مرثیه ای برای سکوت...
درد ، گاه چنان بی محابا و استخوان خرد کن ، میهمان پیکر رنجور و مستاصل تنهایی می شود که سکوت، خود مرثیه ای خواهد بود برای حرفهایی که نباید به ابتذال گفتن آلوده شوند.
روزی بود که بار سترگ اندوه ، چنان ذهن مغشوش این روزهایم را خراشید که تاب نداشتم به میهمانی نشستن کسی بر سفره زخم واره هایم را و پنجره ای را که تنها می توانست مجالی برای انتشار درد باشد و رسالتی هم جز این بر آن مترتب نبود ، بستم...
اما ، به شهادت عزیزی که در اصالت وجودش - علیرغم نبودنهایی که خود ترجمان دردند - تردیدی روا نیست ، نوشتن زمانی بیهوده می نماید که مجالی برای فریاد جسته باشیم و نجسته ایم . پس چه باک از گفتن "از لب گریخته ها "یی که شاید در ورای کلمات ، راهی برای پر کردن حفره های تهی تنهایی مکشوف گردد و این در روزگاری که دایره دلخوشی ها بس محدود می نماید، دلخوشی کوچکی نیست.
خواهم نوشت که می دانم کسی هست که "ناگفته ها"یم را حتی در می یابد و به این امید نومیدانه که شاید نوشتن ، ترجمه آرامش باشد و مجاز قرار...
و به این آرزوی نومید که قرار های خود ساخته خود نخواسته ، لابد روزی ملغی خواهند شد ، تاب می آرم این روزگار تلخ را...
سلام...
نوشته شده در چهارشنبه 1384/12/03ساعت 12:54 |
"پاساژ" تعطیل شد
به همین سادگی!
وقتی نوشتن ، محصول درد مندی هایی باشد که روح را خراش میدهند ، لاجرم زمانی فرا خواهد رسید که بزرگی درد ها ، چنان تو را به زیر می کشند که نوشتن ، فعل خنده داری می شود.
و در همین زمانهاست که دردمندانه و نومیدانه ، سر به گریبان بغض آلود پیراهن درد فرو میبری و آرام آرام در خود می شکنی . در خود شکستن هایی از این دست، پایان هر داستانی است و قصه من به پایان رسید...
"پاساژ" بخش خوبی از زندگی من بود که تمام شد . مثل همه خاطرات خوبی ، که حالا تنها خاصیتشان ، بغض گلوگیری است که راه نفس کشیدنم را تنگ تر می کند.
از دوستان خوبی که یافتم خدا حافظی می کنم و از همه کسانی که بزرگوارانه خواستند که اینجا ، تعطیل نشود ، شرمنده ام .
من دعا بلد نیستم و به گمانم این را پیش تر هم گفته ام اما از همه دوستان نادیده ام عاجزانه می خواهم که برای من دعا کنند.
این سیاهه را ادای دینی بدانید به کسانی که در این مدت ، شریک دردهای من شدند و مرا خجالت زده بزرگواري خود كردند...
هميشه ، همين بوده و هميشه خيلي زودتر از آنكه بشود فكرش را كرد، قصه ها به آخر ميرسند و هواي ابري تنهايي ، گريبانگير لحظه ها ميشود...
قصه من هم تمام شد...
خداحافظ...براي هميشه!
نوشته شده در پنجشنبه 1384/11/13ساعت 15:17 |
من و تو گول سادگی مان را خوردیم . من لوطی گری کردم و باختم . تو مرا نشناختی و باختی .
بکارت لحظه هایمان را ، آدمهایی برداشته اند که ما ،فریب لبخندهای تراشیده شده بر ماسکهای چوبی شان را خوردیم...
من و تو ، می رفتیم اما نفهمیدیم که جاده های معکوس هم سرانجام به هم می رسند.
به هم رسیدیم ناگزیر و ناگریز . تعجب نکردیم اما .
ولی دغدغه مان یافتن راهی بود که ترجمان رفتن دیگر بارمان باشد در جاده های معکوس. جاده هایی که میدانیم باز ، شاید جایی در دوردست ها ، به هم خواهند رسید...
من و تو را بیگانگی مان با دنیای دیگران فریب داد. مرا نگفتن هایت نومید کرد و تو را گفتن هایم ...
من و تو ، ساده باختیم . نفهمیدیم که فلسفه پردازان مدرنیته ، برای دردمندی دیده های منتظر، نسخه ای نپیجیده اند...نفهمیدیم دهک های متنوع آماری و زیر و بم های پیچیده سیاست ، در تفسیر علاقه ها ، چقدر گمراهند و من و تو غرق شدیم...
من و تو ، را با هم نبودن هایمان از هم دور نکرد.
من و تو ، محصول بی اختیار روسپیگری تاریخیم . نتیجه زایش دردناک فرزند نامشروع و بی ریشه و تکامل نیافته میلیاردها ترکیب تصادفی در بازه هزاران ساله تکامل. من و تو را تاریخ پدرانمان و عرفان بی اختیار مادرانمان فریب داد...
من و تو ، بی اختیار ترین عنصر پیشینه خویشیم. مجبور اجبار مترتب بر زیستن مختار ما . پوزخند تلخی بر همه رشته های مولوی و غزالی . ما شاهد زنده " ای باد شرطه برخیز" ایم.
باید سنت تاریخ را شکست ...
نوشته شده در پنجشنبه 1384/11/13ساعت 10:7 |
خیال می کنم چشمان تو را دزدیده اند وقتی می گویی در ازدحام دغدغه ها ، سهم من فراموش خواهد شد...
مادر آرزوهای من ، یائسه شده است...
خط های موازی کفرم را در می آورند ، بی نهایت را هم ساخته اند تا آدمهای تنها ، کیفور شوند. کاش احمق تر بودم...
حالم را به هم میزنند این آدمهایی که حماقتشان را با کثافت ایمان ، مطلا می کنند. من وقتی دربدری هایم را میبینم ، ایمان می آورم که شما به عقده ای ترین وجود وهم آلود ، دل خوش کرده اید. من اما به هیچ موهومی امید ندارم...
اصلا" عصبانی نیستم . مغزم سبک شده است!
شورای امنیت هم هر کاری دوست دارد بکند. لذت میبرم از دیدن دویدن بلاهت بار مومنین ، پشت کامیونهایی که کنسرو لوبیا و نان ماشینی پرت می کنند.
اصلا" عصبانی نیستم!
من هر روز صبح ، چشمهایم را که باز میکنم ، اتاقم را که می بینم ، از تعجب خشک می شوم ، بعد کم کم همه چیز یادم می آید و چند فحش آبدار نثار همه چیز می کنم...
من عقده ای شده ام . می توانید مرا هم بپرستید!
یکی هست که هر روز خروس خوان، از مناره ای حوالی خواب شیرین صبحگاهی من ، خودش را جر می دهد تا بزرگی خدایش را به رخم بکشد. مگر دستم به او نرسد!
من خداي زيرك بي اعتناي ديگري دارم...
-- دروغ گفتم! خیلی عصبانی هستم!
نوشته شده در سه شنبه 1384/11/11ساعت 15:6 |
من خوابم نمی آید...دلشوره سیلاب را هم رها کن...
دنیای مرا خیال تو برده...
نوشته شده در سه شنبه 1384/11/11ساعت 9:19 |
شنبه ها و سه شنبه ها ، سهم من از زندگی شد. فعلا"!
و حسرتی که گاه ، نیمه شبها ، در تلفن هایی که شارژ ندارند ، رخ می نماید و واژگان زنگار گرفته ای که که دیگر ضربان هیچ نبضی را تحریک نمی کنند...
آسمان برفی هم گویا بر زخمهای کهنه مرهمی نمی گذارد. دارم کهنه می شوم انگار!
کاش می شد سه شنبه ها را تکثیر کرد...کاش!
نوشته شده در دوشنبه 1384/11/10ساعت 13:2 |
امروز کسی را اینجا آوردند که نقطه می کشید! ... نقاش بزرگی است فقط عادت دارد که با نوک سیگار روی پوست بدنش نقاشی کند... دستهای او را هم به میله های تخت بسته اند. اینجا ، فرشته ها ، از نقاش ها بدشان می آید. مثلا آن روزی که با گوشه تیز آینه ای شکسته ، عکس چشمان تو را روی پوست صورتم نقاشی می کردم ، یکی از همین فرشته ها جیغ زد و نقاشی ام ناتمام ماند...نقاشی را دوست دارم ولی نمی دانم چرا رنگ همه نقاشی های من قرمز است.شاید هم من رگی که خون آبی به بیرون بپاشد ، سراغ ندارم... اما نقاشی های این تازه وارد ، سیاه می شود و تاول میزند . مثل همان روزی که آتش سیگار روی دستم گذاشتم تا چشمانت را فراموش کنم اما هوس نقاشی کردن چشمانت هیچ وقت از سرم نیفتاد...
راستی ! شیشه تیزی پیدا کرده ام . امشب نقاش میشوم . اگر فرشته کشیک ، خوابش ببرد...
نوشته شده در يکشنبه 1384/11/09ساعت 16:42 |
این زخم کهنه ناسور را به رخم نکش...
دردهایم را به رویم نیاور...
نگو که من، تو را تمام نمی کنم...
از نبودنهایم در لحظه هایی که می خواهی ام ، حرفی نزن...
از ساعت هایی که تنهایی و من نیستم ، چیزی نگو...
از تلفن هایی که زنگ نمی زنند ، از بی قراری هایی که باید در قالب زمان بگنجند ، از شبهایی که زود ، دیر می شوند، از روزهایی که من نیستم و بیتاب می شوی ، از خودم متنفرم...
2 نوشته شده در يکشنبه 1384/11/09ساعت 9:21 |
آرشیو نظرات
عینک بدون فریمم شکست. خریده بودمش تا چارچوبی ، دور نگاهم را مشخص نکند.تا فراموش کنم که میدان دیدم ، به دو بخش مبهم و شفاف تقسیم می شود.
عینک جدیدم فریم مستطیل شکل سیاه رنگی دارد و مرز بین شفافیت و ابهام را با کادری واضح ، به یادم می آورد.
قاعدتا" حالا ديگر بايد بفهمم كه كدام بخش از زندگي ام به كدام قسمت نگاهم مربوط مي شود...
من هيچ وقت نگاه واضحي به سياست نداشته ام . اين كادر سياه رنگ از اين پس خيلي به دردم خواهد خورد.
آقاي احمدي نژاد! شما رييس جمهور ما هستيد! باورتان ميشود!؟
2 نوشته شده در شنبه 1384/11/08ساعت 9:32 |
آرشیو نظرات
...اصلا" این حرفها را ول کن ...
گیرم که دستمان به خورشید نمی رسد . پنجره را که نباید ببندیم . ...مثلا" دلشوره باد و کنار رفتن پرده را پیش می کشی که چه؟ نه! اشتباه نکن! این حکایت، حکایت "نه تو مانی و نه من" نیست! من و تو می مانیم . فقط باید ماندن را از نو تعریف کرد... خودمان را هم گول نزنیم ! ما به شیشه های بخار گرفته عادت کرده ایم و به ادوکلن هایی که گاه هویدا می کنند دوست داشتن آدمی را! می گویی نه ؟ کلاه خودت را قاضی کن و ببین باران که می آید - مثل همین امروز! - دلتنگ کدام خیابان می شوی ؟
...اصلا" این حرفها را ول کن ...امروز باران می بارد!
نوشته شده در پنجشنبه 1384/11/06ساعت 9:35 |
یه دایره ، یه تیکه از خودشو گم کرده بود. اونقدر گشت تا تیکه گمشده اش رو پیدا کرد. اما قصه اینجوری تموم نشد...تیکه گم شده ، دیر پیدا شده بود . اون به دایره گفت : اگه من و تو به هم برسیم دیگه چیزی نداریم که دنبالش بگردیم ... گفت : من و تو قراره با نرسیدن به کمال برسیم ...گفت : این که من و تو با هم باشیم بدون اینکه اجباری توی داستانمون باشه ، بدون اینکه به هم رسیده باشیم ، بدون اینکه حتی بتونیم به هم برسیم ، داستانمون متعالی تره... اونا با هم بودن با اینکه می دونستن هیچ وقت به هم نمیرسن...
این قصه هیچ وقت تموم نشد...
نوشته شده در چهارشنبه 1384/11/05ساعت 12:31 |
از آدمهایی که پشت لبخندشان ، می شود صدای گلنگدن را شنید ، متنفرم...
از آنهایی که زردی دندانهایشان ، ترا یاد سرخی خون می اندازد ، متنفرم...
از موجودات دوپایی که تزویر می فروشند و پیشانیشان مهر ریا خورده است ، متنفرم...
از کسانی که پیراهنشان ، از حماقت ، شوره بسته، متنفرم...
از آدمهایی که بلاهتشان را فضیلت می دانند ، متنفرم...
و همانقدر از کسانی که حرفهایشان را با بمب میزنند...
نوشته شده در سه شنبه 1384/11/04ساعت 12:57 |
وقتی زندگی معنایی جز رنج بردن ندارد، برای زنده بودن باید معنایی در رنج بردن یافت
- این رو تو یه کتاب از ویکتور فرانکل خوندم. یه جوری شدم!
نوشته شده در سه شنبه 1384/11/04ساعت 10:51 |
من دیر شده ام ! خیلی دیر! انقدر دیر که دیروز ، از کنار خودم گذشتم .
- لطفا" به من پوزخند بزنید!
>: خیلی دوستت دارم...
<: مرسی!
پ.ن: دایی ناصور هم رفت... حیف! خیلی حیف!
نوشته شده در دوشنبه 1384/11/03ساعت 15:50 |
به همه آلودگی ها ، آلوده ام و این را نیک می دانم . انسانیت ، گوهر کمیابی است که از من بسیار فاصله دارد. ادعایی هم ندارم و خویشتن خویش را آنقدر می شناسم که شرمگین آسمانی باشم که برای من نماد کمال است. اما هیچ گاه قلم نفروخته ام و به میل و اراده کسی ننوشته ام...
ولی نوشتن انگار تقدیر مقدری است که حوالی بودن من معلق است و گریزی هم نیست. مثل اینبار که وسوسه ای دوستانه ، بهانه نوشتن شد تا باز دست کدام تقدیر ، بر این سیاهه نویسی چند باره ، در کدام زمان ، مهر ختمت زند... اما قلم ، نخواهم فروخت...و بر این پیمان استوار خواهم ماند...
- باز هم برای من دعا کنید...
نوشته شده در يکشنبه 1384/11/02ساعت 9:57 |
رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند
چنان نماند و چنین نیز نخواهد ماند
- ... وسپس رسید مژده که زرشک !!!
نوشته شده در شنبه 1384/11/01ساعت 14:26 |
...اصلا" بی خیال! بیا قراری بگذاریم! تو با کسانی که نبودنت بیخ گلویشان را نگرفته می روی آنجا که شراب ملایم می دهند و چشمان سبز تو را هدیه می گیرند ، من هم سوار ماشین می شوم و می روم جایی که بغض ،مفسر ساده تنهایی می شود...
" هواشناسی" را باور نکن! من خودم دیدم! دیروز هوای خزرشهر گرفته بود...
نوشته شده در شنبه 1384/11/01ساعت 9:1 |
...It's Me
۱۳۵۶- تولد . بیمارستانی در تهران...
۱۳۶۰- چهار سالگی ... چیز دیگری یادم نیست
۱۳۶۵- جنگ. پدر. جبهه.حاج عمران. ترکش . ملاقات با پدری که زخم خورده بود. احساس درد اشک مادر و پدری که جنگیدن را بر پدری کردن ترجیح داد...
۱۳۶۶- ادراک جنازه علی... پسر عمویی که در ۱۶ سالگی خمپاره را در یک متری خود درک کرد و تنها نامی از او بر یکی از کوچه های شرقی این شهر باقی ماند...
۱۳۶۷- موشک! ترس مادر ! و پدری که رفته بود بجنگد تا مادر نترسد و ترس مادر!
۱۳۶۷- فاو ! اولین احساس افتخار از داشتن پدری که تا سربازهایش را از فاو خارج نکرد ، برنگشت!
۱۳۷۰- بی هیچ خاطره
۱۳۷۴- ملغمه متالیکا و روشن فکری دینی ، ملغمه عرفان و دراگ ، ملغمه شریعتی و راجر واترز ، ملغمه کیان و کوکایین ، ملغمه آدینه و خلسه ، ملغمه حافظ و هوی متال، ملغمه سروش و فردید، هایدگر و پوپر، روسو و کافکا، آرنت و فوکو و لمس دو گانه مرگ خودخواسته ای ناکام...
۱۳۷۶- خاتمی ! (ادامه حذف شد)
۱۳۷۷- (حذف شد)
۱۳۸۰- مرگ آرمانگرایی پدر... (ادامه حذف شد)
۱۳۸۴- ...و اینک ایستاده بر آستانه...(ادامه حذف شد)
...
نوشته شده در سه شنبه 1384/10/27ساعت 10:44 |
آقای Dave Gahan عزیز!
کنسرت هامبورگ شما رو که دیدم ، خیلی نگران شدم که اسطوره Depeche Mode هم یه روزی واسم تموم بشه! آخه خداییش این جلف بازی ها ، از شما خیلی بعید بود!
ضمنا" ممنون که آهنگ little 15 رو تو این کنسرت خراب نکردین!
امضاء:
ارادتمند
پاساژ
- ضمنا" جمع نوشت را دزدیدند. فعلا" جمع نوشت را اینجا بخوانید. اگر احیانا" خدا هم پاساژ را می خواند، از وی خواهشمندیم تا پایان همین هفته همه را به راه راست هدایت کند! مرسی!
نوشته شده در سه شنبه 1384/10/27ساعت 8:59 |
...دیشب ، پیرمرد برای نوه هایش داستان کبوتر هایی را گفت که هیچوقت برایش پیغامی نیاوردند...
دیشب، پیرمرد شعری را خواند که یادم نماند اما قافیه اش "نرسیدن" بود...
دیشب ، پیرمرد تعریف کرد که چرا وقتی امید مرد ، فال حافظ گرفتن خنده دار می شود...
دیشب ، پیرمرد گفت که چرا هیچ وقت دیوان حافظ را از سر طاقچه برنداشت...
دیشب ، پیرمرد گریه کرد...
نوشته شده در دوشنبه 1384/10/26ساعت 13:49 |
سه تا تصادف تو یه ماه به گمونم یه کم زیاد باشه! همین!
نوشته شده در دوشنبه 1384/10/26ساعت 10:28 |
نه به خاطر چشمهای کشیده ات ، نه به خاطر پوست صافت ، نه به خاطر لبهای قلوه ای و برجسته ات ، نه به خاطر دماغ سر بالات ... فقط بخاطر اینکه همه این جراحی های روی صورتت رو ، عموی من انجام داده ، واسم جالبی !
- "کاردستی" جدید عموی من ، یه دختر ۲۱ ساله است که فرایند استحاله اون از بوزینه به ملکه زیبایی ، حدود ۲۰ میلیون تومن خرج برداشته!!
نوشته شده در يکشنبه 1384/10/25ساعت 9:23 |
صدایم که می کنند ، دستهایم می لرزند...می فهمم که می خواهند دوباره مرا در آن اطاق تاریکی که بالای درش یک چراغ قرمز روشن می شود ، روی تختی ببندند که سقفش مهتابی ندارد... من از اطاق های تاریک نمی ترسم فقط نمی فهمم چرا اطاق که تاریک می شود ، فرشته ها به من برق وصل می کنند! ...لابد نمی دانی اینکه حاصل سالها تلاش ادیسون را در یک لحظه از بدنت عبور بدهند چه مزه ای دارد! ...و چه دردی!...البته کارشان را خوب بلدند فرشته ها . همیشه تکه پارچه ای را که بوی تند بزاق بیمار قبلی را میدهد ، می چپانند توی دهنم تا فشار الکتریسیته، زبانم را بین دندانهایم له نکند...بعد هم مرا کشان کشان - شبیه گوشتی لخم - توی راهرو های سفید می کشانند... قسمت جالب داستان همینجاست... من عاشق رد سرخرنگی هستم که پاهایم وقتی فرشته ها مرا می کشند ، روی زمین سنگی اینجا نقاشی می کنند... من عاشق این نقاشی های بعد از هر "شوک تراپی" شده ام!
نوشته شده در شنبه 1384/10/24ساعت 13:26 |
این که نوشته: "دخانیات عامل اصلی سرطان و برای سلامتی زیان آور است" به گمونم خیلی مهم نباشه . مهم اینه:
"A SPECIAL LIGHT BLEND OF THE WORLD'S FINEST TOBACCOS"
- یه پیری رو می شناختم که می گفت همیشه به نیمه پر لیوان نگاه کنیم... اوکی!
نوشته شده در شنبه 1384/10/24ساعت 9:50 |
...وقتی برای درک گرمای نگاهت، در روزی که آسمان سخت بیتابم کرده است، همه درها را بسته میبینم، گریبان تنهایی هایم ، امن ترین جا برای گریستن است...
- می دونی که چی می گم؟
پ.ن: جای پای تو بر این برف زمستان خالیست! همین!
نوشته شده در پنجشنبه 1384/10/22ساعت 12:34 |
۱۰- ...و روزهای برفی،این حس تنهایی مرا تشدید می کنند...
- این رو تازگیا فهمیده ام!
نوشته شده در پنجشنبه 1384/10/22ساعت 8:41 |
۱- در من کسی هست که ضربان زندگی ام را تنظیم می کند. کارش اینست که با ریتم منظم یک و دو ، می کوبد روی جاز . گاهی هم هوس olrich شدن به سرش مي زند و nothing else matters را در من مي نوازد...
۲- من تمام كوچه هاي فرعي منتهي به آن خيابان خلوت نزديك پاسداران را بلدم...شبي به گمانم خواب مسخ كافكا را مي ديدم كه زني دستهاي مرا توي دستهاي آن خيابان خلوت گذاشت و رفت...
۳- من تازگي ها صدايم زود به زود ميگيرد... مخصوصا زماني كه يارو هوس olrich شدن به سرش مي زند...
۴- من گاهي فكر مي كنم كه مي توانم براي روزنامه فروش سر كوچه ، همه خبر هاي خوب را از بر بگويم، فقط نمي دانم چرا هيچ خبر خوبي يادم نمي آيد...
۵- كل زندگي من در زماني چند دقيقه اي ، پشت شيشه هايي بخار گرفته گذشته است. باقي روزها را من در خاطره آن چند دقيقه زيسته ام...
۶- من آدم عجولي هستم و چهار سال براي من زمان زيادي است... مخصوصا" اگر طرف ، احمدي نژاد باشد!
۷- من خيلي مي خندم اين روزها... كلا" مي گويم!
۸- اين روزها خيلي تعجب مي كنم وقتي مي بينم گلفروش سر چهار راه جهان كودك ، گل هميشه بهار زير برف پاك كن ماشين آدم هاي تنها مي گذارد و پول نمي گيرد...
۹- من خيلي تنهام...
نوشته شده در سه شنبه 1384/10/20ساعت 17:53 |
"لحظه" یعنی کوچکترین واحد زمان . فاصله ای بین دو نقطه از بعد دوم نمودار زندگی که به طرفه العینی ، پایان می یابد. اما اینجاست که تعریف نیچه ای انسان ، گلوگیر می شود: " انسان ، حیوانی است که به یاد می آورد". لحظه های رفته باز می گردند و جایی دنج از ذهن انسانی را که فراموش نکردن تقدیر مقدر اوست ، خراش میدهند...
- گریزی هم نیست از این یادهایی که چون دردی فراگیر ، تکثیر میشوند و هر روز بهانه ای میابند برای خودنمایی. حتی اگر این بهانه ، به اندازه برفی صبحگاهی، ساده باشد...
-- سلام خاطرات عزیز روزهای خوب رفته!
نوشته شده در سه شنبه 1384/10/20ساعت 8:55 |
برف می بارد... یادم باشد آدم برفی ام را جایی درست کنم که هرم نگاه تو ذوبش کند...
مثل خودم!
نوشته شده در دوشنبه 1384/10/19ساعت 10:21 |
آرزوهایم بزرگ شده اند... به اندازه دستان کوچکی که دیگر نیست... سیگار های مشترک نگرانم میکنند همانقدر که روز های بارانی...ولی می زنم خودم را به بی خیالی...مثلا زل می زنم به آسمان ابری این روزها... بعد چشم هایم را می بندم یعنی مثلا" یاد آن روزی که رفتی و نگاه خیست را پنهان کردی ، نیفتاده ام ...سیگاری روشن می کنم و خیره می شوم به بازی کودکانه ای بی رویا...سرفه ام میگیرد...
- عرق کردی ! از ماشین که پیاده می شی سرما نخوری!؟...
نگران چه هستی ؟ گیرم که سرما بخورد آدم تنها ... تو که داری میروی...چه فرقی برایت دارد؟
"دیگه امیدی نیست"...چقدر از این جمله متنفرم!
نوشته شده در يکشنبه 1384/10/18ساعت 15:21 |
نه امانی ، نه امیدی
نه به شب ، نور سپیدی
نه سروری ، نه سرودی
قصه بود هر چی شنیدی...
- اینو بفهم لطفا" آقای پاساژ! همش قصه بود!
-- مگه به خرجم میره!؟
نوشته شده در يکشنبه 1384/10/18ساعت 12:55 |
"هویت"، مفهومی است که در دنیای دیجیتال رنگ می بازد . همه پارادایم های حاکم بر روزمرگی های انسان زمینی . زیر نقابی از جنس آدمکی زرد رنگ پنهان می شود و درد ها به واژه تبدیل می شوند و دردواره ها را کاراکتر هایی از جنس حروف تکثیر می کنند، اما نه چنان که باید...می توان خویشتن خویش بود ومی توان نه... اما بی شک تاب آوردن در فضایی که در آن برای انتقال بغض ، و تسری درد ، آیکونی پیش بینی نشده ، مستلزم تن دادن به تاب آوردن بی خیالی حاکم بر دنیای سیگنال هاست . سیگنال هایی که برای تبدیل اندوه به صفر و یک بسیار ناتوانا می نمایند... وهمین جاست که تردید ، گلو گیر می شود و دوراهی ماندن و نماندن گریبان می گیرد و می شنوی که دوستان نادیده ات ، مجالی دیگر را برای بروز بغض جستجو میکنند...خداحافظی در دنیای مجازی ، رفتن نیست . بهانه ای است برای آغاز دوباره جستجو در فضایی دیگر که در آن درد ها رنگی از امواج نگیرند و شاید پایان این آغاز بازگشتی مجدد به دنیای موج سومی سیگنال ها باشد...
- برای دوستان نادیده ام که رفتن بی تابشان کرد
نوشته شده در يکشنبه 1384/10/18ساعت 12:9 |
...من که می دانستم باران می بارد . من که می دانستم باز در ازدحام خاطره ها، گریه، قسمت من خواهد شد. من که می دانستم چشم در چشم باران دوختن اینهمه بی تاب باریدنم می کند. من که اصلا قرار بود دلم را خواب کنم. پس اینهمه بیقرار گریه ام چرا؟... اصلا بگذریم...
اصلا خیال کن نشانی من، همان خانه مجاور دیوارهای بلند گریستن نیست.
خیال کن نگاه من ، هیچ ابر آبستنی را به یادت نمی آورد.
خیال کن ادراک ترانه و احساس گرم دوستت دارمی را در آغوشم نگذارده ای.
خیال کن ، من در سجاده چشمان تو نماز عشق نخوانده ام.
خیال کن ،در آغوش مهربانت ، اناالحق نزده ام.
... اما یادت بماند، من به تمنای رسیدن بهار است که این همه زمستان پی در پی را تاب می آورم...
نوشته شده در يکشنبه 1384/10/18ساعت 9:28 |
نمی دونم میدونین چقدر سخته که دو نفر قرار باشه با "نرسیدن" به "کمال" برسن... یا باید براتون توضیح بدم؟
- امیدوارم بدونین چون توضیح دادنش خیلی سخته!
نوشته شده در شنبه 1384/10/17ساعت 11:44 |
باز میخواهد باران ببارد...
یادم باشد دلم را خواب کنم...
نوشته شده در شنبه 1384/10/17ساعت 9:10 |
گریستن خوب نیست...
مگر بشود جوری گریست که چشم ها نفهمند...
نوشته شده در پنجشنبه 1384/10/15ساعت 13:3 |
بذارین براتون دقیق توضیح بدم...
تصویر ماشینی که از شما دور میشه ...بعد ترمز می کنه... راننده اش برمی گرده یه نگاهی به تو که کنار ماشینت دور شدن اونو تماشا می کنی ، میندازه ...و تو ، توی همون یه لحظه ، تو همون مکث کوتاه، نم اشک رو تو چشمای اون می بینی و فرو می ریزی، فراموش شدنی نیست...
- دیگه هیچ وقت ، گریه نکن. چشمات قشنگترین یادگار روزای تموم شده با تو بودنه!
نوشته شده در پنجشنبه 1384/10/15ساعت 9:18 |
...آنوقت تو از ترانه هایی می پرسی که هیچ وقت برایت نخوانده ام وقتی صدای کشیدن ناخن به دیوار خاطره، رویایی ترین موسیقی بیتابی های من است...پنجره اتاقم هم هیچ منظره ای را نشان نمی دهد. من شیشه های بخار گرفته را دوست دارم . همانها که می شود رویشان اسم تو را نقاشی کرد و سر به دیوار خاطره گذاشت...مثل همان روزی که مادرم خیال میکرد عاشق صدای ترومپت "جان الدریچ" شده ام...می دانم که ترک های دیوار ، فرو ریختن هیچ فاصله ای را نوید نمی دهند ، من ولی محتاج امیدم...برای من بلیط لاتاری بخر...
نوشته شده در چهارشنبه 1384/10/14ساعت 11:10 |
- عزیزم ! دوست دارم این دفعه که میام پیشت ، فقط اون چیزی رو بپوشی که من برای تولدت خریده بودم
>تو که برای تولدم ، انگشتر خریده بودی!
- اهم...همین دیگه!!
نوشته شده در چهارشنبه 1384/10/14ساعت 9:7 |
"یا دستمون به زنگ نمی رسه...یا دیگه هیچ کس، خونه نیست"
همین!
- کاش بفهمین چی میگم...
نوشته شده در سه شنبه 1384/10/13ساعت 16:20 |
به ياد سرسبزي بازي خنده دار...
- اينو امروز يه نفر روي ديوار يه بيمارستان نوشته بود...دلم براش سوخت!
نوشته شده در سه شنبه 1384/10/13ساعت 12:36 |
بعضی وقتا دوست دارم خودم رو از طبقه دهم یه ساختمون پرت کنم پایین ، پخش شم روی زمین . بعد یه آدم روانی بیاد گوشت متلاشی شده ام رو با یه کاردک جمع کنه ، بریزه تو یه کیسه فریزر ، ببره خونشون با اونا یه غذایی مثلا" مارمالات گوشت آدم درست کنه و حالشو ببره!
اگه این فکرم رو تا حالا عملیاتی نکردم واسه اینه که می دونم آدمای روانی معمولا" آشپزهای خوبی از آب در نمیان!...فقط به این دلیل!
- نه عمو! اصلا" مسئله ترس از ارتفاع مطرح نیست!
نوشته شده در دوشنبه 1384/10/12ساعت 13:18 |
حالا که رسیدم اینجا ، پر قصه واسه گفتن ... پر نیاز تو برای آه کشیدن و شنفتن...
تو میگی پاشو خودت رو جمع کن انقدر چسناله نکن!!!؟؟
نوشته شده در دوشنبه 1384/10/12ساعت 10:4 |
وقتی مجری اخبار تلویزیون ، این توصیف پرطمطراق دو کلمه ای "رییس جمهور" رو ، با تاکید موکد - لابد برای اینکه باور کنیم! - پشت سر اسم "محمود احمدی نژاد" می گه ، احساس می کنم یه هلیکوپتر روی سینه ام نشسته!!
نوشته شده در دوشنبه 1384/10/12ساعت 8:52 |
راستی سال ۲۰۰۶ هم رسید...
- کم کم دارم "کهنه" میشم!
نوشته شده در يکشنبه 1384/10/11ساعت 15:10 |
امروز روز آرامی خواهم داشت...
- موبایلم رو خونه جا گذاشتم!
پ.ن: می خوام بدونم! شما اگه یه نفر رو تو خونه داشتید که دلسوزی مادرانه اش اجازه نمی داد حتی به صورت کاملا" اتفاقی ، فقط برای یک روز آرامش داشته باشید و موبایلتون رو در وضعیت no reply، دایورت می کرد روی تلفن دفترتون تا پس از "مانیتور" کردن تماس ها ! شما پروژه های مهمتون رو از دست ندید! و از اینطرف هم یه نفر همه تماس ها رو صاف می فرستاد روی تلفن اتاقتون و شما به خاطر عدم نمایش شماره مورد نظر ، هیچ انتخابی برای جواب دادن یا ندادن تماس ها نداشتید ، داغون نمی شدید؟ نه! نمی شدید؟
نوشته شده در يکشنبه 1384/10/11ساعت 11:23 |
آقای کریس دی برگ! فکر نمی کنی اگر خدایی وجود داشت ، حال و اوضاع این روزهای ما نباید اینجوری می بود؟ ... کلا" گفتم ها!
حالا تو هی ماشین رو بزار روی سرت که ... Not even you, can escape the Judgment Day
- من یکی دیگه این حرفها به خرجم نمیره!
نوشته شده در يکشنبه 1384/10/11ساعت 9:9 |
...The bullshit goodbye time
پنج شنبه ، هشتم ديماه يكهزار و سيصد و هشتاد و چهار خورشيدي، ساعت ۱۴:۲۰...
- ما بيست سال ديگر چند ساله ايم؟ و خاطراتمان چند ساله؟ بيست سال بعد، اين بغض كهنه ، چه بر سر گلوي نفس كشيدنمان آورده است؟ چه حالي خواهيم داشت ؟ زنده ايم اصلا"؟
پنج شنبه ، هشتم ديماه يكهزار و سيصد و هشتاد و چهار خورشيدي، ساعت ۱۴:۲۰...
- بيست سال بعد اين تاريخ چه چيزي را به يادت خواهد آورد؟ وقتي از آن خيابان خاطره ساز حوالي پاسداران عبور ميكني، چه حالي خواهي داشت ؟ اصلا دلتنگ ميشوي وقتي شيشه هاي ماشينت بخار مي گيرد؟ هيچ هواي گريه مي كني؟
پنج شنبه ، هشتم ديماه يكهزار و سيصد و هشتاد و چهار خورشيدي، ساعت ۱۴:۲۰...
- حالا تنها يادگاري تو me .. كوچكي در گوشه اي از موبايلم است كه بودن تو را به رخ ميكشد و درد غريبي كه جايي حوالي سينه را مي سوزاند. تو چطوري اصلا"؟
پنج شنبه ، هشتم ديماه يكهزار و سيصد و هشتاد و چهار خورشيدي، ساعت ۱۴:۲۰...
- براي من دعا كن... براي من دعا كنيد!
نوشته شده در شنبه 1384/10/10ساعت 9:13 |
این روزا ، پژوهای ۴۰۵ سیاهرنگ توی خیابون ، واسه من حکم شوک الکتریکی را دارن! ...
- کسی می دونه چرا؟
پ .ن : ۴۰۵ های مشکی واسه من خیلی مهم شدن . حتی مهمتر از زلزله بم و ریاست جمهوری احمدی نژاد...خیلی مهمتر!
پ.ن ۲: یک پژو ۴۰۵ مشکی ، با لوازم جانبی، پر از خاطره ، پر از رویا ، پر از دوستت دارم ها ، "یکجا"، نیمه اول بهمن ماه به فروش میرسد ... حالا خودت می دونی!
نوشته شده در پنجشنبه 1384/10/08ساعت 8:54 |
گوشه اتاق ، گوشی موبایلی که نقش واکمن را ایفا میکند ... مرد میخواند: " راه رفته من ..."
زیر سیگاری اتاق تا عرش پر ته سیگار شده . من، عصیان زده ، پوچ ، تهی ، دود زده ، در ملکوتی که از دست دادنش را به نظاره نشسته ام. ناشناس می گوید : "بزرگ میشی یادت میره" و خنده تلخی حواله ام میکند. صورتم را کش می آورم . خیال می کند می خندم... " سر حال نیستی مهندس؟ "...بی خیال!... " طراحی باک کامیون های جدید چی شد؟" ...جون مادرت بی خیال!... سیگار دیگری روشن می کنم... کبریت دستم را می سوزاند. یادم باشد باید کبریت ها را خاموش کرد! ... رییییینننگ !... بفرمایید؟.... "قیمت کامیونت ها مشخص شد ، بیارم خدمتتون؟" ... (تو رو خدا ولم کنید). نه باشه فردا می بینمشون... گوشی موبایل حالا صدای یکی دیگه رو پخش می کنه: " دیگه خسته از سوالا ... بی تفاوت به جوابا..."...سیگار بعدی سر دردم را شدید تر می کند... صدای بوق آزاد... الو شهاب ! مسکن داری؟... تق ... چشمهایم را می بندم. چشمهای تو را می بینم. بغض میکنم ... الو خانوم !به دکتر بگید من جلسه امروز رو نمی تونم بیام. کار دارم باید برم... "ولی مهندس...."...تق!...
مرد می خواند : "این راه من بود ...این راه من بود...". خاموشش میکنم...
نوشته شده در چهارشنبه 1384/10/07ساعت 16:18 |
اون شعره که میگه "سینه تاریک من سنگ قبر آرزو بود" رو شنیدین؟
امروز یادش افتادم. همینجوری الکی!
نوشته شده در چهارشنبه 1384/10/07ساعت 12:54 |
قصه ما به "فصل آخر" رسید...
- بیدار شده ام انگار... سلام به همه کابوس های روزانه!
نوشته شده در چهارشنبه 1384/10/07ساعت 11:33 |
... خیالم می رود به ترانه ای قدیمی که دیشب لای صفحه های خاک گرفته ، پیدا شد... خیالم می رود به برگی از دفتر خاطراتم که چند سالی دیر نوشته شد... خیالم می رود به زاویه ای مغفول از دوستت دارمی دیر پا ... خیالم می رود به ادراک بی نظیر خلسه ... به احساس ناب شعر ... به لمس از عمق جان ناگفتنی ها...
یادم می آید که من امروز از انتهای جنون آمده ام ... از برزخ دیوانگی ... از هیاهوی جاودانگی ... از فراسوی رویایی هزاران ساله ... از متن تاریخ... از آنسوی مجنون ، فرهاد ، خسرو ... من امروز خرمدین ترین امیر اقلیم آوازم ...
- بگذارید که در خواب بمانم . رویاهایم را دوست دارم...
نوشته شده در چهارشنبه 1384/10/07ساعت 9:37 |
میگن کسی که سیگار رو ترک میکنه تا وقتی که هوس کشیدن سیگار به سرش می زنه ، سیگاریه. حتی اگه ده سال لب به سیگار نزده باشه !
همین!... هیچ ربطی هم به بی قراری های این روزهای من نداره!
پ .ن : کماکان دو بسته سیگار در روز!
پ.ن ۲: خیال می کنید که ندیدن یک نگاه ، واسه رفع خماری دل ، موثره؟
نوشته شده در سه شنبه 1384/10/06ساعت 13:57 |
تو فکر یک سقفم...
-نه اشتباه نکن! زیر این سقف با تو از گل ،از شب و ستاره نمی گم! فقط از تو و از خواستن تو میگم و دوباره میگم!...گفته باشم!
نوشته شده در سه شنبه 1384/10/06ساعت 9:8 |
من ، خیال تو ، چشمهایت و دشنام گزنده ای که نام مستعار من است...
سایه ای له شده زیر پای خاطره های مرده ، دیواری در حال هبوط به نام زندگی ، قمار هر روزه با آدمهای نقاب زده ، سیگار تا پای سرفه های خشک شبانه و جدال هر روزه وجدان و خیانت...
- با اینا زندگیمو سر می کنم...
نوشته شده در دوشنبه 1384/10/05ساعت 12:10 |