب اعتصاب کرده بودند!

پ.ن: البته اینکه کارگران بیستونی چرا "شب ها" کار میکنند، به کارفرمای ایشان مربوط می شود نه بنده! ...گفته باشم!

گاو مش حسن: کارگرا عاشقن ولی عاشقی کارگر نیست .

2 نوشته شده در  چهارشنبه 1384/08/25ساعت 8:10  | 

 

 

استاد شجریان قراره تو تهران کنسرت بذاره

- اینو نوشتم که بفهمید چقدر با کلاسم!

پ.ن : "استاد"ش رو غلیظ بخونید لطفا!!

2 نوشته شده در  سه شنبه 1384/08/24ساعت 12:27  | 


: می خوام ببینمت!

- نه! ... خراش های کمرم تازه داره خوب میشه!

پ . ن:  !NOT based on a true story

2 نوشته شده در  سه شنبه 1384/08/24ساعت 9:38 


برادران و خواهران ارجمندی که با ولع فراوان، عبارت "ازدواج موقت" رو search می کنید!...ببخشید که ناامیدتون کردم...

- بخاطر این پست پایینی میگم!


ازدواج موقت ۲۹ روزه با فرشته مهربون قصه ها... یه ماه قبل از اینکه اون از جلد آقا غوله دربیاد...

چه ضدحالی!

پ . ن : به گمونم از شنا کردن تو شیلنگ بدتر باشه!

2 نوشته شده در  دوشنبه 1384/08/23ساعت 14:22  | 


۹۹ درصد آدما وقتی یه نفر داره لباسش رو عوض می کنه صورتشون رو برمی گردونن ولی همه اونا دوست دارن بدونن چی داره پشت سرشون میگذره! ... و شیرین ترین رویاپردازی ها همینجا شروع میشه!!

پ.ن : به خودتون زیاد فشار نیارید... از ما گفتن!

2 نوشته شده در  دوشنبه 1384/08/23ساعت 13:40  | 


 

- از اون کارت ها دارین که روش نوشته "فقط تو" ؟.... بی زحمت ۱۷ تا بدین!

 

2 نوشته شده در  دوشنبه 1384/08/23ساعت 8:22  | 


دست آخر ، آس دل اومد... دل ، حکم بود... ولی من باختم...

عاشق نگاهش بودم ، وقتی بخاطر بردن من می خندید...

- قول میدم هیچ وقت برنده بازی تو نباشم!

2 نوشته شده در  يکشنبه 1384/08/22ساعت 12:38  | 


می کشمت اگه یه روز با بقیه ببینمت!

گل منی، نمی ذارم دست دیگه بچیندت!!

- گفته باشم!!

پ. ن : این چیزا البته این روزا جواب نمی ده... در نظر داشته باشین!

2 نوشته شده در  يکشنبه 1384/08/22ساعت 10:30  | 


کاش فقط می شد ،آسمان، یادآور جاودان آن نگاه آخر نباشد...

نگاه آخر گفتنی نیست...

2 نوشته شده در  يکشنبه 1384/08/22ساعت 10:10  | 


می خواستم دیگر ننویسم

اما نشد...همین!

2 نوشته شده در  يکشنبه 1384/08/22ساعت 8:25  | 


کرکره های این پاساژ مدتی بالا نخواهد رفت

چه مدتی؟ نمی دانم!

2 نوشته شده در  شنبه 1384/08/21ساعت 14:26  | 

 

نگران گفتنم...

پ.ن : بقیه مطلب حذف شد!

پ.ن ۲ : "دلشوره" واژه مناسبی نیست ولی چیز بهتری برای وصف حال این روزهایم پیدا نمی کنم...

2 نوشته شده در  شنبه 1384/08/21ساعت 12:25  | 


پاساژ رو اين جوري هم ميشه نوشت: ژpasa !

اينجوري هم ميشه آپ شد!!

2 نوشته شده در  شنبه 1384/08/21ساعت 9:37  | 


امروز می توان زیر باران رفت ، بی چتر و بی کلاه... می توان دست کسی را گرفت و بی قرار یک دوستت دارم ناگفته شد...می توان نبض بی قراری ها را گرفت و مست شد... می توان روی سبزه های خیس دراز کشید و دیده به دیده باران دوخت... می توان عاشق شد...

- اونوقت تو نشستی و داری این دری وری ها رو میخونی!؟

2 نوشته شده در  پنجشنبه 1384/08/19ساعت 9:44  | 


- کدوم آدمک مسنجر حال امروز من رو نشون میده؟

می شه اگه می دونین بگین؟

2 نوشته شده در  پنجشنبه 1384/08/19ساعت 8:52  | 


عاشقم شدی؟

- نه! فعلا ثبت نام نداریم . دوره جدید از اول آذر شروع میشه! 

2 نوشته شده در  چهارشنبه 1384/08/18ساعت 14:4  | 


خوب شده ام!

حالا دیگر می توانم مثل کلاغ های توی خیابان، ادای سگ های ولگرد را در آورم و مثل آن پیرمرد واکسی سر خیابان زنبق دوم شرقی - یادت که هست؟ - پرواز کنم...

- کاملا خوب شده ام !...انگار!

2 نوشته شده در  چهارشنبه 1384/08/18ساعت 11:52  | 


چندان دخیل مبند
که بخشکانی‌ام
          از شرم ناتوانی خویش
درخت معجزه نیستم
تنها
یکی درختم
نوجی در آبکندی،
و جز این‌ام هنری نیست
که آشیان تو باشم،
                     تخت‌ات و
                               تابوت‌ات.

 

- حالیت شد؟

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه 1384/08/18ساعت 9:31  | 


بیدار می شوم

نگاه میکنم به سقف. کابوس می بینم. می ترسم . از ترس چشمهایم را می بندم...انگار میکنم در خیابانم. همان خیابان همیشگی پنجشنبه ها... انگار می کنم به چشم های تو وقت رفتن...بغض میکنم. گریه ام می گیرد. می خواهم فریاد بزنم. در خواب نمی شود فریاد زد. از خواب می پرم. داد میزنم . آنقدر که فرشته ها می آیند. موجی از کرختی را زیر پوستم حس می کنم. آرام می شوم...اینبار هم به خیر گذشت...

2 نوشته شده در  چهارشنبه 1384/08/18ساعت 8:18  | 


می شوره، آب می کشه ،خشک می کنه...

می شوره، آب می کشه ،خشک می کنه...

می شوره، آب می کشه ،خشک می کنه...

می شوره، آب می کشه ،خشک می کنه...

-بیا بیرون بابا ملت تو صفن!

پ.ن: عجب وسواسی داره رفیقمون!

2 نوشته شده در  سه شنبه 1384/08/17ساعت 7:20  | 


مخاطب این نوشته ها "هیچ کس" است...

گفته باشم!

پ . ن: دوستانی با اذهانی فوق العاده خلاق دارم که کارشان کشف مخاطبان احتمالی این نوشته هاست!!

2 نوشته شده در  دوشنبه 1384/08/16ساعت 12:17  | 


می شه ناخن هاتو یه کم کوتاه کنی؟

بخاطر بهداشت و این چیزا نمیگما...

فقط خراش های کمرم بد جور تو ذوق می زنه!

2 نوشته شده در  دوشنبه 1384/08/16ساعت 8:49  | 


ببخشید از این آدامس های ترک سیگار سراغ ندارین؟

واسه روزای بارونی میخوام...

2 نوشته شده در  يکشنبه 1384/08/15ساعت 12:37  | 


عیبی ندارد!

این دفعه را انگار می کنم خیال تو چله نشین دیشبم نبود.انگار می کنم پیراهنم بوی باران و تب تند دوستت دارم نگرفت.

عیبی ندارد! اما خاطرت باشد طعم تند سیگار زیر باران حضور تو ، چقدر هوایی مردنم می کند.

راستی! دیشب خواب تو را دیدم...می گویند تشنج کردم..می گویند حالا دیگر مرده ام...

اما تو باور نکن!  

پ.ن : خیالت راحت! فرشته ها قرص هایم را سر وقت می دهند!

2 نوشته شده در  يکشنبه 1384/08/15ساعت 8:26  | 


همون روزی که گفتم دوستت دارم و تو بر گشتی و دوستت برنگشت و تو نفهمیدی که من دوستت رو دوست دارم نه خودت رو و اومدی عاشقم شدی و فکر کردی دوستت دارم و من تو رودربایستی گیر کردم و زورکی خندیدم و فکر کردی عاشقتم و خرکیف شدی و انقدر ولم نکردی تا دوستت عروسی کرد و من به خاک سیاه نشستم و مجبور شدم زن تو بشم و به جای بچه دوستت بچه تو رو به دنیا بیارم و بزرگ کنم تا حالا به جای دوستت تو بشی بابابزرگ نوه هام ، باید می فهمیدی که ازت متنفرم... فهمیدی؟؟؟؟

- عجب توقعی داری ها!!؟

2 نوشته شده در  شنبه 1384/08/14ساعت 13:30  | 


یادم می ماند آن روز که طعم تلخ علاقه را در همان خیابان شلوغ، در همان ماشین همیشگی خاکستری رنگ، با همان دلشوره خواستنی آشنا، تجربه کردم.

همان روزی که آن تصویر به آغوش نشسته در گوشی گران قیمتت، بد جور دلم را فشرد.

حالا تو هی بپرس اکسیر علاقه، حاصل ترکیب کدام شب سیاه گریستن و کدام نگاه ابری زمستانی است؟

بگذریم ! به ماشین خوش آمدی!

2 نوشته شده در  شنبه 1384/08/14ساعت 9:49  | 


وقتی فکر می کنم تو که برای یه سیگار خشک و خالی که فقط احتمال میدی من کشیده باشم اینجوری یه روز تموم غر میزنی، برای پهن کردن بساط منقل چه پتانسیلی داری، به معتاد نبودن خودم می بالم!

فقط به همین دلیل! 

پ.ن : استادمون مي گفت يه جمله نبايد شونصد تا فعل داشته باشه. شمردم . جمله بالا فقط شش تا فعل داشت ، خيالم راحت شد!

2 نوشته شده در  شنبه 1384/08/14ساعت 7:14  | 


مثلا آن روزی را یادت هست که عرفان سفید رنگ "همه هیچ انگاری"، بی فضیلت ترین سیره فراموشی عسل مواج نگاهت بود ؟

پس چرا می پرسی از هاله تیره رنگ رسوا کننده ای که گرد نگاهم نقش بسته است؟

2 نوشته شده در  چهارشنبه 1384/08/11ساعت 12:24  | 

 

تازگی ها با خودم مهربان شده ام. هیچ هوسی را بی پاسخ نمی گذارم . حتی شهوت بلعیدن والیوم هر دو ساعت یکبار را... شوق لمس زیر و بم آجر دیوار را با سر ...احساس نازکی تیغه تیغ را با ظرافت نبض...

تازگی ها با خودم مهربان شده ام...

2 نوشته شده در  چهارشنبه 1384/08/11ساعت 7:53  | 


صدای کفشهای پاشنه بلند این حوالی ، قرابت عجیبی می یابند با بوی استفراغ... وقتی همه هویت یک زن ، در فاصله بالا و پایین نمودار حرکت میانه بدن خلاصه می شود

پ.ن : و تلورانس این قضیه یعنی خود فاجعه!

2 نوشته شده در  سه شنبه 1384/08/10ساعت 12:23  | 


تصمیم خودم رو گرفته بودم

نظرخواهی پایین هم فقط برای حفظ ظاهر دمکراتیک قضیه بود!!

2 نوشته شده در  سه شنبه 1384/08/10ساعت 8:45  | 


می خوام اسم این وبلاگ رو عوض کنم ، بذارم :"پاساژ"

نظر شما چیه؟

پ . ن : اگه اسم بهتری هم سراغ دارین ، بگین لطفا!

2 نوشته شده در  دوشنبه 1384/08/09ساعت 8:46  | 


اگه گفتی موهامو "های لایت" کردم شبیه کی شدم؟

-شبیه برادر شغال! 

2 نوشته شده در  دوشنبه 1384/08/09ساعت 8:12  | 


نگاه می کنم به ترک دیوار . بغض می کنم . می ترسم گریه ام بگیرد. دست بر دهانم میگذارم تا صدای ترک بغضم ، انعکاسی نیابد. یادم می آید دیوار ، عقوبت صداست...

می ترسم از فرشته هایی که پرواز نمی کنند ، از خدایانی که خمیازه می کشند و از ملکوتی که پلیس دارد!

2 نوشته شده در  يکشنبه 1384/08/08ساعت 12:44  | 


دیشب مامانتو دیدم آیدا...

خیلی حال داد!

پ.ن: فقط نفهمیدم تو چرا همش نگرانی که مامانت همه چی رو بفهمه!

2 نوشته شده در  يکشنبه 1384/08/08ساعت 10:7  | 


اول برادریت رو ثابت کن بعد...

پیام دریافت شد ... مفهوم بود!

2 نوشته شده در  چهارشنبه 1384/08/04ساعت 14:33  | 


حالمو بهم می زنی وقتی ۴۶ تا پله رو میای بالا تا با چندش آور ترین عشوه های ممکن، فقط بگی... سلام!

کاشکی بفهمی!

پ.ن : حالمم خوبه در ضمن!

2 نوشته شده در  چهارشنبه 1384/08/04ساعت 13:7  | 


ميشه ۴ تا استامينوفن كدئين رو شب خورد و خوابيد و صبح اول وقت بيدار شد.

امروز فهميدم ولي تجربه دردناكيه!

2 نوشته شده در  چهارشنبه 1384/08/04ساعت 11:1  | 


امروز شمردم . تو یک دقیقه ، ۳۸ تا پراید از پای پنجره اتاق کارم تو همت رد شدن . البته بجز اون یه پرایدی که ماموران همیشه در صحنه امداد خودرو از صبح دارن زور می زنن که راش بندازن ...و نتونستن!

آگهی : سایپا،مطمئن!!

پ.ن: ...ومن خنده ام می گیرد!

2 نوشته شده در  چهارشنبه 1384/08/04ساعت 10:9  | 


امروز چشمم را سر جایش گذاشتم وقتی خدای سفید پوش حواسش پرت یکی از فرشته ها بود. درد گرفت . فرشته ها جیغ زدند . دست هایم را بستند. نمی خواستم دستهام بسته باشد . داد زدم. گریه کردم . داد زد و گریه کردم. لباسم رنگ لبو گرفت. خوابم برد. باز چشمم روی ملافه سفید تخت افتاد....

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه 1384/08/04ساعت 9:17  | 

 

سلام

می روم برای فرشته هایی که اینجا خواب ، تقسیم می کنند، دامن چین دار بخرم تا شبها، وقت تقسیم خواب ، اگر خدای سفید پوش حواسش پرت شد ، خواب بیشتری به من تزریق کنند تا خواب تو را ببینم تا زودتر خوب شوم تا دستهایم را باز کنند تا بیایم تو را ببینم تا باز دیوانه شوم تا باز خواب به من تزریق کنند تا خواب تو را ببینم تا...

خدا حافظ!

2 نوشته شده در  دوشنبه 1384/08/02ساعت 14:38  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 10:37  توسط امیر  | 

به خداحافظی فکر می کنم . یاد دلشوره می افتم، دلم شور می زند ، شور می گیرم، سرم را به دیوار می کوبم تا دیوار خراب شود، چقدر از دیوار متنفرم ( و از آن پارچه سفیدی که دست مرا به تخت ثابت می کند) ...فرشته ها می آیند . دستهایم را گره می زنند. مرا فلج می کنند. خوابم میگیرد. خواب تو را می بینم. یادم می آید خوب شده ام. بلند میشوم. گوشهایم را می گیرم و به دیوار روبرو زل می زنم. می گذارم سگ ها گوشت صورتم را بخورند . قلقلکم می آید و پیراهنم سرخ می شود. تکان نمی خورم. هوا تاریک می شود...فرشته ها می گویند بهتر شده است و من خوشبخت می شوم...

2 نوشته شده در  دوشنبه 1384/08/02ساعت 9:45  | 


یادت هست دستان کوتاه دختری را که پای ایستادن نداشت و در شبی پاییزی به حجله خون نشسته بود؟ اگر هست ، یک سوال ساده دارم : چرا خرمالوهایت آنقدر بالا به آفتاب نشستند تا دست چیدن او ، به لمس گس خرمالو ، شاد نشود؟

بیتابی نگاهش را ندیدی؟ نکند بی مرامی ، مرام درخت ها هم هست؟

- برای دختری که حادثه رویاهایش را برد...

2 نوشته شده در  يکشنبه 1384/08/01ساعت 17:20  | 


یه کم بهترم. بدون اینکه حتی یه ذره والیوم تو شکمم بریزن. بدون اینکه حتی یه کم کرختی زیر جلدم تزریق کنن. بدون اینکه حتی کسی بعد از یک سال و هشت ماه و هفت روز ، به موبایلم زنگ بزنه...

بهترم ...همینجوری الکی!

پ.ن : این آقاهه که لباس سفید بلند می پوشه و عصای جادوییش، آدمو کرخت می کنه، قول داده همین روزا به فرشته هاش دستور بده دستامو از تخت وا کنن. فکر کنم همین روزا بتونم چشمم رو بذارم سر جاش!

2 نوشته شده در  يکشنبه 1384/08/01ساعت 13:48  | 


دیروز چشمم از حدقه در آمد و افتاد روی زمین نه چندان داغ خیابان ولیعصر. پلک هایم را کنده بودم که چشم هایم بسته نشود تا حتی یک لحظه دیدن ترا از دست ندهم. دخترکی با تعجب نگاهم کرد و بر روی زمین افتاد. "لب می خواهم چه کار؟ دوره بوسیدن تمام شده!" . لبهایم را بریدم و جای پلکهایم چسباندم. عرق کردم . پاک کردم. سرخ بود. خندیدم . گریه کردم . باد توی سینه خالی ام می پیچید.  قلبم را درآورده بودم تا گربه ملوس همسایه سیر شود. یادم افتاد به جگر فروش فلکه چهارم تهرانپارس. راستی تو که دل دوست نداشتی؟!....

...از خواب پریدم . دیدم چشمم از حدقه در آمده و افتاده روی ملافه سفید تخت . خواستم چشمم را بردارم ، دیدم دستهایم را به تخت بسته اند . هوس والیوم کردم...

2 نوشته شده در  يکشنبه 1384/08/01ساعت 10:35  | 


مثل اینه که از خواب بپری، بلند شی بری یه سیگار بکشی، برگردی که بخوابی، ببینی خودت رو تخت خوابیدی، یه نگاه به خودت و اون خودی که رو تخت خوابیده بندازی و دوزاریت بیفته که مرده ای ...

نگاهت بیفته به قلبت که گوشه تختت عین یه تیکه پلاستیک تکون می خوره...و نگاهت بیفته به ملافه های خونیت...

حتی انقدر بدبختی که نفهمیدی مردنت رو ، چرایی مردنت رو...

اونوقت تو می پرسی حالت چطوره؟

بی خیال ! خوبم!

2 نوشته شده در  شنبه 1384/07/30ساعت 15:41  | 


استفراغ می کنم . مغزم را بالا می آورم آمیخته با قهوه تلخ..."تلخی سرم مال همین موجود قهوه ای رنگ است" :یادم می آید . دوباره قورتش میدهم. مزه ساندویچی سر چهارراه ولیعصر را می دهد. یادم میاید که شکم جای مغز نیست و دوباره استفراغ می کنم

چشمم را با قاشق در می آورم. از حفره خالی و خون آلود چشمم ، مغزم را با فشار به داخل کاسه سرم فرو می کنم. چشمم را سر جایش می گذارم. دستهایم رنگ لبو گرفته است...

و تو می پرسی چرا نگاهت شیشه ای است؟... و من دلم لبو می خواهد...

2 نوشته شده در  شنبه 1384/07/30ساعت 13:52  |


گمان می کنم تلخ شده ام . یادم باشد درد گفتنی نیست . درد را باید چشید . مثل یک فنجان قهوه تلخ . باید چشید و لذت برد....

فقط یادم باشد به یاد خدا بیاورم ، درد ها ، نا گفتنی ترین قصه های تاریخند تا یادش بیاید من راوی این ناگفتنی ها نیستم. نمیتوانم باشم...

 یادم باشد به یاد خدا بیاورم ، دردها را برای من نگوید....

بگذریم! دیگر تلخ نخواهم نوشت....اگر بشود!

پ.ن(بعد از ۳ روز) : نشد!

2 نوشته شده در  شنبه 1384/07/30ساعت 11:5  | 


من پاهایم را به آتش هدیه کردم و دستم را در شبی بارانی و سرد ، در خانه ای ساخته شده از ماسه و گونی ، جا گذاشتم...

راستی! فقط یک چشم من مصنوعی است، پوزخندهایتان را می بینم...

2 نوشته شده در  شنبه 1384/07/30ساعت 9:22  | 


راستی! دختران بی قرار آن حوالی ، پنج شنبه ها ، هنوز هم تافتن رشته های بی سرانجام محنت را تجربه می کنند و بی تاب رفتن می شوند؟

صدای چرخ اتومبیل ها و زنگ موبایل ها و کوبش موزیک ها و خرد شدن ترد چی توز ، زیر دندانهای دخترکان ساق طلایی شهر ، تورا یاد چیزی نمی اندازد؟ یاد دختری که بی تاب رفتن بود...

حالا تو هی بگو چرا وقتی اینها را میبینم ، هوای آن پوزخند بر لب دوخته تو را میکنم...

2 نوشته شده در  پنجشنبه 1384/07/28ساعت 12:45  |


دارم یه بنز مشکی کروکی رینگ اسپرت می بینم با یه راننده جا افتاده خوش تیپ که یه گوشی نوکیا شصت و شیش پنج صفر هم داره...

- ok ! درک می کنم. خدافظ!!

2 نوشته شده در  پنجشنبه 1384/07/28ساعت 8:43  | 


هیچ کس جز تو را در زندگی ام ندارم . شبهای بی قراری ام مسخ ستاره وجود توست. در شبهای دلتنگی ام گریه من ، شهوت شانه تو را تا عمق جان ادراک می کند. با تو به آخر دنیا می رسم . جز تو...

- زر نزن بابا ! لا اقل رژ لب  اون یکی  رو از روی صورتت رو پاک می کردی!

2 نوشته شده در  چهارشنبه 1384/07/27ساعت 11:18  | 


آنوقت تو انتظار داري بخندم وقتي ليوان خالي گوشه آشپزخانه، پوزخند مي زند؟

مسيحاي من شادماني پلمپ شده و بي خبري هولوگرام دار مي فروشد،به بهايي ناچيز...

از همان ها كه بوي شرجي شمال و طعم گس دختركان تازه كار خزرشهر را مي دهد

---------------------------------

خواهش مي كنم اين زخم معده كهنه را ديگر به رخم نكش. بي خيال شو عزيز!

2 نوشته شده در  چهارشنبه 1384/07/27ساعت 10:4  | 


این دفعه که گذشت...

ولی دفعه دیگه میزنم تو دهنت.... با لبام!

2 نوشته شده در  چهارشنبه 1384/07/27ساعت 8:46  | 


من ساديست نيستم

فقط تو وقتي گريه ميكني زيباتري!

2 نوشته شده در  سه شنبه 1384/07/26ساعت 15:4  | 


پايه هاي لق صندلي ايستگاه اتوبوس فلكه سوم تهرانپارس را من خوب يادم هست.

همانجا كه سر همان قرار هميشگي پنج شنبه ها ، من مي آمدم و تو هيچ وقت نيامدي.

------------------------------------------------------

راستي قرارمان ساعت چند بود كه هميشه هوا تاريك ميشد و دكه دار پير تعطيل مي كرد و آخرين اتوبوس خالي، ميرفت و .... من هنوز نشسته بودم؟

------------------------------------------------------

تو اصلا زنده بودي آن وقت ها؟          حالا چطور؟

------------------------------------------------------

راستی sun shine با خامه می خوری یا بی خامه؟

- تو اول بگو sun shine چی هست تا من ببینم با خامه می خورم یا بی خامه!

2 نوشته شده در  سه شنبه 1384/07/26ساعت 13:26  | 


پرواز را به خاطر بسپار

پرنده...تو زرد از آب در اومد

پ.ن: Bull Shit!!!

2 نوشته شده در  سه شنبه 1384/07/26ساعت 12:13  | 


you have ۱ unread messages

اونم همون اسپمیه که هفته پیش بازش نکردی. بی خیال شو دیگه ، سمج!

2 نوشته شده در  دوشنبه 1384/07/25ساعت 15:8  | 


چه دماغ سر بالایی! چه گونه های برجسته ای! چه لبهای درشتی! چه چشمهای کشیده ای! چه...

گفتار متن:جراحی پلاستیک غوغا میکنه!!

2 نوشته شده در  دوشنبه 1384/07/25ساعت 13:16  | 


آگهي : مقداري پز مينيماليستي نیازمندیم

- وبلاگ نويسی كه تايپ بلد نيست

2 نوشته شده در  دوشنبه 1384/07/25ساعت 8:52  | 


you have 0 unread messages

حالیت شد؟ حالا هی بیا میلت رو چک کن!

2 نوشته شده در  يکشنبه 1384/07/24ساعت 16:6  | 


فکر کنم واسه یکی خودمو لو دادم . قیافه من چه شکلیه؟

آگهی : یک ماسک زیبا گم شده...

2 نوشته شده در  يکشنبه 1384/07/24ساعت 12:16  | 


موبایلم رو divert می کنم رو یه شماره بی خود، می گه مشترک مورد نظر در شبکه* موجود نمی باشد.

راست تر از این تا حالا به کسی نگفته ام

* : هرجایی که موجودیت تو مجال بروز می یابد

2 نوشته شده در  يکشنبه 1384/07/24ساعت 12:13  | 


من سرم گیج میره.

- بزن به چاک! اینجا Minimum requirement  زانتیاست. عمله!

مکان: همین دنیای خودمون

2 نوشته شده در  يکشنبه 1384/07/24ساعت 11:47  | 


دیشب تا دم صبح سرفه کردم. فکر کنم همین روزا باید دوباره برم اون اشعه ای که میگن مضره رو به ریه هام بتابونن تا ببینن اون تو چه خبره.

یه فکر بهتری هم دارم. باید سیگارم رو عوض کنم . راستی سیگاری سراغ ندارید که اینقدر تابلو ، عمر آدم رو کم نکنه؟

2 نوشته شده در  يکشنبه 1384/07/24ساعت 9:11  | 


دلم لک زده برای خلسه دلپذير ديازپام... نشئه پر تجلی والیوم...

چه لذتی دارد روسپيانه تن به رسوخ سکر آور مرگ دادن

بی شرم...

بی دلشوره نگاه طعنه آلود عابران...

من متنفرم از اين کاروانسرای بی جاده ای که نامش زندگيست...

پ.ن: خیلی شاعرانه شد انگار. شرمنده!

پ.ن ۲ :(حذف شد!) 

2 نوشته شده در  شنبه 1384/07/23ساعت 11:21  | 


گفته بودم که همیشه دیر می رسیم

من یه بار دیگه دیر رسیدم. کجا؟ تو انگار کن اونجایی که می شد یه نفر رو بعد از شش سال در به دری دید. من خودم رو جا گذاشتم تو همون شش سال پیش. من شش ساله که update نشده ام. خیلی حالم گرفته س. خیلی....

پ.ن۱:لعنتی ! کجایی؟

پ.ن۲: تموم شد. همین!

پ.ن۳:...

2 نوشته شده در  شنبه 1384/07/23ساعت 9:5  | 


دود سیگار که گیج میشه می فهمم یکی در رو باز کرده و اومده تو. وقتی در بسته اس دود سیگار عین بچه آدم راهشو می کشه و از پنجره می ره بیرون. منشی که زنگ میزنه می فهمم طرف می خواد بیاد تو اطاق من. میاد تو و کل پیشرفت کار برای حضور تو نمایشگاه خودروی یزد رو با آب و تاب گزارش می ده و میره...

تو تمام این مدت من دود سیگار رو تو ریه هام حبس کرده ام و همش نگرانم نکنه دود از سوراخ گوشام بزنه بیرون!

ماه رمضونه آخه!

پ.ن: راستی آدما دلاشون سیگاری نیست که از رقص دودش بشه فهمید کسی اومده تو یا نه؟ 

2 نوشته شده در  پنجشنبه 1384/07/21ساعت 11:23  | 


منو برای همیشه ببوس و بذار کنار...

پ.ن:تو فقط ببوس بعدش هر کاری خواستی بکن

2 نوشته شده در  چهارشنبه 1384/07/20ساعت 14:17  | 


یه نفر تو زندونه

یه نفر چون فکر می کنه ، تو زندونه

یه نفر رو همه فراموش کردن ، اسمش ممنوعه ، دیدنش ممنوعه ، گفتنش ممنوعه...

هیشکی این روزا پز رفاقت با اونو نمی ده ، چون احتمالا خرج داره

هیشکی سر سفره افطار یادش نمیاد که اون چند ماهه که روزه اش رو افطار نکرده...

راستی زولبیا چه حالی میده اگه چیزی ذهنت رو خراش نده. اگه مخت مثل لاستیک مسافر کشای خط آزادی - اوین صاف صاف باشه...

پ.ن:هر کی بود رگ غیرتش می شد اندازه یه لوله پلیکا!

2 نوشته شده در  چهارشنبه 1384/07/20ساعت 12:42  | 


فیلم سون(seven) رو اگه نديده ايد توصيه مي كنم اون رو 15 بار ببينيد.

در صحنه پاياني اون فيلم وقتي كاراگاه جوون - با بازي درخشان برد پيت- در مقابل قاتلي قرار مي گيره كه سر عزيزترين كس اش رو تو يه جعبه بهش ميده در تقابل دو شخصيت خودش قرار مي گيره : يكي يه پليس خوب كه بايد قاتل رو دستگير كنه وتحويل بده و يكي يه همسر عاشق كه به هيچي جز كشتن قاتل فكر نمي كنه. همين تقابل دو شخصيت رو برد پيت چنان استادانه بازي ميكنه كه تو هم دوست داري پاي تلويزيون فرياد بزني...

راستي ما اگه انجام وظيفه همه احساساتمون رو بذاره جلوش و اون رو به استهزا بگيره ، چكار مي كنيم؟

2 نوشته شده در  چهارشنبه 1384/07/20ساعت 8:43  | 


به دو جور آدم هيچ وقت اعتماد نكن: اول آدمهايي كه بيش از حد خودشون رو به تو نزديك مي كنن . دوم بقيه آدما

 

2 نوشته شده در  سه شنبه 1384/07/19ساعت 15:51  | 


چقدر دوست دارم مثل ضبط صوت يه دكمه رو ميزدم و چند سال به عقب بر مي گشتم. چند روز قبل پشت چراغ قرمز يه نيسان ديدم كه پشتش نوشته بود :" كاش زندگي دنده عقب داشت". جالب اينكه بار اون وانت دو تا گاو بود كه سفيهانه به تماشاي جهان پيرامون مشغول بودن!

 

2 نوشته شده در  سه شنبه 1384/07/19ساعت 15:0  | 


آخرين جمله فيلم سوته دلان رو يادتون هست؟ اگه نيست براتون مي نويسم:"هميشه دير مي رسيم"

 

2 نوشته شده در  سه شنبه 1384/07/19ساعت 14:51  | 

 

تکه کاغذی که جواب آزمایش رو روی اون می نویسن چه بوی بدی میده

کاش اون زنیکه لکنته توی آزمایشگاه انقدر راحت نوشته های توی اون کاغذ رو واسه {...} دوبله نمیکرد. یا کاش فقط یه کم ادوکلن ارزون قیمت بهش مالیده بود تا بوی اشمئزاز آور مرگ رو یه کم خنثی می کرد. حوالی من یه نفر از این به بعد دقیقه ها رو خیلی دقیق می شماره. شمردن دقیقه ها خیلی دردآوره. خیلی...

2 نوشته شده در  سه شنبه 1384/07/19ساعت 14:33  | 


فكر كنم يكي ازم دلخور شده همين روزاي اولي. آره؟

 

2 نوشته شده در  سه شنبه 1384/07/19ساعت 14:11  | 


كاش ميشد به ياد خدا آورد كه چي داره سر بعضيا مياد.

كسي تو اين حوالي ، با خدا قرار نداره تا بهش بگه يه ذره فرشته ها رو ول كنه و به امورات دنيا برسه؟ واقعا كه!

2 نوشته شده در  سه شنبه 1384/07/19ساعت 13:31  | 


"هرچی بوی مرگ میده نقره ایه ، تیغ ، ساطور ، چاقو...

راستی سیم خاردار چه رنگیه؟"

این دیالوگ فیلم سربازهای جمعه واقعا منو تکون داد... راستی سیم خاردار واقعا چه رنگیه؟

2 نوشته شده در  سه شنبه 1384/07/19ساعت 13:2  | 


تصویر آن راننده تاکسی که سر خط تا پر شدن تاکسی جامعه شناسی سیاسی دکتر بشیریه را می خواند از مقابل چشمانم پاک نمی شود...

راستی آیا مطمینیم که سر جایمان هستیم؟

2 نوشته شده در  سه شنبه 1384/07/19ساعت 12:52  | 

 

 

 

یا دستمان به زنگ نمی رسد

یا دیگر کسی در خانه نیست 

2 نوشته شده در  سه شنبه 1384/07/19ساعت 12:43  | 


به دو نفر هیچ وقت اعتماد نکن : یکی کسی که وقت بوسیدنت چشماشو می بنده - چون احتمالا داره یکی دیگه رو بجای تو تصور می کنه- دوم کسی که موقع بوسیدنت چشماشو نمی بنده چون احتمالا مواظبه تو چشماتو نبندی

2 نوشته شده در  دوشنبه 1384/07/18ساعت 14:37  | 


گاهی چنان دلتنگ میشوی که خیال میکنی کاش می شد "طرف" رو از توی ابر خیالت بکشی به عالم واقع و سرتو بذاری روی شونش و سیر گریه کنی . اما این فقط یه خیاله!

 

2 نوشته شده در  دوشنبه 1384/07/18ساعت 14:23  | 


اقلیدس بالای در کلاسش نوشته بود :" هرکسی اندازه نمی داند وارد نشود" .

کاش اینو بالای در دنیا هم مینوشتن...

2 نوشته شده در  دوشنبه 1384/07/18ساعت 14:18  | 


آدمهای بزرگ همیشه اشتباهات بزرگ می کنن ولی فاجعه زمانی رخ میده که آدمای حقیر فکر کنن آدمای بزرگی هستن و بخوان کارای بزرگ بکنن

2 نوشته شده در  دوشنبه 1384/07/18ساعت 14:16  | 

 

اگه فقط یه نفر تو همه دنیا بود که حرف منو میفهمید همه عمرم رو میذاشتم و پیداش می کردم و بهش میگفتم که چقدر خله. کسی که بتونه دری وری های یک ساس رو بفهمه در مودبانه ترین حالت فقط یه خله!

2 نوشته شده در  دوشنبه 1384/07/18ساعت 14:13  | 


امروز از اول صبح روز گهي داشتم. صبح اول وقت موقع در اومدن از پاركينگ براي هزارمين بار گوشه ماشينو مالوندم به ديوار . همون دم در اومدم با آبپاش برف پاك كن

شيشه ماشينو تميز كنم آب پاشيد رو لباس همسايه خوش تيپ طبقه بالايي...

دم در شركت جا نبود ماشينو دوتا كوچه بالاتر پارك كردم.از ماشين پياده كه شدم پام سر خورد تا زانو رفتم توي جوب گه زده شد به شلوارم...و نهضت همچنان ادامه دارد!

2 نوشته شده در  يکشنبه 1384/07/17ساعت 11:1  | 


رفته بودم آنجا دنبال کار، ۷ سال پیش.

خیال نمیکردم آنجا متوقف بشم. اما شدم. نگاهم به نگاهش که افتاد موندم همونجا

اون رفت. منم رفتم. ولی اونجا موندم حتی امروز که ۶ ساله دیگه به اون ساختمون نرفتم

2 نوشته شده در  يکشنبه 1384/07/17ساعت 10:53  | 


 

 

تبليغات

X

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 10:36  توسط امیر  |